با هستی‌ام وداع تو و من چه می‌کند

بیدل دهلوی- غزل شماره 1010

با هستی‌ام وداع تو و من چه می‌کند

با فرصت نیامده رفتن چه می‌کند

بخت سیه ز چشم ‌کسان جوهرم نهفت

شبهای تار ذرّه به روزن چه می‌کند

فریاد از که‌ پرسم و پیش که‌ جان دهم

کان غایب از نظر به دل من چه می‌کند

هستی برای هیچکس آسودگی نخواست

گر دوست این ‌کند به تو دشمن چه می‌کند

تیغِ قضا سرِ همه در پا فکنده است

گردون درین مصاف به جوشن چه می‌کند

هر شیشه دل حریفِ تک ‌و تاز عشق نیست

جایی ‌که مرد ناله‌ کند زن چه می‌کند

رنگ به گردش آمده‌ای در کمینِ ماست

گر سنگ‌ نیستیم فلاخن چه‌ می‌کند

دل خنده کارِ زشتی اعمال کس مباد

زنگی چراغِ آینه روشن چه می‌کند

داغ دل از تلاشِ نفسها همان بجاست

در سنگ آتش اینهمه دامن چه می‌کند

آه از مآل خرّمی و انبساطِ عمر

تا گل‌ درین بهار شکفتن چه می‌کند

دلهای غافل و اثر وعظ تهمت است

بر عضو مرده مالش روغن چه می‌کند؟

تسلیم عشق را به رعونت چه نسبت است

بید‌ل سرِ بریده به‌ گردن چه می‌کند

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها