قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار مسیح کاشانی

اشعار مسیح کاشانی

 

شعر نخست:

به کویت ره نمی یابم که بیخود رو نهم آن جا

متاع کفر و ایمان هر دو بر یکسو نهم آن جا

درآیم در گلستان خیالت مست و دیوانه

مدار قوت جان خویشتن بر بو نهم آن جا

ز فیض سینه ی گرمم نمیرد جاودان آتش

در آن گلخن که بر خاکستری پهلو نهم آن جا

فتد گر کافرستان سر زلف تو در چنگم

متاع دین و ایمان بر سر یک مو نهم آن جا

بنفشه وار گر در باغ وصلت جا کنم روزی

سری از ناامیدی بر سر زانو نهم آن جا

مسیح از باغ مردم نشکفد دل لاله زاری تو

که بی خود رو به روی هر گل خودرو نهم آن جا


 شعر دوم:

نیست آیینه که بر بوم و بر دیوار است

مانده هر سو به رخت چشم تر دیوار است

باغبان گو در باغ گل خود محکم بند

که تماشاگه ما خار سر دیوار است

رفتی و از عقبت باغ به پرواز آمد

بی تو خار سر دیوار پر دیوار است

خانه ی هستی من بی تو نگردد محکم

خارهای مژه ام رخنه گر دیوار است

الف سینه ی من بر سر داغ غم توست

گنج ها یکسره در زیر سر دیوار است

ان چنان رفته ام از پای که از ضعف بدن

بر سرم سایه ی مژگان خطر دیوار است

قلعه ی هستی خود کرده ام از گریه خراب

کهکشان را بنگر کاین اثر دیوار است

لعل را از کمر کوه برآرند مسیح

کس نگفته است که لعل از کمر دیوار است


 شعر سوم:

گر بود جز دیدن رویت تماشا در بهشت

جای آن دارد که ننهد هیچ کس پا در بهشت

در بهشت روی تو هندوی زلفت جا گرفت

کافری را کس نداده غیر تو جا در بهشت

بر سر غوغاست چشم اندر بهشت عارضت

گر چه نبود رسم هرگز جنگ و غوغا در بهشت

با بهشت روی تو در دوزخ هجر توایم

این عجب بنگر که بوده دوزخ ما در بهشت !

در بهشت عارضت یک آرزو حاصل نگشت

گر چه می باشد مهیا آرزوها در بهشت

دوش آن هندو پسر با زاهدی شد گرم حرف

گفت ای زاهد چه خواهی کرد بی ما در بهشت ؟

از تماشای بهشتم راستی فارغ مسیح

گر چه جز دیدن رویش تماشا در بهشت


 شعر چهارم:

بس که سنگین گشتم از اسرار عشق

استخوانم شد کبود از بار عشق

چیست در کام محبت هر دو کون

زین دو لقمه نشکند ناهار عشق

میوه پیکان است باغ عشق را

شد سر خونین گل دستار عشق

گر چه در چشم خسان خار است،لیک

گل بود خار سر دیوار عشق

چشم دیگر برنگیرم از رخش

گر نصیب ما شود دیوار عشق

می کند هموار نیکو مرد را

کوشش سوهان ناهموار عشق

ای مسیحا ره نیابی سوی ما

گر برون آری ره از پرگار عشق


 شعر پنجم:

یاسمن های چیده را مانم

صبح های دمیده را مانم

برگرفته دل از محبت تن

جان بر لب رسیده را مانم

همه را دیده ام به غیر از خویش

راست گفتی که دیده را مانم

سیه و خشک و مشک سوخته ام

کشت آتش کشیده را مانم

رفته نقد حیات از کف و من

مرغ از کف پریده را مانم

ریشه در خون و خشک تر از چوب

خار در پا خلیده را مانم

می دوم هر طرف گسسته لجام

من ستور رمیده را مانم

شعله ها در دل است و لب خاموش

دوزخی آرمیده را مانم

عاقبت رخنه می کنم در سنگ

قطره های چکیده را مانم

چشم من سیر از او نگشت مسیح

من گدای ندیده را مانم


واژگان کلیدی: رکن الدین مسعود مسیح کاشانی،اشعار مسیح کاشانی،نمونه شعر مسیح کاشانی،شاعر مسیح کاشانی،شعرهای مسیح کاشانی،شعری از مسیح کاشانی،یک شعر از مسیح کاشانی،غزل مسیح کاشانی،غزلیات مسیح کاشانی،غزل های مسیح کاشانی،غزلی از مسیح کاشانی،گزیده گلچین گزینه بهترین اشعار مسیح کاشانی،اشعاری از دیوان مسیح کاشانی،اثری از آثار مسیح کاشانی،مسيح کاشاني،مسیح کاشی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code