
سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب
شماره 22
یکی را به چوگان ، مه دامغان
بزد تا چو طبلش برآمد فغان
شب از بی قراری نیارست خفت
بر او پارسایی گذر کرد و گفت :
به شب گر ببردی برِ شحنه ، سوز
گناه آبرویش نبردی به روز
کسی روز محشر نگردد خجل
که شبها به درگه بَرَد سوزِ دل
هنوز ار سر صلح داری چه بیم ؟
درِ عذرخواهان نبندد کریم
ز یزدان دادار داور بخواه
شب توبه تقصیر روز گناه
کریمی که آوردت از نیست ، هست
عجب گر بیفتی نگیردت دست
اگر بندهای ، دست حاجت برآر
وگر شرمسار ، آب حسرت ببار
نیامد بر این در کسی عذرخواه
که سیل ندامت نشُستش گناه
نریزد خدای آبروی کسی
که ریزد گناه ، آب چشمش بسی