
بیدل دهلوی- غزل شماره 1062
به هر جا باغبان در یادِ مستان تاک بنشاند
بگو تا بهر زاهد یک دو تا مسواک بنشاند
به گلشن فکر راحت غنچه را غمناک بنشاند
گهر را ضبط خود در عقدهٔ امساک بنشاند
به رفع تلخی ایّام باید خون دل خوردن
مگر صهبا خمارِ وهمِ این تریاک بنشاند
صبا گر مرهم شبنم نهد برروی زخم گل
ز خار منّتش عمری گریبان چاک بنشاند
درین گلشن نهال ناله دارد نوبر داغی
گلِ ساغر تواند چید هرکس تاک بنشاند
خیال طرّهٔ حور است زاهد را اگر بر سر
ز بهر زلف حوران شانه از مسواک بنشاند
دمی چون صبح میخواهم قفس بر دوش پروازی
چو گل تا کی سپهرم در دل صد چاک بنشاند
چو عشق آمد، خیال غیر، رخت از سینه می بندد
شکوه برق گرد یک جهان خاشاک بنشاند
شکار زخمیام، بیتابیام دارد تماشایی
مبادا جوش خونم الفت فتراک بنشاند
اگر چرخت نوازش کرد از مکرش مباش ایمن
کمان چون تیر را در برکشد بر خاک بنشاند
نصیب دانه نبوَد ز آسیا غیر از پریشانی
غبار خاطرم کی گردش افلاک بنشاند
اگر از موج گوهر میتوان زد آب بر آتش
عرق هم گرمی آن روی آتشناک بنشاند
به سازِ عافیت چون شعله تدبیری نمییابم
ز خود برخاستن شاید غبارم پاک بنشاند
چو گل پر میزنم در رنگ و از خود برنمیآیم
مرا این آرزو تا کی گریبان چاک بنشاند
به رنگ قطره با هر موج دارم نقد ایثاری
مبادا گوهرم در عقدهٔ امساک بنشاند
تحیّر گر نپردازد به ضبط گریهٔ عاشق
غبار عالمی از دیدۀ نمناک بنشاند
طرب خواهی نفس در یاد مژگانش به دل بشکن
تواند جام می برداشت هر کس تاک بنشاند
صفای بادۀ تحقیق اگر صیقل زند ساغر
برون چون زنگت از آیینهٔ ادراک بنشاند
به شوخی مشکل است از طینتم رفع هوس بیدل
مگر آب از حیا گشتن غبار خاک بنشاند