تومان۲۸۵,۰۰۰

تومان۳۰۰,۰۰۰

تومان۲۳۰,۰۰۰

تومان۲۷۵,۰۰۰

اشعار نظیری نیشابوری

 

شعر نخست:

به مویی بسته صبرم،نغمه ی تار است پنداری

دلم از هیچ می رنجد،دل یار است پنداری

به تحریک نسیمی خاطرم آشفته می گردد

به خود رایی سر زلفین دلدار است پنداری

نه پندم می دهد سودی،نه کارم راست بهبودی

دلی دارم که هر امسال او پار است پنداری

ننوشم تا قدح بر من دری از غیب نگشاید

کلید روزنم در دست خمار است پنداری

به نوعی طعن مردم را هدف گشتم که دامانم

ز سنگ کودکان،دامان کهسار است پنداری

فلک را دیده ها بر هم نمی آید شب از کینم

چنان هشیار می خوابد که بیدار است پنداری

نظیری ! بوالعجب شیرین و نازک نکته می آری

تو را شکر به خرمن،گل به خروار است پنداری


 شعر دوم:

ز حرمانم غمی در خاطر یاران شود پیدا

چو بیماری که مرگش بر پرستاران شود پیدا

چو پیدا گردم از راهی،چنان یاران رمند از من

که بدمستی میان جمع هشیاران شود پیدا

بتی از حلقه ی پرهیزگاران بر نمی خیزد

که بر مردم مسلمانی دینداران شود پیدا

پشیمانی مکش از بیع،کاین سهل قیمت را

تو چون صاحب شوی،ذوق خریداران شود پیدا

زلیخا گو میارا بزم و فرش دلبری مفکن

که آن یوسف به زندان گرفتاران شود پیدا


شعر سوم:

ز بیداد تو حرف مهر را نام و نشان گم شد

کتاب حسن را جزو محبت از میان گم شد

ز جوش بوالهوس گرد دلت عاشق نمی گردد

طفیلی جمع شد چندان که جای میهمان گم شد

چنان وقت شکایت از نگاهش مظطرب گشتم

که مضمون سخن صد بار از دل تا زبان گم شد

متاع دیر اگر داریم،بر ما رد مکن زاهد

به عزم کعبه می رفتیم،راه کاروان گم شد

هوس تا تافت رو از من،مزاج کارها برگشت

طرب تا بست در بر من،کلید آسمان گم شد

هوس را در فراق مرحمت،خوان گران بگرفت

طرب را در سراغ عافیت،نام و نشان گم شد

اگر پرسد کسی حال نظیری را،بگوییدش

که در دام است آن مرغی که شب از آشیان گم شد


شعر چهارم:

هنوز راه نگاهم به بام و در ندهند

کبوتری که نیاموختند،سر ندهند

خراب نرگس سنگین دلان سر مستم

که بر طریق نظر،مهر را گذر ندهند

از این گشاده جبینلن ثبات عیش مجو

که گل دهند به خروار و یک ثمر ندهند

ز خوان نعمت دوران،رضا به قسمت ده

که طعمه ای ز غمت خوشگوارتر ندهند

چه یاد جور رقیبان کنم،نصیبم بود

که تشنه بر لب جو میرم و خبر ندهند

مثال ما لب دریا و حال مستسقی است

دهند شوق،ولی رخصت نظر ندهند

ظفر تو را است نظیری که محو ذوق شدی

به هر که غوطه به دریا نزد گهر ندهند


شعر پنجم:

نمی توان به گزند از من انتقام کشید

که دایه زهر به طفلی مرا به کام کشید

زمانه یک نفس بر مراد خود نگذاشت

به هر که داد مراد،از من انتقام کشید

هزار نقش خوشم داد چرخ و تا دیدم

قلم گرفت و خط سهو بر تمام کشید

به آه و ناله حریفم،ز جام و نغمه مگو

که کارم از می و مطرب به این مقام کشید

چه جای من،که به جام شراب و طره ی حور

فرشته را ز فلک می توان به دام کشید

بساط عافیت ای عقل و هوش،برچینید

دگر نظیری بی ظرف،یک دو جام کشید


شعر ششم:

حیاتی در گذر دارم چه سود از بود و نابودش؟

متاع روی در نقصان،چه سامان آید از سودش؟

سرم شوریدگی دارد،ندانم چیست سودایش

دلم آوارگی جوید،ندانم چیست مقصودش

ز اظهار محبت،در زبان خلق افتادم

چو محتاجی که گمجی یابد و ظاهر کند زودش

در اول با همه بیگانگی خواند و قبولم کرد

نخواهم بعد چندین آشنایی گشت مردودش

دل آزرده ام از خنده اش آزرده تر گردد

جراحت بیش می سوزد،چو می سازی نمکسودش

نظیری را به مجلس بردم امروز و غلط کردم

مرا رسوای عالم کرد چشم گریه آلودش


شعر هفتم:

دیدمش،در دل نهفتم آه بی تاثیر را

در کمان از بس که دزدیدم،شکستم تیر را

پای رفتن نیست زین بزمم که در بیرون در

بخت دارد در کمین هجر گریبان گیر را

خوشدل از غیرم که در بزم وصال او نیافت

ذوق در اضطراب و لذت تغییر را

از کمند دادی گر آزارم خجل از من مباش

کرده ام خاطر نشان خویش صد تقصیر را

گشته دل پامال حسرت،عشوه در کارش مکن

قلب زر اندود ما ضایع کند اکسیر را

از نگاهی شد نظیری صید و من در انفعال

زان که آن وحشی نمی ارزد بهای تیر را


شعر هشتم:

همیشه تار و پود کاژ ناهموار می بستم

دل و دستم نبود و خویش را بر کار می بستم

در آن کو،یک شبم گلگشت مهتابی نشد روزی

همیشه خویش را چون سایه بر دیوار می بستم

نمی افتاد چندین رخنه در بنیاد رسوایی

گر از آغاز،دست عقل دعویدار می بستم

کمر در خدمتت عمری است می بندم،چه شد قدرم؟

برهمن می شدم گر اینقدر زنار می بستم

نهال عمر پیوند تو کردم،برنشد حاصل

ثمر می داد اگر این نخل را بر خار می بستم

نظیری این تمنا و طلب تا وقت مردن بود

متاع جان به غارت می شد و من بار می بستم


شعر نهم:

منه به رنگ جهان دل،دی و بهاران بین

وداع حسن گل و ناله ی هزاران بین

بنفشه خسته و نرگس به خواب و گل در کوچ

وفای همسفران،اتفاق یاران بین

ز پاره ی جگر خلق،خاک آکنده است

ز چاک سینه ی گل،داغ گلعذاران بین

به جور،خانه ی دل ها خراب ساخته اند

نظر به ملک ندارند،شهریاران بین

جوان و پیر به میدان دو اسبه تاخته اند

نبرده گوی سعادت کسی،سواران بین

در این مسافرت آزاده ای نخواهی دید

طریق اهل فنا گیر و رستگاران بین

ز آب دیده نظیری گل وفا روید

در آن چمن که منم،فیض ابر و باران بین


شعر دهم:

کردم ز شکوه،منع دل زار خویش را

انداختم به روز جزا کار خویش را

صد مشتری است جنس دلم را چو آفتاب

من گرم می کنم به تو بازار خویش را

ترسم که رفته رفته به بیداد خو کنی

بر کین مدار طبع ستمکار خویش را

ای دل مجو نجات که صیادپیشگان

در دام می کشند گرفتار خویش را

عمرت بود که دوش نظیری به یاد تو

آسان نمود مردن دشوار خویش را


شعر یازدهم:

از این ویرانه تر می خواستم ویرانه ی خود را

از این ویرانه بیرون می برم دیوانه ی خود را

حریفان نشئه ی مهر و محبت را نمی دانند

به دست دشمن خود می دهم پیمانه ی خود را

نه مورش خاید از سختی،نه مرغش چیند از تلخی

نمی بینم ز جنس هیچ خرمن دانه ی خود را

ز شوق آن که طبل رحلتی ناگاه بنوازد

همیشه رخت بر درگاه دارم خانه ی خود را

عزیزان دیده از خاکسترم سازند نورانی

تو شمع بزم خلوت می کنی پروانه ی خود را

به آیات زبور و نغمه ی داوود نفروشم

بیان دردناک و نعره ی مستانه ی خود را

نظیری ! قصه ی فرهاد و خسرو داستانی شد

کنون من هم کتابی می کنم افسانه ی خود را


شعر دوازدهم:

گر به سخن درآورم عشق سخن سرای را

بر بر و دوش سر دهی گریه های و هوی را

گل به خزان شکفته شد،وین دل بسته وا نشد

در بن ناخن است نی بخت گره گشای را

نی ز رهی خبر دهم،نی به دلی اثر کنم

صوت کجم ز کاروان زمزمه ی درای را

هر المی که صعب تر روزی عاشقان شود

طعمه ز استخوان سزد حوصله ی همای را

درس ادیب اگر بود زمزمه ی محبتی

جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را

خاتم جم شکسته تن هیکل عشق ساخته

منظر دوست کرده دل جام جهان نمای را

پیش نظیری از ملک درد دلی برم که هست

بر در شه ترددی ناله ی آن گدای را


شعر سیزدهم:

به غیر از رنگ و بویی نیست این عشق مجازی را

عطا کن لذت طعم حقیقت عشق بازی را

عزیزان را فدا کردم سر و سامان هبا کردم

نیارزم گوشه ی چشمی،بنازم بی نیازی را

عبارت کوته و دل تنگ و خاصان ملک زیبا

چه داند مرد صحرایی طریق کارسازی را

کسی تفسیر رمز عاشق و معشوق کی داند؟

به جز مکی نمی داند لغت های حجازی را

همه سرمایه ی اقرار و ایمان بود رخسارت

فغات از خال هندویت که کافر کرد غازی را

گرسنه باز شاهنشاه و ما صیاد بی طالع

دل کبکی نثار آریم خوی شاهبازی را

صبوح و روح بر هم خورد چون بانگ صلات آمد

به زیر آرید از طاق این کهن دلق نمازی را

گر از یک ره نماید روی،از صد ره درون آید

نظیری چاره چون سازد فریب ترکتازی را


  واژگان کلیدی: محمدحسین نظیری نیشابوری،اشعار نظیری نیشابوری،نمونه شعر نظیری نیشابوری،شاعر نظیری نیشابوری،شعرهای نظیری نیشابوری،شعری از نظیری نیشابوری،یک شعر از نظیری نیشابوری،غزل نظیری نیشابوری،غزلیات نظیری نیشابوری،غزل های نظیری نیشابوری،غزلی از نظیری نیشابوری،شعری از دیوان نظیری نیشابوری،سروده های نظیری نیشابوری،اثری از آثار نظیری نیشابوری،گزیده گزینه گلچین اشعار نظیری نیشابوری،شاعر سبک اصفهانی،یکی از شاعران سبک هندی.

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها