قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار نو / اشعار یدالله رویایی

اشعار یدالله رویایی

 

شعر نخست:

من از دوستت دارم

از تو سخن از به آرامی

از تو سخن از به تو گفتن

از تو سخن از به آزادی

وقتی سخن از تو می گویم

از عاشقانه

از عارفانه

می گویم

از دوست دارم

از خواهم داشت

از فکر عبور در به تنهایی

من با گذر از دل تو می کردم

من با سفر سیاه چشم تو زیباست

خواهم زیست

من با به تمنای تو

خواهم ماند

من با سخن از تو

خواهم خواند

ما خاطره از شبانه می گیریم

ما خاطره از گریختن در یاد

از لذت ارمغان در پنهان،

ما خاطره ایم از به نجواها…

من دوست دارم از تو بگویم را

ای جلوه ای از به آرامی

من دوست دارم از تو شنیدن را

تو لذت نادر شنیدن باش.

تو از به شباهت، از به زیبایی

بر دیده ی تشنه ام تو دیدن باش .


شعر دوم:

 از مجموعه ی دریایی ها

دریا زبان دیگر دارد

با موج ها،هجوم هجاها

با سنگ ها،تکلم  کف ها

دریا زبان دیگر دارد

شور حباب ها

در ازدحام و همهمه ی آب

غلیان واژه های مقدس

در لهجه های مبهم گرداب

ای خطبه های اب

بر میز های مفرغی دریا!

ای کاش با فصاحت سنگین این کبود

اندام من تلفظ شیرین آب بود!


شعر سوم:

در من شكسته پای هزاران رنج
در من گریخته رمه ی تردید
اشکم نشسته سرد به خاكستر
خاكسترم گرفته غمی جاوید
دستم  که مست ساغر نفرین بود
پاشید دور بر سر دوران ها
با عشق ها قرابه كش نیرنگ
با دردهاش بر سر پیمان ها
چشمم كه كرده رنجش چین اندوز
در هر شیار بست هزار افسوس
بنوشت تابه نام نیاز و ناز
با هر نگاه نامه صد ناموس
قندیل شعرهایم خاموش گشت
تا بردمیدمش دم بیزاری
خورشید سوخت در رگ من تاریک
پایان گرفت قصه ی بیداری
رفت از سرم زلال سپید حرف
بر جا چو ریگ مانده ام آب اندیش
بگریخت آسمانم و من تنها
جنبیده ام به زمزمه ای در خویش
مرد من از فریب عبث ها مرد
ز آن رو گرفت راه دیار درد
و این افسانه ها را هم
بیهودگیش گسترد
نفرین گرفت بود و نبود من
تا ابر هم به گورم خشم آرد
و باد گر شبی ز رهم آید
خاك مرا عزیز ندارد
اینک كه كور مانده گزیر من
در من شكفته حیرت بازا باز
در من گریخته رمه ی تردید

در من هزار عاطفه در پرواز


شعر چهارم:

خواب دیدم در بیابانی دراز
خاک راه از خون پایم رن گشد
از دو چشمم ریخت زنجیر سیاه
حلقه زد بر دست هایم تنگ شد
اختری آویخت بر سقف سپهر
مار شد پیچید دور گردنم
بر زدم فریاد : وای
ابری چو كوه
غول شد افتاد بر روی تنم
خنجری بر چشم خورشیدی نشست
قطره خونی به درگاهم چكید
كوكبی افتاد بر بامم شكست
شب پره شد در غبار شب پرید
آفتابی سرخ در من سبز شد
سبز ها در زرد جانم ریخت گرم
بانگ كردم وه چه آف !
اشكم ز شوق
قفل شد بر چفت لب آویخت نرم
جستم ازخواب،آسمانی تار تار
كفتری فانوس بر منقار داشت
ماه می نالید و روی گونه هاش
جای دندان های گرگی هار داشت
باز دیدم در بیابانی دراز
خاک راه از خون پایم رنگ شد
از دو چشمم ریخت زنجیر سیاه
حلقه زد بر دست هایم تن گشد


 شعر پنجم:

 از کتاب هفتاد سنگ قبر

همیشه آن‌که می‌رود کمی از ما را

با خویش می‌برد

کمی از خود را، زایر

با من بگذار


واژگان کلیدی: اشعار یدالله رویایی،نمونه شعر یدالله رویایی،شعر نو یدالله رویایی،اشعار نو یدالله رویایی،شعری از یدالله رویایی،یک شعر از یدالله رویایی،شعرهای یدالله رویایی،شاعر یدالله رویایی،شعری از یداله رویایی،از آثار یدالله رویایی،اثری از یدالله رویایی،متن اشعار یدالله رویایی،گزینه بهترین و زیباترین اشعار یدالله رویایی،گلچین اشعار یدالله رویایی،اشعار ناب یدالله رویایی،شعر ناب یدالله رویایی،شعرکوتاه یدالله رویایی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code