
اقبال لاهوری
زبور عجم
شماره 10
نوای من از آن پر سوز و بی باک و غم انگیز است
به خاشاکم شرار افتاد و باد صبحدم تیز است
ندارد عشق سامانی ولیکن تیشه ای دارد
خراشد سینه ی کهسار و پاک از خون پرویز است
مرا در دل خلید این نکته از مرد ادادانی
ز معشوقان نگه کاری تر از حرف دلاویز است
به بالینم بیا یک دم نشین کز درد مهجوری
تهی پیمانه ی بزم تو را پیمانه لبریز است
به بستان جلوه دادم آتش داغ جدایی را
نسیمش تیز تر می سازد و شبنم غلط ریز است
اشارت های پنهان خانمان برهم زند لیکن
مرا آن غمزه می باید که بی باک است و خونریز است
نشیمن هر دو را در آب و گل لیکن چه رازست این
خرد را صحبت گل خوشتر آید دل کم آمیز است
مرا بنگر که در هندوستان دیگر نمی بینی
برهمن زاده ای رمز آشنای روم و تبریز است