بیا ای شعله تا دل فالِ وصلی از تو بردارد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1068

بیا ای شعله تا دل فالِ وصلی از تو بردارد

که این شمع خموش امشب نگاهی در سفر دارد

تماشاگاه معدومی ز من چیده‌ست سامانی

که هر کس چشم می‌پوشد ز خود بر من نظر‌ دارد

به دوش هر نفس از دلگرانی محملی دارم

مگر سعی شرر این کوه را از خاک بردارد

به بو‌ی مژدۀ وصلت دل از خود رفته است امّا

چنان نام تو می‌پرسد که پندارم خبر دارد

نجوشد منّت غیر، از ادای مدّعای من

به‌ گاه ناله‌، مکتوب من از خود نامه بر دارد

به نومیدی هوسْ آوارهٔ صد گلشن امّیدم

من و وامانده پروازی‌ که در هر رنگ پر دارد

به هم چسبیدن مژگان به کنجِ فقر می‌گوید:

که نی هرچند صرف بوریا گردد شکر دارد

تو از کیفیّت اقبالِ فقر آگه نه‌ای ورنه

طلسم بی‌دری از هر طرف آیند در دارد

بهارِ جلوه از کف می‌رود فرصت غنیمت دان

اگر رنگ است و گر بو دامن‌ گل بر کمر دارد

نگه در چشم آهو آب شد از رشک قربانی

که تیغش‌ گر کند رحمی شب ما هم سحر دارد

نوای ‌قمری و بلبل مکرّر شد درین‌ گلشن

تو اکنون ناله‌ کن بیدل که آهنگت اثر دارد

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها