قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار کامل شاعران / اقبال لاهوری / رموز بیخودی / ای تو را حق خاتم اقوام کرد

ای تو را حق خاتم اقوام کرد

اقبال لاهوری

رموز بیخودی

شماره ۱

پیشکش به حضور ملت اسلامیه

ای تو را حق خاتم اقوام کرد

بر تو هر آغاز را انجام کرد

ای مثال انبیا پاکان تو

همگر دل ها جگر چاکان تو

ای نظر بر حسن ترسا زاده ای

ای ز راه کعبه دور افتاده ای

ای فلک مشت غبار کوی تو

“ای تماشا گاه عالم روی تو”

همچو موج آتش ته پا می روی

“تو کجا بهر تماشا می روی”

رمز سوز آموز از پروانه ای

در شرر تعمیر کن کاشانه ای

طرح عشق انداز اندر جان خویش

تازه کن با مصطفی پیمان خویش

خاطرم از صحبت ترسا گرفت

تا نقاب روی تو بالا گرفت

هم نوا از جلوه ی اغیار گفت

داستان گیسو و رخسار گفت

بر در ساقی جبین فرسود او

قصه ی مغ زادگان پیمود او

من شهید تیغ ابروی توام

خاکم و آسوده ی کوی توام

از ستایش گستری بالاترم

پیش هر دیوان فرو ناید سرم

از سخن آیینه سازم کرده اند

وز سکندر بی نیازم کرده اند

بار احسان برنتابد گردنم

در گلستان غنچه گردد دامنم

سخت کوشم مثل خنجر در جهان

آب خود می گیرم از سنگ گران

گرچه بحرم موج من بی تاب نیست

بر کف من کاسه ی گرداب نیست

پرده ی رنگم شمیمی نیستم

صید هر موج نسیمی نیستم

در شرار آباد هستی اخگرم

خلعتی بخشد مرا خاکسترم

بر درت جانم نیاز آورده است

هدیه ی سوز و گداز آورده است

ز آسمان آبگون یم می چکد

بر دل گرمم دمادم می چکد

من ز جو باریکتر می سازمش

تا به صحن گلشنت اندازمش

زانکه تو محبوب یار ماستی

همچو دل اندر کنار ماستی

عشق تا طرح فغان در سینه ریخت

آتش او از دلم آیینه ریخت

مثل گل از هم شکافم سینه را

پیش تو آویزم این آیینه را

تا نگاهی افکنی بر روی خویش

می شوی زنجیری گیسوی خویش

باز خوانم قصه ی پارینه ات

تازه سازم داغهای سینه ات

از پی قوم ز خود نامحرمی

خواستم از حق حیات محکمی

در سکوت نیم شب نالان بدم

عالم اندر خواب و من گریان بدم

جانم از صبر و سکون محروم بود

ورد من یاحی و یاقیوم بود

آرزویی داشتم خون کردمش

تا ز راه دیده بیرون کردمش

سوختن چون لاله پیهم تا کجا

از سحر دریوز شبنم تا کجا

اشک خود بر خویش می ریزم چو شمع

با شب یلدا درآویزم چو شمع

جلوه را افزودم و خود کاستم

دیگران را محفلی آراستم

یک نفس فرصت ز سوز سینه نیست

هفته ام شرمنده ی آدینه نیست

جانم اندر پیکر فرسوده ای

جلوه ی آهی است گرد آلوده ای

چون مرا صبح ازل حق آفرید

ناله در ابریشم عودم تپید

ناله ای افشاگر اسرار عشق

خونبهای حسرت گفتار عشق

فطرت آتش دهد خاشاک را

شوخی پروانه بخشد خاک را

عشق را داغی مثال لاله بس

در گریبانش گل یک ناله بس

من همین یک گل به دستارت زنم

محشری بر خواب سرشارت زنم

تا ز خاکت لاله زار آید پدید

از دمت باد بهار آید پدید

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code