قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار نصرت رحمانی

اشعار نصرت رحمانی

به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

می گفت با غرور

اين چشم ھا که ريخته در چشم ھای تو

گرد نگاه را

اين چشم ھا که سوخته در اين شکيب تلخ

رنج سياه را

اين چشم ھا که روزنه آفتاب را

بگشوده در برابر شام سياه تو

خون ثواب را

کرده روانه در رگ روح تباه تو

اين چشم ھا که رنگ نھاده به قعر رنگ

اين چشم ھا که شور نشانده به ژرف شوق

اين چشم ھا که نغمه نھاده بنای چنگ

از برگ ھای سبز که در آب ھا دوند

از قطره های آب که از صخره ها چکند

از بوسه ها که در ته ل بھا فرو روند

از رنگ

از سرود

از بود از نبود

از هر چه بود و هست

از هر چه هست و نيست

زيباترند ، نيست ؟

من در جواب او

بستم به پای خسته ی لب ، دست خنده را

برداشتم نگاه ز چشم پر آتشش

گفتم:دريغ و درد

کو داوری که شعله زند بر طلسم سرد؟

کوبم به روی بی بی چشم سياه تو

تک خال شعر مرا

گويم ، کدام يک ؟

اين چشم ھای تو

اين شعرهای من


شعر دوم:

با اینکه تا پگاه  پاسی نمانده بود

ماسیده بود روی پنجره لرد سیاه شب

آب نرم نرمک می بافت گیسوان

آرام می چمید و زمزمه می کرد

در زیر بیدهای پریشان

ساز قلم به دست گرفتم

آرام زخمه کشیدم

بر پرده ی نژند ، پریشیده روان

بر تارهای گم شده احساس

من می زدم و آب زمزمه می کرد ، های … های

در گرمگاه کار

حس کردم آه … چیزی مرا به سوی درون پیش می کشد

بی حوصله چو جیوه فرار ، مرگ وار

بهتر بگویم : چیزی بسان خواب

من را فسون نموده و با خویش می برد

چیزی چنان زمان

دیری نرفت و رفت

ساز قلم رها شد از دستم

و پلک های خسته روی دیده بال کشیدند

صوت و کلام و شکل

تبخیر گشته پریدند

بیدار و خواب دیدم

دیدم نشسته است زیر حباب مه

سرکش تر از غرور

غمگین تر از غبار

دلکش تر از بهار

در روبروی من ، گویی به انتظار

من مرد کارم

از پیش دام و دانه ریخته بودم

از خویش خویشتن گریخته

احساس و اندوهان را در سینه بیخته

و غربال را به میخ آویخته بودم

دستم فصیح گشت

شورم بلیغ

بر خشک کشتگاه لبانم ترنمی بارید

تا خواستم بخوانمش ، آنگه بگیریمش

چیزی چو فش فش ماری

از بند بند مهره ی پشتم

بالا خزید ، در هم دوید

چنان ترک یاس بر ساغر امید

و ریخت در تار و پود وجودم

در هم شکست جام شکرخواب بامداد

پلکان خسته را چو گشودم

پرنده الهام شعر من

قهقه زنان پرید

تا دور ، دور دید

در آبی بلند

افعی زرد چنبره ای بست

و نیش آفتابی او

چون نیزه ای طلایی

در گود نی نی چشمان من شکست


شعر سوم:

دمی درنگ دلم زين شتاب می ‌لرزد

چنان حباب كه بر موج آب می لرزد

به انزوای من آهسته ‌تر بيا ی شعر

ز زخمه‌های نسيمت رباب می ‌لرزد

غزال من چه شنيدی ز باد ای صياد

درون مردمكت اضطراب می لرزد

بريز جام لبالب ز شعر تر ساقی

به پلک زنده‌ی بيدار خواب می لرزد

كدام مرد به ميدان حريف ميی طلبد

كه زير پای سواران ركاب می لرزد

كمر به چنگ تهمتن سپرد و تن برهاند

چه پهنه ‌ای است كه افراسياب می لرزد

چه فتنه خاست كه بر باد داده است ورق

كه دل ز گفتن حرف حساب می لرزد

بهانه بشكن و بنشين ز شب دمی باقی است

به زير خرقه سبوی شراب می لرزد

چه غنچه ‌ای است لبانت ‌، چو زنبق وحشی

به چشمه ‌سار نگه كن سراب می لرزد

به آفتاب نگویی چه رفت با ما دوش

به كلک خسته‌ ی من شعر ناب می لرزد


شعر چهارم:

تریاک

نصرت،چه می کنی سر این پرتگاه ژرف؟

با پای خویش،تن به دل خاک می کشی

گم گشته ای به پهنه تاریک زندگی

نصرت، شنیده ام که تو تریاک می کشی

نصرت،تو شمع روشن یک خانواده ای

این دست کیست در ره بادت نشانده است؟

پرهیز کن ز قافله سالار راه مرگ

چون چشم بسته بر سر چاهت کشانده است

بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته ای

ای مرغ خوش نوا،ز چه خاموش گشته ای؟

روزی به خویش آیی و بینی که ای دریغ

با این همه هنر،تو فراموش گشته ای

هر شب که مست،دست به دیوار می کِشی

از خواب می جهد پدرت،آه می کِشد

نجوا کنان به ناله سراید که:” این جوان

گردونه ی امید به بیراه می کشد”


شعر پنجم:

ای دوست

ای دوست

اين روزها اينگونه ام،
ببین دستم چه كُند پيش می رود
انگار هر شعر باكره ای را سروده ام.
پايم چه خسته می كِشَدم
گویی كت بسته
ز خَم هر راه رفته ام تا زير هركجا
حتی شنوده ام هر بار شیون تیر خلاص را .
ای دوست
اين روزها
با هركه دوست می شوم احساس می كنم
آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر وقت خیانت است
انبوه غم،حريم و حرمت خود را از دست داده است
ديريست هيچ كار ندارم
مانند يک وزير
وقتی كه هيچ كار نداری
تو هيچ كاره ای
من هيچ كاره ام،يعنی كه شاعرم !
گيرم از اين كنايه هيچ نفهمی!!!
اين روزها اینگونه ام
فرهاد واره ای كه تيشه ی خود را گم کرده است
آغاز انهدام چنين است
اينگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان !
ياران ! وقتی صدای حادثه خوابید
برسنگ گور من بنويسيد:
یک جنگجو كه نجنگيد

!اما شكست خورد


شعر ششم:

مادر

 مادر منشين چشم به ره،بر گذر امشب
بر خانه پر مهر تو زين بعد نيايم
آسوده بيارام و مكن فكر پسر را
بر حلقه ی اين خانه دگر پنجه نسايم

با خواهر من نيز مگو : او به كجا رفت
چون تازه جوان است و تحمل نتواند
با دايه بگو : نصرت ، مهمان رفيقی است
تا بستر من را سر ايوان نكشاند

فانوس به درگاه مياویز عزيزم
تا دختر همسايه سر بام نخوابد
چون عهد در اين باره نهاديم من و او
فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد

پيراهن من را به در خانه بياويز
تا مردم اين شهر بدانند كه  بودم
جز راه شهيدان وطن ره نسپردم
جز نغمه آزادی شعری نسرودم

اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
هر چند كه كولی صفت از من برميده است
او پاک چو درياست،تو ناپاک ندانش
گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده است

بر گونه ی او بوسه بزن،عشق من او بود
یک لاله ی وحشی بنشان بر سر مويش
باری،گله ای گر به دلت مانده ز دستش
او عشق من است ، آه ! مياور تو به رويش


شعر هفتم:

زمزمه ای در محراب

در غريب شب اين سوخته دشت

من و غم ، آه چه بر من بگذشت

كاروان گم شد و خاكستر ماند

كركس پير دل من می خواند

ای عطش ! در رگ من جاری باش

شعله زن دودم كن كاری باش

رگ غم سوخته ، ای ريشه ی من

بمک از طاول انديشه ی من

دشت شب تاخته ام خاموشم

موج خود باخته ام ، مدهوشم

طفل آواره ی شهر خوابم

تشنه ی خويشتنم ، گردابم

برگ پاييز به دست بادم

ريخته ، سوخته ی بی بنیادم

كاروان سوخته ای چاووشم

در بدر زمزمه ای خاموشم

گره كور غمم بازم كن

قصه  پايان ده و آغازم كن

ای تو گم نامعلوم ای ناياب

گنگ نامعلومی را درياب

دست پيش آر كه رفتم از دست

دامنم گير كه هيچم در هست

من و تو چيست ؟ چه بيشی چه كمی ؟

چو كويری و تمنای نمی

من و تو چيست ؟ من و من باشيم

روح تنگ آمده از تن باشيم

بگريزيم و به هم آويزيم

عطشی در عطش هم ريزيم

نفسی در نفس من بفشان

بكشانم ، بچشانم ، بنشان

بكشان بر سر بازار مرا

جان فدای تو بيازار مرا

سنگ بدنامی بر جامم زن

كوس بدنامی بر بامم زن

زندگي چيست ؟ سراب است ، سراب

نقش پاشيده بر آب است ، بر آب

عشق ، خونابه ی دل نوشيدن

كفن ماتم خود پوشيدن

آرزو ، گوركن دشت جنون

نانش از عشق و شرابش از خون

جغد پيري است سعادت در قاف

نغمه اش لاف و همه لاف گزاف

مرهم سوختن ، از ساختن است

چه قماری كه همه باختن است

زندگی چيست ؟ مرا ياد بده

آنچه می دانم بر باد بده

توتيايی تو به چشمانم كش

تشنه ام ، تشنه ی آتش ، آتش

تيشه بر ريشه جان دوخته ام

دل به هر شعله ی غم سوخته ام

باد آواره به گورستانم

بذر پاشيده به سنگستانم

برق منشور يخين رازم

پر سيمرغ غمم بگدازم

پيش از آن لحظه كه نابود شوم

شب شوم ، شعله شوم ، دود شوم

در غريب شب اين سوخته دشت

كركسی پر زد و ناليد و گذشت


شعر هشتم:

قفل یعنی کلید

ای عفیف !
عشق در چنبر زنجیر گناه است، گناه
دل به افسانه ی فرهاد سپردن دردی است
کوه از کوه کنان بیزار است
تک گل وحشی وحشت زده ی کوهستان تیشه ی فرهاد است
تیشه های خونین پاسداران حریم عشقند
ای عفیف ! به چه می اندیشی؟
چه کسی گفت ترحم؟ چه کسی؟
شرم را دیدی شلاق فروخت
رحم شلاق خرید و خیانت به جنایت خندید .
زندگی را دیدی گفت: من دلالم
در به در در پی بدبختی ها می گردید
تا اسارت بخرد .
راستی را دیدی که گدایی می کرد؟
و فریب، پادشاهی می کرد
آه دیدی، دیدی؟
ای عفیف، به چه می اندیشی؟
قفل ها؟
دستهای آزاد
برترین هدیه به دیوار و غل و زنجیرند
بهترین هدیه ی زنجیر به دست آزاد، قفل می باشد، قفل
ای عفیف، قفل ها واسطه اند
قفل ها، فاسق شرعی در و زنجیرند
راستی واسطه ها هم گاهی حق دارند
رمز آزادی در چنبر هر زنجیری است
قفل هم امیدی است
قفل یعنی که کلیدی هم هست
قفل یعنی که کلید .


شعر نهم:

هشدار

هشدار
هرگز مبند نوک پرنده را
. با بالهایش آواز خواهد خواند
پر و بالش را در هم مشکن
با آوازش خواهد پرید تا اوج کهکشان
لبان شاعر را مبند


شعر دهم:

من خسته نیستم

ای خاطرات کهنه ی پرپر
من خسته نیستم
دیریست خستگی ام
تعویض گشته است به درهم شکستکی .
من خسته نیستم
در هم شکسته ام
این خود امید بزرگی نیست ؟


شعر یازدهم:

چاقو

درجیب من

چاقو تنها دسته ی خود را می برد .
در انزوای بسترش،آرام

در گور جیب من

خود را به دست خدا سپرده است

چاقو .


شعر دوازدهم:

پروانه مسین

رقصید،پر زد،رمید
از لب انگشت او پرید

” سکه ”
گفتم: خط

پروانه ی مسین پرواز کرد
چرخید ، چرخید
پر پر زنان چکید؛ کف جوی پر لجن.

تابید ، سوخت فضا را نگاه ها
بر هم رسید،در هم خزید
در سینه ی عشق های سوخته فریاد می کشید:
ای یاس ، ای امید !

آسیمه سر به سوی ” سکه ” تاختیم
از مرز هست و نیست
تا جوی پر لجن با هم شتافتیم
آنگه نگاه را به تن سکه بافتیم .

پروانه ی مسین
آیینه وار بر پا نشسته بود در پهنه ی لجن
وهر دو روی آن خط بود
خطی به سوی پوچ ، خطی به مرز هیچ

اندوه لرد بست در قلبواره اش
و خنده را شیار لبانش مکید و گفت :
پس نقش شیر ؟
رویید اشک
خاموش گشت، خاموش

گفتم : کنام شیر،لجن زار نیست ، نیست
خط است و خال گذرگاه کرم ها
اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است
میعادگاه زشتی و پستی است .

از هم گریختیم
بر خط سرنوشت خونابه ریختیم .


شعر سیزدهم:

پاییز

پاييز چه زيباست

مهتاب زده تاج سر کاج

پاشویه،پر از برگ خزان دیده ی زرد است

بر زیر لب هره کشیدند خدایان

يک سايه ی باریک

هشتی شده تاریک

رنگ از رخ مهتاب پریده

بر گونه ی ماه ابر اگر پنجه کشیده

دامان خودش نیز دریده

آرام دود باد درون رگ نودان

با شور زند نی لبک آرام

تا سرو دلاران برقصد پر شور

پر ناز بخواند شبگیر سردار

هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است

تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی

هر برگ که در روی زمین است

تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی

آنگاه بپیچند لب را به لب هم

آنگاه بسایند تن را به تن هم

آنگاه بمیرند

تا باز پس از مرگ آرام نگیرند

جاوید بمانند

سر باز برون از بغل باغچه آرند

آواز بخوانند .

پاییز چه زیباست !

پاییز دو چشم تو چه زیباست

سرمست،لب پنجره خاموش نشستم

هر چند تو در خانه ی من نیستی امشب

من دیده به چشمان تو بستم

هر عکس تو از یک طرفی خیره به رویم

این گوید هیچ !

آن گوید برخیز و بیا زود به سویم

من گویم نیلوفر کم رنگ لبت را

با شعر بگویم،با بوسه بشویم

ای کاش

ای کاش

آن عکس تو از قاب درآید

همچون صدف از آب برآید

ای کاش

جان گیری و بر نقش و گل بوته ی قالی بنشینی

آنگاه به تو پیرهن از شوق بدری

از شور بلرزی

دیوانه همه شوق همه شور

بیگانه پریشيده همه قهر

همه نور

بر بستر من نقش شود پیکر گرمت

آنگاه زنم پرده به یکسو

گویم که من اینجا به لب پنجره بودم

گویی که  نه ! آنجا

آرام بگیریم

از عشق بمیریم

آنگاه به پاییز

هر برگ که از شاخه ی جانم به کف باد روان است

هر سال که از عمر من آید به سرانجام

ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ

هر درد،هر شور،هر شعر

از قلب من خسته جدا شد

باد هوست برد

آتش زد و خاکستر آن را به هوا ریخت

من، هیچ نگفتم

جز آنکه سرودم .

پاییز دو چشم تو چه زیباست

پاییز چه زیباست

مهتاب زده تاج سر کاج

پاشویه  پر از برگ خزان دیده ی زرد است

آن دختر همسایه لب نرده ی ایوان

می خواند با ناله ی جانسوز:

((خیزید و خز آرید که هنگام خزان است ))

هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است

تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی

هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است

تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی

آنگاه بپیچند، لب را به لب هم

آنگاه بسایند تن را به تن هم

آنگاه بمیرند

تا باز پس از مرگ، آرام نگیرند

جاوید بمانند

سر باز برون از بغل باغچه آرند

آواز بخوانند

پاییز چه زیيباست

من نیز بخوانم

پاییز دو چشم تو چه زیباست

چه زیباست


شعر چهاردهم:

لیلی

لیلی !

چشمت خراج سلطنت شب را

از شاعران شرق طلب می‌کند

من آبروی حرمت عشقم

هشدار تا به خاک نریزی

من آبروی عشقم .

 لیلی !

پر کن پیاله را

آرام‌ تر بخوان آواز فاصله‌های نگاه را

در کوچه‌های فرصت و میعاد .

بگشای بند،موی بیفشان

شب را میان شب با من بدار حوصله

اما نه با عتاب!

 گفتی گل در میان دستت می‌پژمرد

گفتم که خواب در چشم‌هایمان به شهادت رسیده است

 گفتی که خوب ترینی

آری، خوبم

شعرترم،تاج سه ترک عرفانم

درویشم،خاکم .

 آیینه‌ دار رابطه‌ ام بنشین

بنشین کنار حادثه بنشین

یاد مرا به حافظه بسپار

اما نام مرا بر لب مبند

که مسموم می‌شوی

من داغ دیده‌ام !

 لیلی !

از جای پای تو

بر آستانه‌ی درگاه

بوی فرار می‌آید

آتش مزن به سینه‌ ی بستر

با عطر پیکر برهنه‌ی سبزت

 بنشین بانوی بانوان شب و شعر خانم

 !لیلی

کلید صبح در پلک‌های توست

 دست مرا بگیر

از چهار راه خواب گذر کن

بگذار و بگذریم زین خیل خفتگان!

دست مرا بگیر تا بسرایم

در دست‌های من بال کبوتری ا‌ست .

 لیلی !

من آبروی عاشقان جهانم

هشدار تا به خاک نریزی

من پاسدار حرمت دردم

چشمت خراج می‌طلبد

آنک خراج

 لیلی !

وقتی که پاک می‌کنی خط چشمت را

دیوارهای این شب سنگین را در هم شکسته

وای که بیداد می‌کنی .

وقتی که پاک می‌کنی خط چشمت را

در باغ‌های سبز تنت،شب را آزاد می کنی .

 لیلی !

بی مرز باش

دیوار را ویران کن

خط را به حال خویش رها کن

بی خط و خال باش

با من بیا همیشه ترین باش

بارید شب

بارش سیل اشک‌ها شکست

خط سیاه دایره‌ی شب را

خط پاک شد

گل در میان دستم پر پر زد و فسرد

در هم دوید خط ویران شد!

 لیلی !

بی مرز عشق‌بازی کن

بی خط و خال باش

با من بیا که خوب ترینم

با من که آبروی عشقم

با من که شعرم،شعرم،شعرم .

وای ! در من وضو بگیر

سجاده‌ام‌ ! بایست کنارم

رو کن به من که قبله‌ی عشاقم

 آنگه نماز را

با بوسه‌ای بلند قامت ببند .

 لیلی !

با من بودن خوب است

من می‌سرایمت .


 واژگان کلیدی: اشعار نصرت رحمانی،نمونه شعر نصرت رحمانی،غزل نصرت رحمانی،غزلیات نصرت رحمانی،شعر سنتی نصرت رحمانی،اشعار نو نصرت رحمانی،شعرهای نصرت رحمانی،شعر نصرت رحمانی،شعری از نصرت رحمانی،یک شعر از نصرت رحمانی،غزل های نصرت رحمانی،گلچین اشعار نصرت رحمانی،گزیده اشعار نصرت رحمانی،بهترین و زیباترین اشعار نصرت رحمانی، نصرت رحمانی تریاک،نصرت رحمانی ترياك،نصرت رحمانی ای دوست،نصرت رحمانی لیلی،ليلي نصرت رحماني،نصرت رحمانی مادر،نصرت رحمانی این روزها،نصرت رحمانی زمزمه ای در محراب،نصرت رحمانی جنگجو،شعرهایی از کتابهای نصرت رحمانی،نصرت رحمانی وقت خیانت است،نصرت رحمانی قفل یعنی کلید،نصرت رحمانی من آبروی عشقم،عاشقانه نصرت رحمانی،نصرت رحمانی خیانت،نصرت رحمانی من خسته نیستم،شعری از کتاب حریق باد،شعری از کتاب پیاله دور دگر زد،نصرت رحمانی پاییز،اشعاری از کتاب میعاد در لجن،نصرت رحمانی پروانه مسین.

......

۲ دیدگاه

  1. سلام وقتتون بخیر خیلی متشکرم شاد و سلامت و موفق باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*