
بیدل دهلوی- غزل شماره 1011
پایِ طلب دمی که سر از دل برآورد
چون تارِ شمع جاده ز منزل برآورد
چون سایه خاکمالِ تلاش فسردهام
کو همّتی که پایم ازین گل برآورد
دل داغِ ریشهای ست که هر گه نمو کند
چون شمع از توقّع حاصل برآورد
خطّ غبار من که رساند به کوی یار
این نامه را مگر پرِ بسمل برآورد
هر جا رسد نویدِ شهیدانِ تیغِ عشق
آغوش سر ز زخم حمایل برآورد
چون شمع لرزه در جگر از ترزبانیام
ای شیوهام مباد ز محفل برآورد
در وادیی که غیرت لیلی دَرَد نقاب
مجنون سرِ بریده ز محمل برآورد
ضبط خودت بس است غمِ خلقِ هرزه چند
گوهر محیط را به چه ساحل برآورد
بنیاد این خرابه به آبی نمیرسد
تا کی کسی عرق کند و گل برآورد
بر آستانِ رحمتِ مطلق بریدنی ست
دستی که مطلب از لب سایل برآورد
بیدل نفس گر از درِ ابرام بگذرد
عشقش چه ممکن است که از دل برآورد؟