اشعار کاظم بهمنی

اشعار کاظم بهمنی

اشعار کاظم بهمنی


شعر نخست:

نـه فـقـط از تـو اگـر دل بـکنـم می میرم

سایـه ات نـیـز بـیـفـتـد به تنـم می میرم

بین جـان من و پیراهن من فرقی نیـست

هـر یکی را کـه بـرایـت بـکَـنـم می میرم

بـرق چـشمـان تـو از دور مـرا می گـیـرد

مـن اگـر دسـت بـه زلفـت بزنم می میرم

بـازی مـاهی و گـربـه است نظر بـازی مـا

مثل یک تنگ شبی می شکنم می میرم

روحِ برخاسته از من !!!تهِ این کوچه بایست

بیش از ایـن دور شوی از بـدنـم می میرم


شعر دوم:

من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم

پـیـششـان سـر بـر نمی آرم، رعایت می کنم

همچـنـانکـه بـرگ خـشـکـیده نمـاند بـر درخـت

مـایـه ی رنـج تـو بـاشـم رفـع زحمـت می کنم

این دهـــــان بـاز و چـشم بی تحرک را ببخش

آنـقــدر جــذابـیـت داری کـه حـیـرت می کـنـم

کـم اگـر با دوسـتـانم می نشینم جـرم تـوست

هر کسی را دوست دارم در تـو رؤیـت می کنم

فکر کردی چیست مـوزون می کند شعـر مـرا؟

در قــدم بـرداشــتـن هـایِ تـو دقـت می کـنم

یـک ســلامـم را اگـر پـاسـخ بـگـویی مـی روم

لـذتـش را بـا تـمـام شـهــر قـسـمـت می کنم

ترکِ افـیـونی شبیه تو اگـر چه مشـکـل اسـت

روی دوش دیــگـــران یـک روز تـرکـت می کـنـم

تـوی دنـیـا هـم نـشـد بـرزخ کـه پـیـدا کـردمـت

می نـشیـنم تـا قـیامـت بـا تـو صحبت می کنم


شعر سوم:

 مرا به خلسه می‌برد حضور ناگهانی‌ات

سلام و حال‌پرسی و شروع خوش‌زبانی‌ات

فقط نه کوچه‌باغ ما… فقط نه این‌که این محل

احاطه کرده شهر را شعاع مهربانی‌ات

دوباره عهد می‌کنی که نشکنی دل مرا

چه وعده‌ها که می‌دهی به رغم ناتوانی‌ات

جواب کن به جز مرا… صدا بزن شبی مرا

و جای تازه باز کن میان زندگانی‌ات

بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده‌ای

سپس سر مرا ببر به جای مژدگانی‌ات


شعر چهارم:

تا تو بودی در شبم، من، ماه تابان داشتم

روبه‌روی چشم خود چشمی غزل‌خوان داشتم

حال اگر چه هیچ نذری عهده‌دار وصل نیست

یک زمان پیش‌آمدی بودم که امکان داشتم

ماجراهایی که با من زیر باران داشتی

شعر اگر می‌شد قریب پنج دیوان داشتم

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود

من چه چیزی کم‌تر از آن نارفیقان داشتم

ساده از((من بی‌تو می‌میرم))گذشتی خوبِ من

من به این یک جمله‌ی خود، سخت ایمان داشتم

لحظه‌ی تشییع من از دور بویت می‌رسید

تا دو ساعت بعد دفنم هم‌چنان جان داشتم


شعر پنجم:

تکه یخی که عاشق ابرِ عذاب می‌شود

سر قرار عاشقی، همیشه آب می‌شود

به چشم فرش زیر پا، سقف که مبتلا شود

روز وصال‌شان کسی، خانه‌خراب می‌شود

کنار قلّه‌های غم، نخوان برای سنگ‌ها

کوه که بغض می‌کند، سنگ مذاب می‌شود

باغ پر از گُلی که شب نظر به آسمان کند

صبح به دیگ می‌رود؛ غنچه گلاب می‌شود

مریض چشم‌های تو به علت نفوذ آب

به هر مطب که می‌رود زود جواب می‌شود

چه کرده‌ای تو با دلم که از تو پیش دیگران

گلایه هم که می‌کنم شعر حساب می‌شود


شعر ششم:

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی‌فایده است

برگ می‌ریزد، ستیزش با خزان بی‌فایده است

باز می‌پرسی چه شد که عاشق جبرت شدم

در دل طوفان که باشی بادبان بی‌فایده است

بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت

دست و پا وقتی نباشد نردبان بی‌فایده است

تا تو بوی زلف‌ها را می‌فرستی با نسیم

سعی من در سربه‌زیری بی‌گمان بی‌فایده است

تیر از جایی که فکرش را نمی‌کردم رسید

دوری از آن دل‌بر ابروکمان بی‌فایده است

در منِ عاشق توانِ ذره‌ای پرهیز نیست

پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بی‌فایده است

از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته‌اند

حرف موسی را نمی‌فهمد، شبان، بی‌فایده است

من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا

هم‌چنان می‌گردم اما هم‌چنان بی‌فایده است


شعر هفتم:

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم

رو به روی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم

حال اگر چه هیچ نذری عهده دار وصل نیست

یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم

ماجراهایی که با من زیر باران داشتی

شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود

من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟

ساده از “من بی تو می میرم” گذشتی خوب من

من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم

لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید

تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم


شعرهشتم:

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرایندش را

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را


شعر نهم:

قدر نشناس عزیزم، نیمه‌ ی من نیستی

قلبمی اما سزاوار تپیدن نیستی

مادر این بوسه‌ های چون مسیحایی ولی

مرده خیلی زنده کردی، پاکدامن نیستی

من غبارآلود هجرانم تو اما مدتی ا‌ست

عهده‌ دار آن نگاه لرزه‌افکن نیستی

یک چراغ از چلچراغ آرزوهایت شکست

بعد من اندازه ی یک عشق روشن نیستی

لاف آزادی زدی،حالا که رنگت کرده فصل

از گزند بادهای هرزه ایمن نیستی

چون قیاسش می‌کنی با من، پس از من هرکسی

هرچه گوید عاشقم، می‌گویی اصلا نیستی


اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی

اشعار کاظم بهمنی


واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از.

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها