بر این ستمکده یارب چه سنگ می‌بارد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1035

بر این ستمکده یارب چه سنگ می‌بارد

که دل شکستگی و دیده رنگ می‌بارد

نصیبهٔ دل روشن بوَد کدورتِ دهر

همین به خانهٔ آیینه زنگ می‌بارد

چو غنچه واننمودند بی‌گره‌ گشتن

که رنگِ امن به دلهای تنگ می‌بارد

بیا که بی‌تو به بزم از ترانه‌های حزین

دلِ شکسته ز گیسویِ چنگ می‌بارد

ز خاک ‌کوی تو مشقِ نزاکتی دارم

که بوی ‌گل به دماغم خدنگ می‌بارد

گذشت فرصت وصل و ز نارسایی وهم

نگه ز اشک همان عذر لنگ می‌بارد

به چشمِ شوق نگاهی ‌که در بهارِ نیاز

شکستِ حالِ ضعیفان چه رنگ می‌بارد

به ذوقِ پرورشِ وهم آب می‌گردیم

سحاب ما همه بر کشت بنگ می‌بارد

دلیل عبرت دل صبح نادمیده بس است

که ضبط آه بر آیینه زنگ می‌بارد

هجوم سایهٔ ‌گل دامگاهِ راحت نیست

بر این چمن همه داغ پلنگ می‌بارد

زبس به‌ کشتِ حسد خرمن است آفتها

دمی‌ که تیر نبارد تفنگ می‌بارد

ز دامِ حادثه بیدل رهایی امکان نیست

که قطرهٔ تو به‌ کام نهنگ می‌بارد

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها