
بیدل دهلوی- غزل شماره 1007
با ما نه نمِ اشکی و نی چشمِ تری بود
لبریزِ خیالِ تو گدازِ جگری بود
افسوس که دامانِ هوایی نگرفتیم
خاکستر ما قابل عرضِ سحری بود
دل رنگِ امیدی ندمانید که نشکست
عبرتکدهام کارگه شیشهگری بود
چون اشک دویدیم و به جایی نرسیدیم
خضر رهِ ما لغزشِ بی پا و سری بود
هر غنچه که بیپرده شد آهی به قفس داشت
این گلشنِ خون گشته طلسم جگری بود
کس منفعلِ تلخیِ ایّام نگردید
در حنظل این دشت گمان شکری بود
دیدیم که بیوضعِ فنا جان نتَوان برد
دیوانگی آشوب و خرد دردسری بود
بیچشم تر اجزای فناییم چو شبنم
تا دیده نَمی داشت ز ما هم اثری بود
دل خاک شد و عافیتی نذرِ هوس کرد
این اخگر واسوخته بالین پری بود
نیک و بد عالم همه عنقاصفتانند
بیدل خبر از هر که گرفتم خبری بود