ورود-ثبت نام

کودکی را دیدی ای بالغ نظر

اقبال لاهوری

رموز بیخودی

شماره 23

در معنی اینکه کمال حیات ملیه این است که ملت مثل فرد احساس خودی پیدا کند و تولید و تکمیل این احساس از ضبط روایات ملیه ممکن گردد

 

کودکی را دیدی ای بالغ نظر

کو بود از معنی خود بی خبر

ناشناس دور و نزدیک آنچنان

ماه را خواهد که برگیرد عنان

از همه بیگانه آن مامک پرست

گریه مست وشیر مست و خواب مست

زیر و بم را گوش او در گیر نیست

نغمه اش جز شورش زنجیر نیست

ساده و دوشیزه افکارش هنوز

چون گهر پاکیزه گفتارش هنوز

جستجو سرمایه ی پندار او

از چرا چون کی کجا گفتار او

نقش گیر این و آن اندیشه اش

غیر جوای غیر بینی پیشه اش

چشمش از دنبال اگر گیرد کسی

جان او آشفته می گردد بسی

فکر خامش در هوای روزگار

پر گشا مانند باز نو شکار

در پی نخجیرها بگذاردش

باز سوی خویشتن می آردش

تا ز آتشگیری افکار او

گل فشاند زرچک پندار او

چشم گیرایش فتد بر خویشتن

دستکی بر سینه می گوید که “من”

یاد او با خود شناسایش کند

حفظ ربط دوش و فردایش کند

سفته ایامش درین تار زرند

همچو گوهر از پی یکدیگرند

گرچه هر دم کاهد افزاید گلش

“من همانستم که بودم” در دلش

این “من” نوزاده آغاز حیات

نغمه ی بیداری ساز حیات

ملت نوزاده مثل طفلک است

طفلکی کو در کنار مامک است

طفلکی از خویشتن ناآگهی

گوهر آلوده ای خاک رهی

بسته با امروز او فرداش نیست

حلقه های روز و شب در پاش نیست

چشم هستی را مثال مردم است

غیر را بیننده و از خود گم است

صد گره از رشته ی خود وا کند

تا سر تار خودی پیدا کند

گرم چون افتد به کار روزگار

این شعور تازه گردد پایدار

نقش ها بردارد و اندازد او

سرگذشت خویش را می سازد او

فرد چون پیوند ایامش گسیخت

شانه ی ادراک او دندانه ریخت

قوم روشن از سواد سرگذشت

خودشناس آمد ز یاد سرگذشت

سرگذشت او گر از یادش رود

باز اندر نیستی گم می شود

نسخه ی بود تو را ای هوشمند

ربط ایام آمده شیرازه بند

ربط ایام است ما را پیرهن

سوزنش حفظ روایات کهن

چیست تاریخ ای ز خود بیگانه ای

داستانی قصه ای افسانه ای؟

این تو را از خویشتن آگه کند

آشنای کار و مرد ره کند

روح را سرمایه ی تاب است این

جسم ملت را چو اعصاب است این

همچو خنجر بر فسانت می زند

باز بر روی جهانت می زند

وه چه ساز جان نگار و دلپذیر

نغمه های رفته در تارش اسیر

شعله ی افسرده در سوزش نگر

دوش در آغوش امروزش نگر

شمع او بخت امم را کوکب است

روشن از وی امشب و هم دیشب است

چشم پرکاری که بیند رفته را

پیش تو باز آفریند رفته را

باده ی صد ساله در مینای او

مستی پارینه در صهبای او

صید گیری کو به دام اندر کشید

طایری کز بوستان ما پرید

ضبط کن تاریخ را پاینده شو

از نفس های رمیده زنده شو

دوش را پیوند با امروز کن

زندگی را مرغ دست آموز کن

رشته ی ایام را آور به دست

ورنه گردی روز کور و شب پرست

سر زند از ماضی تو حال تو

خیزد از حال تو استقبال تو

مشکن ار خواهی حیات لازوال

رشته ی ماضی ز استقبال و حال

موج ادراک تسلسل زندگی است

می کشان را شور غلغل زندگی است

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها