قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار فیض کاشانی

اشعار فیض کاشانی

به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

هر که در دوست زد دامن احسان گرفت

و آنکه در دوستی مایة عرفان گرفت

دوستی کردگار معرفت آرد بیار

هر که از این تخم کشت حاصل از آن گرفت

ار در احسان هر انک روی به مقصود کرد

دید جمال خدا حسن زاحسان گرفت

 هر که بدو داد تن مایه ایمان ستد

وانکه بدو داد دل در عوضش جان گرفت

آنکه بدو داد جان زندة جاوید شد

عمر دو روزینه داد عمر فراوان گرفت

 هر که زدنیا گذشت لذت عقبی چشید

وانکه زعقبی گذشت کام زجانان گرفت

آنکه باخلاص داد در ره او هر چه داشت

قطره بدریا گذشت بهره زعمان گرفت

 نیک و بد هر که هست سوی خودش عایدست

هر چه در امروز کرد روز جزا آن گرفت

در ره عرفان و عشق فیض بسی سعی کرد

تا که به توفیق حق،عشق زعرفان گرفت


شعر دوم:

ای در هوای وصل تو گسترده جانها بالها

تو در دل ما بوده ای، در جست وجو ما سال ها

ای ساکنان کوی تو، مست از شراب بی خودی

وی عاشقان روی تو، فارغ ز قیل و قال ها

سرها ز تو پر غلغله، جان ها ز تو پر ولوله

تن ها ز تو در زلزله، دل ها ز تو در حال ها

تن میکند از جان طرب جا ندارد از جانان طرب

برمقتضای روحها جنبش کند تمثالها

کردی تجلی بی نقاب تابانتر از صد آفتاب

ما را فکندی در حجاب از ابر استدلالها

آثار خود کردی عیان در گلشن حسن بتان

تا سوی حسن بی نشان جانها گشاید بالها

دادی بتانرا آب و رنگ در سینه دل مانند سنگ

در شستشان دام بلا از زلف و خط و خالها

ای فیض بس کند زین انین در صنع صانع را ببین

تا آن زمین کز این زمین افتد برون اثقالها


شعر سوم:

ای که در این خاکدان جان و جهانی مرا

چون بروم زین سرا باغ و جنانی مرا

جان مرا جان توئی لعل مرا کان توئی

در دل ویران توئی گنج نهانی مرا

آنکه بدل میدمد روح سخن هردمم

تا نزند یکنفس بی دمش آبی مرا

شب همه شب تابصبح همنفس من توئی

روز چو کاری کنم کار و دکانی مرا

تا که بمحفل درم با تو سخن میکنم

چونکه بخلوت روم مونس جانی مرا

یکنفس ازپیش تو گر بروم گم شوم

چون بتو آرم پناه امن و امانی مرا

گر تو برانی مراجان زفراقت دهم

جان بوصالت دهم گر تو بخوانی مرا

گه به وصالم کشی گه ز فراقم کشی

گاه چنینی مرا گاه چنانی مرا

فیض بتو رو کند رو چو بهرسو کند

نور تو عالم گرفت قبله از آنی مرا


شعر چهارم:

 

دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی

ز کدام باده ساقی به من خراب دادی

چه دل و چه دین و ایمان همه گشت رخنه رخنه

مژه‌های شوخ خود را چه به غمزه آب دادی

 دل عالمی ز جا شد چه نقاب بر گشودی

دو جهان به هم بر آمد چه به زلف تاب دادی

در خرمی گشودی چه جمال خود نمودی

ره درد و غم ببستی چه شراب ناب دادی

ز دو چشم نیم مستت می ناب عاشقان را

ز لب و جوی جبینت شکر و گلاب دادی

همه کس نصیب خود را برد از زکات حسنت

به من فقیر و مسکین غم بی‌حساب دادی

همه سرخوش از وصالت من و حسرت و خیالت

همه را شراب دادی و مرا سراب دادی

ز لب شکر فروشت دل((فیض))خواست کامی

نه اجابتی نمودی نه مرا جواب دادی


شعر پنجم:

 

الا یا ایها الساقی بده جامی که مخمورم

مگر می وارهارند جان از این غمهای پر زورم

 الا یا ایها الناصح مکن منعم ز میخانه

که من موسی و این ارض مقدس هست چون طورم

الا یا ایها الواعظ تو از تقصیر من بگذر

که من در عشق و زیدن بجان تو که معذورم

اگر رندم و گر رسوا اگر مستم و گر شیدا

اسیر عشقم و در مذهب عشاق مغفورم

نه شمع روی او بینم نه گل از گلشنش چینم

نیم پروانه یا بلبل ز بزم وصل او دورم

الا یا ایها الاحباب اغیثونی اغیثونی

که در ظلمت سرای تن غریب و زار و مهجورم

 اگر گویم و گر نالم از آن منعم مکن ای فیض

که با بیگانه همراز و و ز یار آشنا دورم


شعر ششم:

ای دوای درد بیدرمان ما

وی شفای علت نقصان ما

آتشی از عشق خود در ما زدی

تا بسوزی هم دل و هم جان ما

آتشی خوشتر زآب زندگی

کان بود هم جان و هم ایمان ما

صدهزار احسنت ای آتش فروز

خوش بسوزان منتت برجان ما

خوش بسوزان ما در این آتش خوشیم

تیزتر کن آتش سوزان ما

آتشست این عشق یا آب حیات

یا بهشت و کوثر و رضوان ما

یاکه باغ و بوستان و گلشنست

یاگلست و لاله و ریحان ما

سوخت خارستان ما یکبارگی

شد گلستان کلبهٔ احزان ما

صد هزاران آفرین از جان و دل

باد هر دم فیض بر جانان ما


شعر هفتم:

 

بی‌دل و جان بسر شود بی‌تو بسر نمی‌شود

بی دو جهان بسر شود بی‌تو بسر نمی‌شود

 بی‌سر و پا بسر شود بی‌تن و جان بسر شود

بی من و ما بسر شود بی‌تو بسر نمی‌شود

 درد مرا دوا توئی رنج مرا شفا توئی

تشنه‌ام و سقا توئی بی‌تو بسر نمی‌شود

 در دل و جان من توئی گنج نهان من توئی

جان و جهان من توئی بی‌تو بسر نمی‌شود

 یار من و تبار من مونس غمگسار من

حاصل کار و بار من بی‌تو بسر نمی‌شود

 جان بغمت کنم گرو تن شود ار فنا بشو

هر چه بجز تو گو برو بی‌تو بسر نمی‌شود

 غیر تو گو برو بیاد غیر تو گو برو زیاد

بی‌تو مرا دمی مباد بی‌تو بسر نمی‌شود

 کوثر و حور گو مباش قصر بلور گو مباش

حلهٔ نور گو مباش بی‌تو بسر نمی‌شود

 کوثر و حور من توئی قصر بلور من توئی

حلّه نور من توئی بی‌تو بسر نمی‌شود

 شربت و ‌آب گو مباش نقل و نبات گو مباش

راحت و خواب گو مباش بی‌تو بسر نمی‌شود

 آب حیات من توئی فوز و نجات من توئی

صوم و صلوهٔ من توئی بی‌تو بسر نمی‌شود

 عمر من و حیات من بود من و ثبات من

قند من و نبات من بی‌تو بسر نمی‌شود

 هول ندای کن کند نخل مرا ز بیخ و بن

هجر مرا تو وصل کن بی‌ تو بسر نمی‌شود

 گر ز تو رو کنم بغیر ور بتو رو کنم ز غیر

جانب تست هر دو سیر،بی‌تو بسر نمی‌شود

 گر ز برت جدا شوم یا ز غمت رها شوم

خود تو بگو کجا روم بی‌ تو بسر نمی‌شود

 فیض ز حرف بس کند پنبه درین جرس کند

ذکر تو بی نفس کند بی‌تو بسر نمی‌شود


واژگان کلیدی: اشعار ملا محسن فیض کاشانی،اشعار فیض کاشانی،نمونه شعر فیض کاشانی،شاعر فیض کاشانی،شعرهای فیض کاشانی،غزل فیض کاشانی،غزل های فیض کاشانی،غزلیات فیض کاشانی،شعری از فیض کاشانی،یک شعر از فیض کاشانی،غزلی از فیض کاشانی،شعر عاشقانه فیض کاشانی،گلچین اشعار فیض کاشانی،گزیده غزلیات فیض کاشانی،اثری از آثار ملامحسن فیض کاشانی،اشعاری از دیوان ملامحسن فیض کاشانی،بهترین اشعار فیض کاشانی.

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*