قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار محمد قهرمان

اشعار محمد قهرمان

اشعار محمد قهرمان
5 (100%) 1 رای

 

 شعر نخست:

شب از آغوش گل بالین و بستر می کند شبنم

سحرگاهان سفر با دیده ی تر می کند شبنم

نگاه گرم جانان بال پرواز است عاشق را

به سوی آسمان پرواز بی پر می کند شبنم

اگر چون قطره اشکی شب ز چشم آسمان افتد

سحر از چشمه ی خورشید سر بر می کند شبنم

مرا از این دل ناکام  شرم آید چو می بینم

شبی تا صبح در آغوش گل سر می کند شبنم

جدایی سخت باشد آشنایان را ز یکدیگر

وداع بوستان با  دیده ی تر می کند شبنم

نمی کاهد اگر از عمر عاشق وصل گلرویان

چرا از خنده ی گل عمر کمتر می کند شبنم؟


شعر دوم:

 

به هجر زنده از آن ماندم که جان به راه تو دربازم

به سوی من قدمی بردار که سر به پای تو اندازم

تو را چو پیش نظر آرم غزل فرو چکدم از لب

هزار پنجره بر باغی هزار حنجره آوازم

نوازش از تو نمی بینم نمی کشی به سرم دستی

به دست و پنجه ی تو سوگند که دلشکسته ترین سازم

مرا مگو که چرا اینسان ز خویش بی خبر افتادی

چو هیچم از تو فراغت نیست به خود چگونه بپردازم

شراب کهنه ی عشق تو چو خون تازه دود در رگ

عجب مدار که در پیری هنوز قافیه پردازم

مگر نه دانه برون آید ز خاک با مدد باران

دود چو اشک به روی من چگونه گل نکند رازم

به خیره از پی بازی رفت ولی به ششدر غم افتاد

دلی که لاف زنان می گفت که نرد عشق نمی بازم

نمی شود که سر تسلیم به پای تو ننهم ای غم

که گر به جنگ تو برخیزم شکست خورده ز آغازم

ز اوج گرچه در افتادم ز آسمان نگسستم دل

نمانده بال و پری اما هنوز عاشق پروازم

به زندگانی پوچ خود چه اعتماد توانم کرد

شرار دلزده از عمرم حباب خانه براندازم

مگر به مرگ رود بیرون هوای کودکی ام از سر

کجاست دایه ی دلسوزی که مادرانه کشد نازم

چقدر فاصله افتاده میان دلبر و دلداده

خدای من مددی فرما به آن صنم برسان بازم


شعر سوم:

نازک دل آفریدند  مانند لاله ما را

وانگه به هم شکستند با سنگ ژاله ما را

روزی که دست ایجاد  می ریخت رنگ قسمت

بر خون نوشته شد رزق  مانند لاله ما را

کی سرمه سایی شب  آواز را کند پست

شبها نمی توان دید  بی آه و ناله ما را

در دفتر شب و روز  بسیار سیر کردیم

افزود بی سوادی  از این رساله ما را

ما را شکفته می داشت  چون لاله شبنم می

چشم حسود نگذاشت  نم در پیاله ما را

ای ماه آسمانی  بود و نبود ما چیست

بر گرد سر بگردان  مانند هاله ما را

جانا برای بوسی  دلخون تر از حناییم

بر دست و پا توان داد  باری حواله ما را

با آنکه از جوانی  پیر و شکسته بودیم

صد سال پیرتر کرد  این چند ساله ما را


شعر چهارم:

در ره صبح سوختم بس که چراغ دیده را

دیدم و در نیافتم سر زدن سپیده را

دیده ی شب نخفته ام پنجره ای ست نیمه وا

تا به نظاره ایستد صبح ز ره رسیده را

هر سحر آفتاب را شوق به مشرق آورد

دل سوی شرق می کشد غربت غرب دیده را

مژده ی وصل چون رسد صبر و قرار می رود

خواب ز دیده می پرد بوی سحر شنیده را

بس که شده ست موج زن تنگدلی درین چمن

نیست امید وا شدن غنچه ی نودمیده را

زخمی تیغ زندگی جان ز اجل نمی برد

پای گریز کی بود صید به خون تپیده را

بار جهان ز دوش خود گرچه فرو گذاشتم

لیک امید راستی نیست قد خمیده را

یاد گذشته چون کنی حال ز دست می رود

در پی جست و جو مشو رنگ ز رو پریده را

گر دل روشنت بود قطع نظر ز رفته کن

چشم ز پی نمی دود اشک به رخ دویده را

مطلب اگر بزرگ شد خار و خس ره طلب

بستر پرنیان شود رنج سفر کشیده را

گر غم عشق را ز من کس بخرد به عالمی

کیست که رایگان دهد جنس به جان خریده را

موج ز خود رمیده ام در دل بحر پرخطر

شورش من ز جا برد ساحل آرمیده را

نیست عجب که پا کشد نقش قدم ز همرهی

بس که ز سر گرفته ام راه به سر رسیده را


شعر پنجم:

نشاط عید نخواهد برد  برون ز خاطر ما غم را

که زنده در دل ما دارند  همیشه داغ محرم را

غم و نشاط درین عالم  به حکم عدل برابر بود

نشاط را دگران بردند  گذاشتند به ما غم را

اگر به جامه ی رنگارنگ  چو طفل چشم سیه کردیم

به رنگ سرمه به ما بستند  سیاه پوشی ماتم را

چو گل به خنده اگر بودیم  چو تندباد برآشفتند

به زهرچشم کدر کردند  صفای خاطر خرم را

به قهر و جنگ میان بستند  به هیچ و پوچ و نمی دانند

که مهر و صلح به پا دارد  بنای کهنه ی عالم را

دلم گسست ز جمعیت  که این هوای غبارانگیز

جدا ز یکدگر اندازد  چو کاه و دانه دو همدم را

به گرد خاطر مخموران  خیال باده نمی گردد

ز جام باده نباشد دور  اگر ز یاد برد جم را

بهشت و جوی شرابش را  ندیده ایم به خواب اما

کشیده ایم به هشیاری  عذاب های جهنم را

تو سرنوشت مرا ای عشق  به خط روشن خود بنویس

به کاتبان قضا بگذار  خطوط درهم و برهم را


شعر ششم:

داغ امید به دل ماند و تحمل کردیم

آرزو مرد شنیدیم و تجاهل کردیم

کاسه ی صبر عجب نیست که لبریز شود

زانچه یک عمر شنیدیم و تحمل کردیم

بلبل فصل خزانیم و ز گلریزی اشک

آشیان را به نظرها سبد گل کردیم

همچو فواره که از اوج سرازیر شود

به ترقی چو رسیدیم تنزل کردیم

ناصح از پند مکرر ننشیند خاموش

گرچه هر بار شنیدیم تغافل کردیم

دست پرورده ی ذوقیم و به فتوای بهار

گوش را وقف نواخوانی بلبل کردیم

حاجت طعنه زدن نیست که ما خود خجلیم

زین همه بار که بر دوش توکل کردیم

کم نشد حیرت و سرگشتگی ما افزود

هرچه در کار جهان بیش تامل کردیم

گذر عمر نه زانگونه که حافظ فرمود

بود سیلی که تماشا ز سر پل کردیم

ای خزان دست نگه دار که در آخر عمر

نوبهار دگری آمد و ما گل کردیم


واژگان کلیدی: اشعار  محمد قهرمان،غزلیات محمد قهرمان،چند غزل از محمد قهرمان،شاعر محمد قهرمان،نمونه شعر محمد قهرمان،اشعار سنتی محمد قهرمان،استاد محمد قهرمان،محمد قهرمان،اشعار سنتی محمد قهرمان،زنده یاد محمد قهرمان،شعرهای محمد قهرمان،غزل های محمد قهرمان،شعرهای محمد قهرمان،اشعار عاشقانه محمد قهرمان،گلچین بهترین و زیباترین اشعار محمد قهرمان،گزیده اشعار محمد قهرمان،اشعار ناب زنده یاد محمد قهرمان.

حمایت مالی از سایت
......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*