دیشب دو نفر از رفقا آمده بودند

ایرج میرزا – قطعه شماره 77

حیله

دیشب دو نفر از رفقا آمده بودند

در محضر من ساخته بر ماحضر از من

همراه یکیشان پسری بود که گفتی

چشمانش طلب میکند ارث پدر از من

از در نرسیده به همان نظره ی اول

دین و دل و دانش بربود آن پسر از من

گفتم که خدایا ز من این قوم چه خواهند

ثابت طلبی دارند اینان مگر از من

ناخوانده و خوانده چو بلا بر سرم آیند

دارند تمنا همه بی حد و مر از من

نرد آمد و مشغول شدند آن دو ولی من

در حیله که خوش دل شود این یک نفر از من

گفتم تو هم ای مغبچه بی مشغله منشین

کابینه ی قلبت نپذیرد کدر ازمن

پیش آی و بزن با من دلباخته پاسور

شاید که یکی سور بری معتبر از من

گفتا که سر سور زدن کار جفنگیست

ضایع چه کنی وقت خوشی بی ثمر از من

گفتم سر هرچ آنکه تو گویی و تو خواهی

پیش آی و ورق ده که کلاه از تو سر از من

گر من ببرم از تو دو جوراب ستانم

بستان تو یکی قوطی سیگار زر از من

زیبا پسر این شرط چو بشنید پسندید

زیرا که همه سود از او بُد ضرر از من

خادم شد و یک دسته ورق داد و کشیدیم

شد چار ورق از وی و چار دگر از من

پشت سر هر یک ورقی یک عرقش داد

خادم که در این فن بود استاد تر از من

پیمود بدان سان که زمانی نشده بیش

من بدتر از او مست شدم او بتر از من

او جر زد و من جر زدم آنقدر که آخر

شام آمد و کوتاه شد این جور و جر از من

خوردند همه جز من و جز من همه خفتند

کو بُرده بُد از اول شب خواب و خور از من

پاسی چو ز شب رفت ز جا جَستم و دیدم

خوابند حریفان همگی بی خبر از من

آهسته به سر پنجه شدم زیر لحافش

افتاده از این حال نفس در شُمَر از من

وا کردم از او تکمه ی شلوار و عیان شد

.ونی که نهان بود چو قرص قمر از من

تر کردمش آن موضع مخصوص به خوبی

آری که فراوان زده سر این هنر از من

هِشتم سر گرمِ ذکرم بر در نرمش

آهسته در او رفت دو ثلث ذکر از من

دیدم که بر افتاد نفیرش ز تکاپو

گویی که رسیدست دلش را خبر از من

وقت است که در غلتد و باطل شودم کار

کاری که نخواهد شد حاصل دگر از من

چسبیدمش آنگونه که هرگز نتوانست

کردنش تبردار جدا با تبر از من

تا خایه فرو بردم و گفت آخ که مردم

گویی به دلش رفت فرو نیشتر از من

چون صعوه ی افتاده به سر پنجه ی شاهین

درمانده به زیر اندر بی بال و پر از من

گفت این چه بساط است ولم کن پدرم سوخت

برخیز و برو پرده ی عصمت مدر از من

من اهل چنین کار نبودم که تو کردی

خود را بکشم گر نکشی زودتر از من

در خواب نمی دید کسی ترکندم در

غیر از تو که تر کردی در خواب در از من

با همچو منی همچو فنی؟ گفتمش آرام

حق داری اگر پاره نمایی جگر از من

یک لحظه مکن داد که رسوا مکنیمان

بشنو که چه شد تا که زد این کار سر از من

شیطان لعین وسوسه ام کرد و الا

کس هیچ ندیدست خطا اینقدر از من

تا رفت بگوید چه، دهانش بگرفتم

گفتم صنما محض خدا در گذر از من

قربان تو ای درد و بلای تو به جانم

عفوم کن و آزرده مشو این سفر از من

گر بار دگر همچو خلافی به تو کردم

برخیز و بزن مشت و بسوزان پدر از من

کاریست گذشتست و سبوییست شکستست

بیخود مَبَر این آب رخ مختصر از من

حالاست که یاران دگر سر به در آرند

ناچار تو شرمنده شوی بیشتر از من

مستیم و خرابیم و کسی شاهد ما نیست

بگذار بجنبد کفل از تو کمر از من

یک لحظه تو این جوش مزن حوصله پیش آر

هم دفع شر از خود کن و هم دفع شر از من

دانی که تو گر بیش کنی همهمه و قال

بدنام کنی خود را قطع نظر از من

زیبا پسر از خشم در اندیشه فرو رفت

وامانده از این حال به بوک و مگر از من

گفتا به خدا نیست بد اخلاق تر از تو

گفتم بخدا نیست خوش اخلاق تر از من

گفتا ده بده قوطی سیگار طلا را

گفتم تو نرو تا نستانی سحر از من

بگذار که بی همهمه فارغ شوم از کار

چون صبح شود هر چه بخواهی ببر از من

شد صبح و بر آورد سر آن سیمبر از خواب

در بستر من دید که نبود اثر از من

با خادم من گفت که مخدوم تو پس کو

او داد جوابش که ندارد خبر از من

پژمرد و در اندیشه فرو رفت و به خود گفت

دیدی که چه تر کرد در این بد گهر از من

 

 

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
کاربران ناشناس
میهمان
کاربران ناشناس
خرداد 22, 1402 12:33 ب.ظ

ایرج آدم روشن ضمیری بود و شعرهایش علی رغم لخت بودنشان نکته های تربیتی واجتماعی دارند.

آرش نگهبانی
میهمان
آرش نگهبانی
فروردین 28, 1403 12:46 ق.ظ

درود ایرج میرزا از انجایی که نوه فتحعلی شاه و پسر نواب فرزند چهارم فتحعلی شاه بودو ذاتن میبایست به بددهنی شاهان و شاهزادگان قاجار باشه به هیچ عنوان دشنام گویی و کلام سخیف انان را ارث نبرده بود که بر عکس تا جایی که همراهی و همنشینی با مفاخر عصر خویش از جمله زندیاد ها،بهار ،دهخدا،میرزاده عشقی، عارف قزوینی،و بهجت تبریزی (شهریار) اوراصاحب طبعی عدالتخواه،میهن دوست، متواضع،و دلسوز همراه با قلمی دلنشین که توانسته بود کلام محاوره و روز مره مردم کوچه و بازار را در شیک ترین قالب به نظم دراورد و انجایی که مجبور میشد کمی از جاده ادب عامه خارج شود به صراحت میگفت که کار امروزه من کار بدیست/کار انسان قلیل الخردیست و چه بسیار که همین روحیه دموکرات ایرج اورا از چشم دربار می انداخت و مزایا و مواهب ان نصیبش نمیشد انجا که میگفت .گرد سرداری سلطان رفتن/بله قربان بله قربان گفتن …در انتها از گفته ملک الشعرا بهار وام میگیرم که در خاطرات دهخدا ذکر شده …هم به قرانی که در سی ورطه ست/شعرایرج همچومرجع شاخص مشروطه ست
روحش شاد و یادش محترم و جاوید