قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار محمد شیخی

اشعار محمد شیخی

 

شعر نخست :

خسته ام بعد تو از این همه شب بیداری

دم به دم یاد تو و درد و غم و بیداری

برو هر جا بنشین پشت سرم حرف بزن

این چنین نیست ولی رسم امانت داری

قهوه ی تلخ رقیبان که مرا خواهد کشت

سهم من از تو شد این رسم بد قاجاری

دل من خواست که یک بار دگر برگردی

دیگر از جانب من نیست ولی اصراری

همه گفتند که تو خنده کنان می رفتی

خسته ام از تو و این ماضی استمراری


 شعر دوم :

غمی دارد دلم شرحش فقط افسانه می خواهد

به پای خواندنش هم گریه ی جانانه می خواهد

من آن ابر پر از بغضم که هر جایی نمی بارد

برای گریه کردن مرد هم یک شانه می خواهد

شبیه شمع تنهایی که پای خویش می سوزد

دلم آغوش گرم و عشق یک پروانه می خواهد

برایش شعر گفتم تا رقیبم پیش شاعرها

بگوید عاشقش او را هنرمندانه می خواهد

به قدر یک نگاه ساده او را خواستم اما

به قدر یک نگاه ساده هم حتی نمی خواهد


 شعر سوم :

این منم غمگین‌ ترین دیوانه‌ ی غمگین شهر

مثل فرهادی که تلخی دیده از شیرین شهر

بی تو حتی مرگ من هم قصه‌ی پیچیده‌ ای ا‌ست

خانه‌ی من می‌شود یک روز باغ فین شهر

دل شکستن بعد تو در شهر ما مرسوم شد

کاش می‌دیدی چه کرده رفتنت با دین شهر

بعد تو باران نیامد چون دعاهای مرا

بی ‌اثر کرده طلسم مردم بدبین شهر

از تو تنها وصف دیدارت نصیب ما شده

برف تجریش است و سوزش می‌رسد پایین شهر


واژگان کلیدی:اشعار محمد شیخی،نمونه شعر محمد شیخی،شاعر محمد شیخی،شعرهای محمد شیخی،شعری از محمد شیخی،یک شعر از محمد شیخی،غزل غزلیات غزل های غزلی از محمد شیخی،محمد شيخي.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code