قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار واعظ قزوینی

اشعار واعظ قزوینی

 

شعر نخست:

در کنار یار،از یار است  دست ما تهی

کاسه ی گرداب در دریاست از دریا تهی

بی نیازی چون صدف ما را زحق بیگانه کرد

داشت رو بر آسمان تا  بود دست ما تهی

گریه  نتواند دل ما را ز غم خالی کند

کی شود  از خرج باران کیسه ی دریا تهی؟

تا خم گردون در این خمخانه ی هستی به جاست

از شراب غم نمی گردد تو را مینا  تهی

دست  خالی   می کند   رسوای   عالم   مرد را

بر نمی خیزد صدا از کاسه نبود تا تهی

هست تا در سر خرد،خالی نگردد دل ز غم

پنبه تا برجاست نتواند شدن مینا تهی

چون  دل بی  آه، ننهد  فیض هرگز پا در او

هر گلستانی  که هست  از سرو آن بالا تهی

یک سر و گردن شد از ابنای جنس خود بلند

چون حباب آن کس که پهلو کرد این دریا تهی

اهل همت جان نمی دارند از سائل دریغ

تا قدح خالی است،قالب می کند مینا تهی

خاکساری بس که “واعظ” کرده  تن پرور  مرا

خواب  من  پهلو کند از بستر دیبا تهی


شعر دوم:

بس که گردیدند همراهان ما،دلگیر ما

کس به گرد ما نمی گردد،مگر زنجیر ما

برنگشتیم از جهان ز انسان که رو وا پس کنیم

مزد نقاشی که مستقبل کشد تصویر ما

ما حساب خویشتن را با جهان کردیم پاک

زین بیابان خار خشکی نیست دامن گیر ما

قبضه ی شمشیر اگر نبود مرصع،باک نیست

گوهر شمشیر ما بس،جوهر شمشیر ما

تا نی کلکم شد از وصف لب او کامیاب

دیگر از شادی نمی گنجد شکر در شیر ما

بس که ما را فکر شمشادش ز پا افگنده است

 بر نخیزد بی عصا فریاد از زنجیر ما

می کند ما را بزرگی های دشمن تندتر

می شمارد کوه را سنگ فسان شمشیر ما

ما مرید جبه و دستار و کش و فش نه ایم

نیست”واعظ”جز نبی و آل پاکش پیر ما


شعر سوم:

رفت عهد شباب و دندان ریخت

رگ ابری گذشت و باران ریخت

شد جوانی،نماند در سر شور

رعشه ی پیری این نمکدان ریخت

سست شد پا ز سیل رفتن عمر

کاخ تن،عاقبت ز بنیان ریخت

روزگارم به نازکی پرورد

چون گلم،عاقبت به دامان ریخت

بود مانند گریه شادی

در جوانی چو عقد دندان ریخت

جز گل خاریم نشد حاصل

ز آبرویی که پیش دونان ریخت

شعر نتوان بهر جمادی خواند

گوهر خود به خاک نتوان ریخت

کلک “واعظ”نریخت لعل خوشاب

خون دل بود،کو ز مژگان ریخت


شعر چهارم:

تا عکس گل روی تو در چشم تر ماست

دامان پر از خون شده،باغ نظر ماست

شب ها که بود در نظر آیینه رویت

بیرون شدن جان ز تن،آه سحر ماست

فرخنده همای فلک همت خویشم

افشاندن دامن ز جهان،بال و پر ماست

پامال شدن،می دهد آخر بر دولت

پا بر سر ما هر که نهد،تاج سر ماست

ما نخل سرافراخته ی گلشن عشقیم

از غیر تو پیوند بریدن،ثمر ماست

سوداگر بی ماییه ی سود دو جهانیم

بر گرد سراپای تو گشتن،سفر ماست

ما را به وفاداری ما قدر شناسند

در راه تو استادگی،آب گهر ماست

در هیچ دلی”واعظ”ما جای ندارد

هم طالع افغان تهی از اثر ماست


شعر پنجم:

با صبوری کارهای مشکل آسان می شود

درد چون با صبر معجون گشت،درمان می شود

می شود رحمت ز طینت چون برون کردی غرور

این بخار از خاک چون برخاست،باران می شود

یک سخن در هر مذاقی می کند کار دگر

از نسیمی گل پریشان،غنچه خندان می شود

می رود از دل هوس،چون عشق می گردد پدید

شمع دزدد دم به خود،چون صبح تابان می شود

نیست عالم پیش نیک و بد به جز آیینه ای

بر تو گر نیکی چون گل،عالم گلستان می شود

جز به گرمی بد گهر را رام نتوان ساختن

آهن،آتش را نبیند،کی به فرمان می شود؟

می کند “واعظ”سفر افزون بهای مرد را

می فزاید قیمت گوهر چو غلتان می شود


واژگان کلیدی: ملا محمد رفیع واعظ قزوینی،اشعار واعظ قزوینی،نمونه شعر واعظ قزوینی،شاعر واعظ قزوینی،شعرهای واعظ قزوینی،شعری از واعظ قزوینی،یک شعر از واعظ قزوینی،غزلیات واعظ قزوینی،غزل های واعظ قزوینی،غزلی از واعظ قزوینی،یک غزل از واعظ قزوینی،گلچین بهترین و زیباترین اشعار واعظ قزوینی،گزینه اشعار ناب واعظ قزوینی،سروده های واعظ قزوینی،شعرهایی از دیوان واعظ قزوینی،غزل عاشقانه از واعظ قزوینی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code