بوالهوس از سبکسری حفظِ سخن نمی‌کند

بیدل دهلوی- غزل شماره 1055

بوالهوس از سبکسری حفظِ سخن نمی‌کند

در قفسِ حبابها، باد وطن نمی‌کند

لب مگشای چون صدف تا گهر آوری به‌ کف

گوش طلب‌ که‌ کارِ گوش هیچ دهن نمی‌کند

قطره محیط می‌شود چون ز سحاب شد جدا

روح ز وهمِ خود عبث ترک بدن نمی‌کند

هستی خود گدازِ من شمع شرر بهانه‌ای‌ ست

لیک‌ کسی نگاه گرم جانب من نمی‌کند

خونِ امید می‌خورد بی ‌تو دل شکسته‌ام

طرّهٔ سرکشت چرا یاد شکن نمی‌کند

بسکه هوای غربتم چون نفس است دلنشین

جوهر من در آینه فکر وطن نمی‌کند

نیست به عالمِ جنون ‌گردش رنگِ عافیت

هیچکس از برهنگی جامه‌ کهن نمی‌کند

پنبهٔ داغِ عاشقان نیست به غیر سوختن

مرده‌صفت چراغ ما سر به‌ کفن نمی‌کند

دیده به صدهزار اشک محو نثار مقدمی ‌ست

آه که آن سهیلِ ناز یاد یمن نمی‌کند

منع غنای دلبران نیست به جهد عاشقان

بلبل اگربه خون تپد غنچه سخن نمی‌کند

از عزبی به طبع خود جمع مکن مواد ننگ

شوهر خویش می‌شود مرد که زن نمی‌کند

ناله به شعله می‌تپد حلقهٔ داغ ‌گو مباش

شمع بساط بیکسان ساز لگن نمی‌کند

زخم تو آنچه می‌کند با دل خستگان عشق

صبح نکرده با هوا،‌ گل به چمن نمی‌کند

سایهٔ دور از آفتاب مغتنم خود است و بس

طالب وصل او شدن صرفهٔ من نمی‌کند

نیست دمی ‌که شانه‌وار در خم فکر زلف یار

بیدل سینه‌ چاک من سیر ختن نمی‌کند

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها