
شعر نخست:
برف نگرانم نمیکند
حصار یخ رنجم نمیدهد
زیرا پایداری میکنم
گاهی با شعر و
گاهی با عشق…
که برای گرم شدن
وسیلهی دیگری نیست
جز آنکه
“دوستت بدارم”
شعر دوم:
دوستت دارم
با تو نرد عشق نمی بازم
مثل بچه ها که می گویند: “
ماهی قرمز مال تو …
ماهی آبی مال من …”
برای ماهی ها با تو قهر نمی کنم
ماهیان قرمز و آبی مال تو باشند
و تو مال من
دریا و کشتی و مسافران مال تو باشند
و تو مال من
سود و زیانی در کار نیست
همه ی ثروت من زیر پای تو
چاه نفت ندارم که به آن بنازم
ثروت آغاخان ندارم
یا جزیره ی اوناسیس،که به پهنای یک دریاست
من شاعرم
و تنها ثروتم
دفتر شعرم و چشم های قشنگ توست !
شعر سوم:
من
رازی را پنهان نکرده ام!
قلبم کتابی است …
که خواندنش برای تو آسان است.
من
همواره
تاریخ قلبم را می نگارم؛
از روزی که
در آن
به تو عاشق شدم !
شعر چهارم:
همهی آنهایی که مرا میشناسند
میدانند چه آدم حسودی هستم ؛
و همهی آنهایی که تو را میشناسند …
لعنت به همه آنهایی که تو را میشناسند
شعر پنجم:
که هستی ای زن ؟
از کدام کلاه شعبده بیرون پریده ای؟
هر که گفت نامه ای از نامههای عاشقانه ی تو را دزدیده
دروغ میگوید !
هر که گفت دست بندی مطّلا را از صندوقت به یغما بُرده
دروغ میگوید !
هر که گفت عطر تو را میشناسد
یا نشانی ات را میداند، دروغ میگوید !
هرکه گفت شبی را با تو در هتلی
یا تماشاخانه ای سر کرده، دروغ میگوید !
دروغ ! دروغ ! دروغ .
تو موزه ای هستی که در تمام روزهای هفته تعطیل است !
تعطیل برای تمام مردان جهان
در همه ی روزهای سال .
“برگردان:یغما گلرویی”
شعر ششم:
بگذار کمی از هم جدا شویم
برای نیکداشت این عشق، ای معشوق من
و نیکداشت خودمان
بگذار کمی فاصله بگیریم
چون می خواهم عشقم را بپرورانی
چون می خواهم کمی هم از من متنفر باشی
تو را قسم به آنچه داریم
از خاطره هایی که برای هر دویمان با ارزش بود
قسم به عشقی آسمانی
که هنوز بر لبهایمان نقش بسته است
و بر دستهایمان کنده .
قسم به نامه هایی که برای من نوشته ای
و صورت چون گلت که در درون من کاشته شده
و مهری که بر گیسوانم و بر سر انگشتانم از تو به یادگار مانده
قسم به هر آنچه در یاد داریم
و اشکها و لبخندهای زیبایمان
و عشقی که از سخن فراتر
و از لبهایمان بزرگتر شده
قسم به زیباترین داستان عاشقانه زندگیمان
برو!
عاشقانه
بگذار از هم جدا شویم
چون پرندگانی که در هر فصل
از دشت ها و تپهها کوچ می کنند
و چون خورشید ای معشوق من
که به هنگام غروب، تلاش میکند که زیباتر باشد
در زندگیم چون شک و رنج باقی بمان
یکبار اسطوره و
یکبار سراب باش
و پرسشی بر لبانم باش
که در پی پاسخ سرگردان است
از بهر عشقی آسمانی
که در دل و بر مژگان ما آرمیده است
و از بهر آنکه همواره زیبا بمانم
و از بهر آنکه همواره به من نزدیکتر باشی
برو!
بگذار چون دو عاشق از هم جدا گردیم
بگذار به رغم آنچه از عشق و مهر برای هم داریم از هم جدا گردیم
می خواهم از میان حلقههای اشک
به من بنگری
و از میان آتش و دود
به من بنگری
پس بگذار بسوزیم تا بخندیم
چون نعمت گریه را سالهاست
که فراموش کرده ایم
جدا شویم
تا عشق ما به روز مرگی
و شوق ما به خاکستر نشینی
دچار نشود
و غنچهها در گلدان نپژمرد
دل خوش دار ای کوچک من
که عشق تو چشم و دلم را آکنده است
و همچنان تحت تأثیر عشق بزرگ توأم
و همچنان در رویای اینم که از آن من باشی
ای تکسوار و ای شاهزاده من
اما … من
از مهر خود بیمناکم
از احساس خود نیز
که روزی از دلبستگی هایمان آزرده شویم
از وصال و از در آغوش هم بودنمان بیمناکم
پس بنام عشقی آسمانی
که چون بهار در وجودمان به گل نشست
و چون خورشید در چشمانمان درخشید
و بنام زیباترین داستان عاشقانه روزگارمان
برو!
تا عشق ما پایدار بماند
و تا زندگانیش دراز باشد
برو!
شعر هفتم:
وقتی تو را دوست می دارم
بارانی سبز می بارم
بارانی آبی،بارانی سرخ
بارانی از همه رنگ
از مژگانم گندم می روید
انگور،انجیر،ریحان و لیمو
وقتی تو را دوست می دارم
ماه از من طلوع می کند
و تابستانی زاده می شود
گنجشکان مهاجر باز می آیند
وچشمه ها سرشار می شوند
وقتی به قهوه خانه می روم
دوستانم گمان می کنند که بوستانم .
“برگردان:موسی بیدج”
واژگان کلیدی: اشعار نزار قبانی،نمونه شعر نزار قبانی،شاعر نزار قبانی،شعرهای نزار قبانی،شعری از نزار قبانی،یک شعر از نزار قبانی،شعرهای ترجمه شده به فارسی نزار قبانی،شعر شاعر سوری،شعر شاعر دمشقی،شاعر اهل سوریه،گزیده اشعار نزار قبانی،نزار قباني،گلچین بهترین و زیباترین اشعار نزار قبانی
Nizar Qabbani،poems،quotes









