قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / شعرهای ترجمه شده به فارسی / اشعار چارلز بوکوفسکی

اشعار چارلز بوکوفسکی

به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

پرنده ای آبی در قلب من هست

که می خواهد پر بگیرد

اما درون من خیلی تنگ و تاریک است برای او

می گویمش:آنجا بمان،نمی گذارم کسی ببیندت

پرنده ای آبی در قلب من هست

که می خواهد بیرون شود

اما ویسکی ام را سر می کشم رویش

و دود سیگارم را می بلعم

و فاحشه ها و مشروب فروشی هاو بقال ها

هرگز نمی فهمند که او آنجا است

پرنده ای آبی در قلب من هستکه می خواهد بیرون شود

اما درون من خیلی تنگ و تاریک است برای او

می گو یم اش,همان پایین بمان

می خواهی آشفته ام کنی؟

می خواهی کارها را قاطی پاتی کنی؟

می خواهی در حراج کتابهایم توی اروپا غوغا به پا کنی؟

پرنده ای آبی در قلب من هست

که می خواهد بیرون شود

اما من بیشتر از این ها زیرک ام

فقط اجازه می دهم ,شب ها گاهی بیرون برود

وقت هایی که همه خوابیده اند

توی چشم هایش نگاه می کنم

می گویمش:می دانم که آنجایی

غمگین مباش

آن وقت فرو می دهم اش

اما او انجا کمی آواز می خواند

نمی گذارمش تا کاملا بمیرد

و ما با هم به خواب می رویم

انگار که با عهد نهانی مان

و این آن قدر نازنین هست

که مردی را بگریاند

اما من نمی گریم

تو چطور?


شعر دوم:

هوای خوب

مثل زن خوب است

همیشه نیست

زمانی که هم است

دیرپا نیست.

مرد اما

پایدار تر است.

اگر بد باشد

می تواند مدت ها بد بماند

و اگر خوب باشد

به این زودی بد نمی شود.

اما زن عوض می شود

با بچه،سن،رژیم،س ک س،حرف،ماه

بود و نبود آفتاب

وقت خوش.

زن را باید پرستاری کرد

با عشق.

حال آن که مرد

می تواند نیرومند تر شود

اگر به او نفرت بورزند.


 شعر سوم:

باید باور کنیم

تنهایی

تلخ ‌ترین بلای بودن نیست

چیزهای بدتری هم هست،

روزهای خسته‌ای

که در خلوت خانه پیر می‌شوی

و سال‌هایی

که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است

تازه

تازه پی می‌بریم

که تنهایی

تلخ ‌ترین بلای بودن نیست

چیزهای بدتری هم هست

دیر آمدن

دیرآمدن … .


 شعر چهارم:

عوض کردنِ مدامِ کانالای تلویزیون

 قیافه هایی رُ می بینی که هیچ کدوم واقعی نیستن

 با یه وحشتِ واقعی شاخ به شاخی

بجنب

بجنب

بیشتر

کمتر

صورتا بهت فرمون می دن !

اونا رُ با چی پر کردن ؟

چه جوری جا شدن تو اون شیشه ؟

 کی چپوندنتشون اون تو ؟

 چیزی نیست ؟

 تو این دنیا

 این دنیا

اینا مردمِ من نیستن

مردماى من کجا رفتن ؟

“ترجمه:یغما گلرویی”


شعر پنجم:

غریبه ها !

شاید باور نکنید

اما آدم هایی پیدا می شوند

که بی هیچ غمی

یا اضطرابی

زندگی می کنند.

خوب می پوشند ،

خوب می خورند،

خوب می خوابند ،

از زندگی خانوادگی لذت می برند.

گاهی غمگین می شوند

ولی

خم به ابرو نمی آورند

و غالبا حالشان خوب است

و موقع مردن

آسان می میرند

معمولا در خواب

لب چشمه


 شعر ششم:

ساعت یکُ نیمِ صُبه

تو ایوونِ طبقه ی دوم نشستم

وُ شهرُ نگاه می‌کنم .

می‌تونست بدتر از این باشه!

نیازی نیست کار بزرگی بکنیم

شوق کارای کوچیکه که حسِ خوبی بهمون می ده

وُ حسای بدُ ازمون می گیره .

بعضی وقتا سرنوشت

امون نمی ده به کاری که دوس داریم برسیم

پس بایس سرِ سرنوشت کلاه بذاریم !

بایس با خدا تا کرد !

اون خوش داره با چزوندنِ ما کیفور بشه !

خوش داره باهامون ور بره

وُ آزمایشمون کنه !

عِش می کنه از این که بِمون بگه ضعیفُ احمقیم

وُ کلکمون کنده س !

خس مدا عاشقِ اسباب بازیِ

وا هم اسباب بازیاشیم !

هنو رو اِیوونمُ یه پرنده

رو درخت رو به رویی که تو تاریکی پنهونه

عاشقونه می خونه !

اون یه بُلبُله وُ من

عاشق بُلبُلم!

اداشُ درمیارمُ منتظر می شم

جوابمُ می ده !

می‌خندم!

شاد کردنِ یه آدمِ زنده آسونه

بارون می گیره ‌

وُ یه قطرشُ داغی پوستمُ حس می کنه !

خوابُ بیدار

روی یه صندلی تاشو نشستم

وُ پاهام رو نرده های اِیوونه !

بلبلِ دوباره

آوازی رُ که تو روز شنیده می خونه !

اینا تمومِ کاراییِ که ما پیرا

واسه سرگرم شدن می‌کنیم !

شنبه شبا

به خدا می‌خندیم

به حسابای قدیمی ‌می‌رسیم

وقتی چشمک چراغای شهر چشمک حواله مون می کنن

وُ بلبلا از رو درختا چش می دوزن به ما جوون می شیم !

دنیا هم از این بالا

به همون خوبیِ که همیشه بوده !

“برگردان:یغما گلرویی” 


شعر هفتم:

شعر می گم

نگرون می شم

لبخند می زنم

قاه قاه می خندم وُ می خوابم!

عینهو خیلی آدما

تا یه زمونی ادامه می دم!

مثِ همه

بعضی وقتا خوش دارم همه رو بغل کنم

وُ بشون بگم

لعنت به این همه بلا که سر خودمون آوردیم!

ما خوب وُ نترسیم

بعضی وقتا خود خواهیم

هم دیگرون وُ می کشیم ، هم خودمونو !

ما مُردیم !

به دنیا اومدیم تا بکشیم وُ بمیریم !

زار بزنیم تو اتاقای تاریک !

عشق بازی کنیم تو اتاقای تاریک !

صبر کنیم

صبر کنیم

صبر کنیم

ما انسانیم

نه بیشتر از این !

“برگردان:یغما گلرویی” 


واژگان کلیدی: اشعار چارلز بوکوفسکی،نمونه شعر چارلز بوکوفسکی،شاعر چارلز بوکوفسکی،شعرهای چارلز بوکوفسکی،شعری از چارلز بوکوفسکی،یک شعر از چارلز بوکوفسکی،اشعار ترجمه شده به فارسی چارلز بوکوفسکی،اشعار برگردان به پارسی چارلز بوکوفسکی،بهترین،زیباترین گلچین و گزیده اشعار چارلز بوکوفسکی،شاعر آمریکایی،شاعر ایالات متحده آمریکا،شعر آمریکایی،شاعر کشور آمریکا،چارلز بوکوفسکی شاعر لوس آنجلسی.

Heinrich Karl Bukowski،poems،quotes

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*