
بیدل دهلوی- غزل شماره 1054
به نظمِ عمر که سرتاسرش روانی بود
خیالِ هستیِ موهوم سکتهخوانی بود
چه رنگها که ندادم به بادپیمایی
بهارِ شمع در این انجمن خزانی بود
نیافت عشقِ جفاپیشه قابل ستمی
همیشه بسمل این تیغ امتحانی بود
هنوز آن پری از سنگ فرق شیشه نداشت
که دل شررکدۀ چشمک نهانی بود
به کام دل نگشودیم بال پروازی
چو رنگ، هستی ما گرد پرفشانی بود
پس از غبار شدن گشت اینقدر معلوم
که بار ما همه بر دوش ناتوانی بود
به خاک راه تو یکسان شدیم و منفعلیم
که سجده نیز درین راه سرگرانی بود
طراوت گلِ اظهار شبنمی میخواست
ز خجلت آب نگشتن چه زندگانی بود
علم به هرزهدرایی شدیم ازین غافل
که صد کتاب سخن محو بیزبانی بود
تلاش موج درین بحر هیچ پیش نرفت
گهر دمیدن ما پاس بیکرانی بود
جهان گذرگه آیینه است و ما نفسیم
تو هم چو ما نفسی باش اگر توانی بود
فریب معرفتی خورده بود بیدل ما
چو وارسید یقینها همه گمانی بود