به این ضعفی ‌که جسمِ زارم از بستر نمی‌خیزد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1012

به این ضعفی ‌که جسمِ زارم از بستر نمی‌خیزد

اگر بر خاک می‌افتد نگاهم برنمی‌خیزد

غبارِ ناتوانم با ضعیفی بسته‌ام عهدی

همه‌ گر تا فلک بالم سرم زین در نمی‌خیزد

نفس‌عمر‌ی ‌ست‌ از دل ‌می‌کشد دامن، ‌چه ‌نازست این

غبار از سنگ اگر خیزد به این لنگر نمی‌خیزد

به وحشت دیده‌ام چون شمع تدبیرِ گران‌ خوابی

کزین محفل قدم تا برندارم سر نمی‌خیزد

فسردن سخت غمخواری ‌ست بیمار تعیّن را

قیامت گر دمد موج از سرِ گوهر نمی‌خیزد

به درویشی غنیمت دار عیش بی‌کلاهی را

که غیر از دردِ دوش و گردن از افسر نمی‌خیزد

چنین در بستر خنثی‌ که خوابانید عالم را

که‌ گردی هم به نام مرد ازین ‌کشور نمی‌خیزد

ز شورِ مجمعِ امکان به بیمغزی قناعت‌ کن

که چون ‌دف جز صدای پوست زین ‌چنبر نمی‌خیزد

ازین همصحبتان قطع تمنّای وفا کردم

خوشم‌ کز پهلوی من پهلوی لاغر نمی‌خیزد

ز شرم ما و من دارم بهشتی در نظر کانخا

جبین گر بی‌عرق‌ شد موجش از کوثر نمی‌خیزد

خطی بر صفحهٔ‌ امکان‌ کشیدم ای هوس بس کن

ز چینِ دامن ما صورت دیگر نمی‌خیزد

به مردن نیز غرق انفعال هستی‌ام بیدل

ز خاکم تا غباری هست آب از سر نمی‌خیزد

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها