قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار مهدی حمیدی شیرازی

اشعار مهدی حمیدی شیرازی

 

شعر نخست:

مرگ قو

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش باز کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد


شعر دوم:

من آن آسمانی سروش خدایم

 که فخری به حوا و آدم ندارم

مسیحای مریم شناسد به معجز

 کمی از مسیحای مریم ندارم

سخندان شناسد که من اوستادم

 که استادی کس مسلم ندارم

به سحر سخن راه اعجاز پویم

 بسی گویم و ژاژ و درهم ندارم

به هر سبک و هر بحر و هر شیوه گفتم

 که دانند همتا و همدم ندارم

همه شاهکار است گفتارهایم

 به اندیشه و لفظ ماتم ندارم

سخن هر چه گفتم همه نغز گفتم

 شکرهای آلوده با سم ندارم


شعر سوم:

از غمی می سوزم و ناچار سوزد از غمی

هر که را رنج درازی مانده و عمر کمی

دل که از بیم فنا چون بحر پروایی نداشت

دم به دم بر خویش می لرزد کنون چون شبنمی

گاه گویم زندگانی چیست ؟عین سوختن

تا نمیرد شمع ،از سوزش نیاساید دمی

چشم بینا نیست مردم را و این بهتر که نیست

ورنه هر گهواره ­ای گوریست ،هر عیشی غمی

ای عزیز ! ای محرم جان ! با که گویم راز دل ؟

باز نتوان گفت هر رازی به هر نامحرمی

درد بی درمان من ای کاش تنها مرگ بود

ای بسا دردا که پیشش مرگ باشد مرهمی

خالق شیطان و گندم شادی مردم نخواست

عالمی غم ساخت پیش از آن که سازد آدمی

گر ز چشم من به هستی بنگری،بینی مدام

خواب شوم ناگواری،عیش تلخ درهمی

ور بجویی از زبان کِلک من معنای عمر

درد جانسوز فریبایی، بلای مبهمی

وآن بهشت و دوزخ یزدان که از آن وعده هاست

با تو بنشستن زمانی، بی تو بنشستن دمی


شعر چهارم:

از برون آمد صدای باغبان

گفت کو ارباب؟ کارش داشتم

از درون گفتم که اینجایم، بگو

گفت هر جا هرچه باید کاشتم

گفتم آخر بود در گل های تو

ناز دلخواهی که گـفتم داشتی؟

گفت در وا کن بیا بیرون ببین

هرگز این گل‌ها که کِشتم کاشتی؟

رفتم و دیدم که سِـحر باغبان

مـعنی نـاسازگاری  سوخته

آتشی از شمعدانی‌های سرخ

در حریر  سبزه‌ ها  افروخته

جعد شبنم دار سنبل خورده تاب

در هوا پاشیده مشک و زعفـران

چشم  مست نرگس بیدادگر

بازگشته  تازه  از خواب گران

و آن بنفشه زرد و مشکین و کبود

غرق گل چسبیده  در آغوش هم

تا جَهَد از محبس شمشاد ها

رفته  بالا  از سر و از دوش هم

زیر تار گیسوی افشان بید

سوسن و مینا و ناز افتاده است

هر زمان در سینه‌ی گلهای سرخ

برگ لرزان چناران برده  از دست

لحظه ‌ای در هر گلی کردم نگاه

 زیر لب گفتم که پس آن ناز کو؟

باغبان بر شاخه‌ای انگشت زد

یعنی این ناز است، چشم باز کو؟

گفتم  این  را  دیده  بودم  پیش از این

این کجا ناز است؟ ایـن نـاز شماست

خشمگین شد گفت جز یک ناز نیست

یا  اگر باشد به  شیراز شماست

باغبان گر این سخن بی طعنه گفت

راستی را چشم جانش باز بود

کان گل نازی که دلخواه من است

یک گل ناز است و در شیراز بود


شعر پنجم:

در امواج سند

به مغرب سينه مالان قرص خورشيد

 نهان می گشت پشت كوهساران

فرو می ريخت گردی زعفران رنگ

به روی نيزه ها و نيزه داران

 

ز هر سو بر سواری غلت می خورد

 تن سنگين اسبی تير خورده

به زير باره می ناليد از درد

سوار زخم دار نيم مرده

ز سم اسب می چرخيد برخاک

به سان گوی خون آلود، سرها

ز برق تيغ می افتاد در دشت

 پياپی دست ها دور از سپرها

ميان گردهای تيره چون ميغ

 زبان های سنان ها برق مي زد(۱)

لب شمشيرهای زندگی سوز

 سران را بوسه ها بر فرق می زد

نهان می گشت روی روشن روز

به زير دامن شب در سياهی

در آن تاريک شب،می گشت پنهان

فروغ خرگه خوارزمشاهی(۲)

دل خوارزمشه يک لمحه لرزيد(۳)

 كه ديد آن آفتاب بخت، خفته

زدست تركتازی های ايام

 به آبسكون،شهی بی تخت خفته(۴)

اگر يک لحظه امشب دير جنبد

سپيده دم جهان در خون نشيند

به آتش های ترک و خون تازيک

 ز رود سند تا جيحون نشيند

به خوناب شفق در دامن شام

به خون ،آلوده ايران كهن ديد

در آن درياي خون در قرص خورشيد

 غروب آفتاب خويشتن ديد

به پشت پرده شب ديد پنهان

زنی چون آفتاب عالم افروز

اسير دست غولان گشته فردا

چو مهر آيد برون از پرده ی روز

به چشمش ماده آهويي گذر كرد

اسير و خسته و افتان و خيزان

پريشان حال آهو بچه ای چند

سوی مادر دوان،وز وی گريزان

چه انديشيد آن دم ؟ كس ندانست

كه مژگانش به خون ديده تر شد

چو آتش در سپاه دشمن افتاد

 ز آتش هم كمی سوزنده تر شد

زبان نيزه اش در ياد خوارزم

زبان آتشی در دشمن انداخت

خم تيغش به ياد ابروی دوست

 به هر جنبش سری بر دامن انداخت

چو لختی در سپاه دشمنان ريخت

 از آن شمشير سوزان، آتش تيز

خروش از لشكر انبوه برخاست

 كه:از اين آتش سوزنده پرهيز

در آن باران تيغ و برق پولاد

 ميان شام رستاخيز می گشت

در آن دريای خون در دشت تاريک

به دنبال سر چنگيز می گشت

بدان شمشير تيز عافيت سوز

در آن انبوه، كار مرگ می كرد

ولی چندان كه برگ از شاخه می ريخت

دو چندان می شكفت و برگ می كرد

سرانجام آن دو بازوی هنرمند

ز كشتن خسته شد وز كار واماند

چو آگه شد كه دشمن خيمه اش جست

 پشيمان شد كه لختی ناروا ماند

عنان بادپای خسته پيچيد

چو برق و باد، زی خرگاه آمد

دويد از خيمه خورشيدی به صحرا

 كه گفتندش سواران: شاه آمد

ميان موج می رقصيد در آب

به رقص مرگ، اخترهای انبوه

به رود سند می غلتيد برهم

 ز امواج گران، كوه از پی كوه

خروشان، ژرف، بی پهنا، كف آلود

دل شب می دريد و پيش می رفت

از اين سد روان، در ديده ی شاه

 ز هر موجی هزاران نيش می رفت

نهاده دست بر گيسوی آن سرو

 بر آن دريای غم نظاره می كرد

بدو می گفت اگر زنجير بودی

تورا شمشيرم امشب پاره می كرد

گرت سنگين دلی ای نرم دل آب!

رسيد آنجا كه بر من راه بندی

بترس آخر ز نفرين های ايام

 كه ره براين زن چون ماه بندی

ز رخسارش فرو می ريخت اشكی

بنای زندگی برآب می ديد

در آن سيمابگون امواج لرزان

خيال تازه ای در خواب می ديد

اگر امشب زنان و كودكان را

 ز بيم نام بد در آب ريزم

چو فردا جنگ بركامم نگرديد

توانم كز ره دريا گريزم

به ياری خواهم از آن سوی دريا

 سوارانی زره پوش و كمانگير

دمار از جان اين غولان كشم سخت

 بسوزم خانمان هاشان به شمشير

شبی آمد كه می بايد فدا كرد

به راه مملكت فرزند و زن را

به پيش دشمنان استاد و جنگيد

رهاند از بند اهريمن وطن را

در اين انديشه ها می سوخت چون شمع

كه گردآلود پيدا شد سواری

به پيش پادشه افتاد بر خاک

شهنشه گفت: آمد؟ گفت: آری

پس آنگه كودكان را يک به يک خواست

 نگاهی خشم آگين در هوا كرد

به آب ديده اول دادشان غسل

سپس در دامن دريا رها كرد

بگير ای موج سنگين كف آلود

 ز هم واكن دهان خشم، وا كن

بخور ای اژدهای زندگی خوار

 دوا كن درد بی درمان، دوا كن

زنان چون كودكان در آب ديدند

چو موی خويشتن در تاب رفتند

وزان درد گران، بی گفته ی شاه

چو ماهی در دهان آب رفتند

شهنشه لمحه ای بر آب ها ديد

 شكنج گيسوان تاب داده

چه كرد از آن سپس، تاريخ داند

به دنبال گل بر آب داده

شبی را تا شبی با لشكری خرد

 ز تنها سر، ز سرها خود افكند

چو لشكر گرد بر گردش گرفتند

چو كشتی بادپا در رود افگند

چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار

 از آن دريای بی پاياب، آسان

به فرزندان و ياران گفت چنگيز:

كه گر فرزند بايد، بايد اين سان

بلی، آنان كه از اين پيش بودند

چنين بستند راه ترک و تازی

از آن اين داستان گفتم كه امروز

بدانی قدر و برهيچش نبازی

به پاس هر وجب خاكی از اين ملک

چه بسيار است، آن سرها كه رفته!

زمستی بر سر هر قطعه زين خاک

خدا داند چه افسرها كه رفته


شعر ششم:

اشک معشوق

دیدمش آخر به کوری چشم من آبستن من

کوری چشم مرا آبستن از اهریمن من

بچه دیوی خود همین فردا بر آرد شیون من

سرگذارد خواب را بر دامن سیمین تن من

هر دم از دیدار او تابنده گردد آذر من

وای بر من ، وای بر من !

راستی را وای بر من این همان سیمین بَر استم

این همان زیبنده ماه است ، این همان افسونگر استم

این همان گل ، این همان می ، این همان سیسنبر استم

این همان برگ گل استم ، این همان مشک تر استم

این همان شوخ است کاتش ریخت بر بام و در من

وای بر من ، وای بر من !

آتشم بر جان زدی ، بر جان زدی ، جانت نبخشم

پیش یزدان گریم و در پیش یزدانت نبخشم

سوختی جان و تنم زینگونه آسانت نبخشم

گر ببخشم هر گناهی را ، گناهانت نبخشم

داوری ها را چه خواهی گفت پیش داور من؟

وای بر من ، وای بر من !

گفتمت دیگر نبینم باز دیدم ، باز دیدم

در دو چشم دلفریبت عشق دیدم ، ناز دیدم

قامت طناز دیدم ، گونه ی غماز دیدم

برگ گل دیدم ، میان برگ گل شیراز دیدم

دیدم آن بیدی که هر روز آمدی آنجا بر من

وای بر من ، وای بر من !

دیدم آن دشت سیه ! شام سیه ، شاخ کهن را

جاده را و گله را ، چوپان مست نای زن را

سروها را ، بیدها را ، مرغکان خوش سخن را

آن پرستوهای شورانگیز را ، آن نارون را

 وانهمه پیمان که روزی سخت آمد باور من

  وای برمن ، وای برمن !

خواستم پیش آیم و لعل گهر بارت ببوسم

نرگس مستت ببوسم ، چشم بیمارت ببوسم

طره ی پیچنده و جعد فسونکارت ببوسم

چون دگر باران که بوسیدم ، دگر بارت ببوسم

عشق من می خواند نوزت یار خویش و یاور من

وای برمن ، وای بر من !

دل،تپیدن کرد و جان پر زد که در پایت در افتد

بال بگشاید ز تیر چشم شهلایت در افتد

دام را در طره ی زلف سمن سایت در افتد

در میان آتش از رخسار زیبایت در افتد

عقل آوا زد که ای نادان چه می سوزی پرِ من؟

وای بر من ، وای بر من !

او دگر یار تو نی ، یار تو نی ، با دیگران شد

شمع بزم ناکسان ! خصم تن دانشوران شد

مست شد ، دیوانه شد ، همخوابه ی افسونگران شد

گوهرش والا نبود از گوهری ها دل گران شد

در کف دیوان مست افتاد آخر گوهر من

وای بر من ، وای بر من !

خسته من ، رنجور من! بیمار من! بی بال و پر من!

تا سحر بیدار من ، همدرد مرغان سحر من!

پر شکسته من ، بلاکش من ، به شیدایی سمر(۵) من!

سوخته من ، کوفته من ، کشته من ، اختر شمُر من!

دشمنی ها کرد با من طالع من ، اختر من!

وای بر من ، وای بر من!

شکر لله ، چشم من روشن ، ز دیوان بار داری !

بار داری ، گوهر و گل داری و گلزار داری!

باده داری ، عشق داری ، دلبر عیار داری!

ماه داری ، سرو داری ، سرو خوشرفتار داری!

پیش من زینسان میا ، زیرا که سوزی ز اخگر من

وای بر من ، وای برمن !

ای درخت بارور! بار آوری ، بار تو نازم

قامت سرو تو و رخسار خونبار تو نازم

چشم عیار تو و ، عهد تو و ، کار تو نازم

وینهمه بی شرمی  رخسار و دیدار تو نازم

این چنین گردن مکش ، شرمنده بگذر از بر من

وای بر من ، وای بر من!

یاد باد آن شب که نام از دختر آینده گفتی

سر به سوی آسمان ها کردی و با خنده گفتی

گر بیادت هست! نام کوکبی تابنده گفتی

خود ثریا گفتی و خوش گفتی و زیبنده گفتی

نام این دختر ثریا کن به یاد دختر من

وای بر من ، وای بر من!

بوسه زن بر چهر او ، سنگ جفا بر لانه ی دل

شانه کن بر زلف او ، آتشفشان کاشانه ی دل

ناز او کش ، تا کشد آتش سر از ویرانه ی دل

مهد او جنبان ، که جنبانی بنای خانه ی دل

گاهش از شادی بلرزان تا بلرزد پیکر من

وای بر من ، وای بر من!

ای بد آئین ، خانه ی عشق تو ویران تو گردد

کودک آینده ی تو ، دشمن جان تو گردد

کشت پیمان توام ، خصم تو پیمان تو گردد

هر شب از اشک تو ، گوهر ریز دامان تو گردد

 تا گهر ریزد برنج و درد تو چشم تر من

 وای برمن ، وای بر من!

زین سفر گر باز گردم ، دست دلداری بگیرم

کوری چشم تو را ، شادی کنان یاری بگیرم

دختر شیرین لب و زیبنده رخساری بگیرم

ماهرویی گیرم و شوخ فسونکاری بگیرم

تا بگویی بار دیگر، خاک عالم بر سرِ من

وای بر من ، وای بر من!


واژگان دشوار:۱-سنان:سر نیزه. ۲-خرگه:خیمه بزرگ،سراپرده. ۳-لمحه:لحظه،مدتی کوتاه. ۴-آبسکون:جزیره ای در دریای مازندران. ۵-سمر:افسانه.


واژگان کلیدی: اشعار مهدی حمیدی شیرازی،نمونه شعر مهدی حمیدی شیرازی،شاعر مهدی حمیدی شیرازی،شعرهای مهدی حمیدی شیرازی،شعری از مهدی حمیدی شیرازی،یک شعر از مهدی حمیدی شیرازی،غزل مهدی حمیدی شیرازی،غزلیات مهدی حمیدی شیرازی،غزل های مهدی حمیدی شیرازی،غزلی از مهدی حمیدی شیرازی،گزیده و گزینه بهترین و زیباترین اشعار ناب و عاشقانه مهدی حمیدی شیرازی،اثری از آثار مهدی حمیدی شیرازی،چهارپاره مهدی حمیدی شیرازی،دوبیتی پیوسته مهدی حمیدی شیرازی،اشعاری از دیوان مهدی حمیدی شیرازی،مهدی حمیدی شیرازی در امواج سند،مهدی حمیدی شیرازی مرگ قو،مهدی حمیدی شیرازی اشک معشوق،عکس دکتر مهدی حمیدی شیرازی،مجموعه اشعار مهدی حمیدی شیرازی،معنی معنای کلمه های سخت اشعار مهدی حمیدی شیرازی،مهدي حمیدي شیرازي،چند شعر از دیوان اشعار دکتر مهدی حمیدی شیرازی،شعری کوتاه از مهدی حمیدی شیرازی،

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code