
بیدل دهلوی- غزل شماره 1009
به اندک شوخیی بنیادِ تمکین کنده میگردد
حیا تا لب گشود از هم تبسّم خنده میگردد
تنزّه گر هوس باشد مجوشید آنقدر با هم
که صحبت از سریشم اختلاطی کنده میگردد
تغافل حکم همواری ست کوه و دشت امکان را
به چندین تخته یک تحریک مژگان رنده میگردد
بهعزلت ساز و ایمن زی که در خلق وفا دشمن
سگ دیوانهٔ مطلب مرسها کنده میگردد
به برقِ تیغِ استغنا حذر از گردنافرازی
درین میدان فلک هم سر به پیش افکنده میگردد
خیال رفتگان رفتن ندارد همچو داغ از دل
به عبرت چون رسد نقش قدم پاینده میگردد
گرانی بر طبایع از غرور قدر نپْسندی
درین بازار جنس کمبها ارزنده میگردد
قناعت میکند در خوشهچینی خرمنآرایی
قبا چون پنبهها بر خویش دوزد ژنده میگردد
نه انجم دانم و نی دور گردون لیک می دانم
جهان رنگ است و یکسر گرد گرداننده میگردد
عرقها میکنم چون شمع و سر در جیب میدزدم
علاجی نیست هستی از عدم شرمنده میگردد
اگر تسخیر دلها در خیالت بگذرد بیدل
به احسان جهد کن کاینجا خدایی بنده میگردد