قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری

یکی خوب خُلق خَلَق پوش بود

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت

شماره ۴

 

یکی خوب خُلق خَلَق پوش بود

که در مصر یک چند خاموش بود

خردمند مردم ز نزدیک و دور

به گِردش چو پروانه جویان نور

تفکر شبی با دل خویش کرد

که پوشیده زیر زبان است مرد

اگر همچنین سر به خود دربرم

چه دانند مردم که دانشورم ؟

سخن گفت و دشمن بدانست و دوست

که در مصر نادان تر از وی ، هم اوست

حضورش پریشان شد و کار زشت

سفر کرد و بر طاقِ مسجد نبشت

در آیینه گر خویشتن دیدمی

به بی دانشی پرده ندریدمی

چنین زشت از آن پرده برداشتم

که خود را نکو روی پنداشتم

کم آواز را باشد آوازه تیز

چو گفتی و رونق نماندت ، گریز

تو را خامشی ای خداوند هوش

وقار است و نااهل را پرده پوش

اگر عالِمی هیبت خود مبر

وگر جاهلی پرده ی خود مدر

ضمیر دل خویش منمای زود

که هرگه که خواهی توانی نمود

ولیکن چو پیدا شود راز مرد

به کوشش نشاید نهان باز کرد

قلم سرّ سلطان چه نیکو نهفت

که تا کارد بر سر نبودش نگفت

بهایم خموشند ، گویا بشر

زبان بسته بهتر که گویا به شر

چو مردم سخن گفت باید به هوش

وگرنه شدن چون بهایم خموش

به نطق است و عقل آدمی‌زاده فاش

چو طوطی سخنگوی نادان مباش

به نطق آدمی بهتر است از دواب

دواب ازتو بِه گر نگویی صواب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code