
بیدل دهلوی- غزل شماره 1051
به محفلی که فضولی قدح به دست نگیرد
خمار اگر عسس آید برون که مست نگیرد
بساز با دل خرسندی از جهانِ تعیّن
که چون کلاهش اگر بشکنی شکست نگیرد
به رنگی آینه پرداز ده که تا به قیامت
جریدهات چو عدم نقش هرچه هست نگیرد
گشاد دست و دل است انجمنطرازی مشرب
کس این قدح به کف آستینپرست نگیرد
دگر امید چه دارد به صیدگاهِ تخیّل
کسی که ماهی بحرِ گمان به شست نگیرد
کجاست جز سرِ تسلیم ما به راه محبّت
فتادهای که کسش جز غبار دست نگیرد
به صیدگاهِ طلب مگسل از رسایی همّت
که غیرِ عقدهٔ دل رشته چون گسست نگیرد
ندید قطره ز قعر محیط غیر فسردن
چه ممکن است که دل در جهان پست نگیرد؟
سیه مکن ورقِ امتحانِ آینه بیدل
که مشق خامهٔ سعیِ نفس نشست نگیرد