
بیدل دهلوی- غزل شماره 1070
به یادت گردش رنگم به هرجا بار میبندد
ز موجِ گل زمین تا آسمان زنّار میبندد
چسان خاموش باشم بی تو کز دردِ تمنّایت
تپش بر جوهر آیینه موسیقار میبندد
سجودی میبرم چون سایه کلک آفرینش را
که سرتا پای من یک جبههٔ هموار میبندد
گرفتم تاب آغوشت ندارم، گردش چشمی
تمنّا نقش امّیدی به این پرگار میبندد
بقدر گردش رنگ آسیای نوبت است اینجا
دو روزی خون ما هم گل به دست یار میبندد
به این تمکینِ شیرین هر کجا از ناز برخیزی
گره در نیشکر پیش قدت زنّار میبندد
پیامِ عافیت خواهی ز امّید نفس بگسل
ندامت نغمه سازِ عبرتی کاین تار می بندد
به ناموسِ حیا باید عرق در جبهه دزدیدن
ز شبنم گلشن ما رخنه بر دیوار میبندد
نمیباشد حریفِ حسنِ تحقیق از حیا غافل
شکوه برق این وادی مژه ناچار میبندد
گر از رنگینی بیدادِ نازت شکوه پردازم
شکستِ دل پرِ طاووس بر منقار میبندد
به این شوقی که من چون گل به پیراهن نمیگنجم
سرِ گردِ سرت گردیدنم دستار میبندد
ز ننگ ابتذالم آب خواهد ساختن بیدل
تعلّق نقشِ مضمونی که دل بسیار میبندد