
اقبال لاهوری
زبور عجم
شماره 108
تو کیستی ز کجایی که آسمان کبود
هزار چشم به راه تو از ستاره گشود
چه گویمت که چه بودی چه کرده ای چه شدی
که خون کند جگرم را ایازی محمود
تو آن نه ای که مصلی ز کهکشان می کرد
شراب صوفی و شاعر تو را ز خویش ربود
فرنگ اگر چه ز افکار تو گره بگشاد
به جرعه ی دگری نشئه ی تو را افزود
سخن ز نامه و میزان درازتر گفتی
به حیرتم که نبینی قیامت موجود
خوشا کسی که حرم را درون سینه شناخت
دمی تپید و گذشت از مقام گفت و شنود
از آن به مکتب و میخانه اعتبارم نیست
که سجده ای نبرم بر در جبین فرسود