قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار فرخی سیستانی

اشعار فرخی سیستانی

 

شعر نخست:

سیاه‌ چشما مِهر تو غم‌گسار من است

به روزگار خزان روی تو بهار من است

دلم شکار سیه چشمکان توست و رواست

از آنکه دو لب شیرین تو شکار من است

به مهر تو دل من وام‌دار صحبت توست

لب تو باز به سه بوسه وام‌دار من است

جفا نمودن بی‌جرم کار توست مدام

وفا نمودن و اندیشه‌ی تو کار من است

اگر تو ماهی، گردون تو سرای من است

اگر تو سروی، بستان تو کنار من است

به مهر تو دل من وام‌دار صحبت توست

لب تو باز به سه بوسه وامدار من است


شعر دوم:

دل من همی داد گفتی گواهی

که باشد مرا روزی از تو جدایی

بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم

بر آن دل دهد هر زمانی گواهی

 من این روز را داشتم چشم وزین غم

نبوده‌ است با روز من روشنایی

 جدایی گمان برده بودم ولیکن

نه چندان که یک سو نهی آشنایی

 به جرم چه راندی مرا از در خود؟

گناهم نبوده‌ ست جز بی گناهی

 بدین زودی از من چرا سیر گشتی؟

نگارا بدین زود سیری چرایی؟

 که دانست کز تو مرا دید باید

به چندان وفا این همه بی وفایی

 سپردم به تو دل، ندانسته بودم

بدین گونه مایل به جور و جفایی

 دریغا دریغا که آگه نبودم

که تو بی وفا در جفا تا کجایی

 همه دشمنی از تو دیدم ولیکن

نگویم که تو دوستی را نشایی

 نگارا من از آزمایش به آیم

مرا باش، تا بیش ازین آزمایی

 مرا خوار داری و بیقدر خواهی

نگر تا بدین خو که هستی نپایی

 


شعر سوم:

بوسه‌ای از دوست ببردم به نرد

نرد برافشاند و دو رخ سرخ کرد

سرخی رخساره‌ی آن ماهروی

بر دو رخ من دو گل افکند زرد

گاه بخایید همی پشت دست

گاه برآورد همی آه سرد

گفتم: جان پدر این خشم چیست

از پی یک بوسه که بردم به نرد

گفت: من از نرد ننالم همی

نرد به یک سو نه و اندر نورد

گفتم: گر خشم تو از نرد نیست

بوسه بده گرد بهانه مگرد

گفت: که فردا دهمت من سه بوس

فرخی! امید به از پیشخورد

ندهم دل به دست تو ندهم

گر به تو دل دهم ز تو نرهم

کوی تو جایگاه فتنه شده‌ست

بر سر کوی تو قدم ننهم

دوستان از فراق تو شکهند

من همی از وصال تو شکهم

گر من لابه ساز چرب سخن

چه بسی لابه‌ها به دل ندهم

سخت بسیار حیله باید کرد

تا ز دست تو سنگدل بجهم


شعر چهارم:

ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی

در شرط ما نبود که با من تو این کنی

دل پیش من نهادی و بفریفتی مرا

 آگه نبوده‌ام که همی دانه افکنی

پنداشتم همی که دل از دوستی دهی

بر تو گمان که برد که تو دشمن منی

دل دادن تو از پی آن بود تا مرا

اندر فریبی و دلم از جای برکنی

کشتی مرا به دوستی و کس نکشته بود

زین زارتر کسی را هرگز به دشمنی

بستی به مهر با دل من چند بار عهد

از تو نمی‌سزد که کنون عهد بشکنی

با تو رهیت را چو به دل ایمنی نبود

زین پس به جان چگونه بود بر تو ایمنی


شعر پنجم:

 ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید

 کلید باغ ما را ده که فردامان بکار آید

 کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید

تو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید

 چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید

تو را مهمان ناخوانده بروزی صد هزار آید

 کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید

چنان دانی که هر کس را همی زو بوی یار آید

 بهر امسال پنداری همی خوشتر ز یار آید

از این خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید

  بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی

ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی

 


شعر ششم:

برآمد پیلگون ابری ز روی نیلگون دریا

چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا

چو گردان گشته سیلابی میان آب آسوده

چو گردان گردباد تندگردی تیره اندر وا

ببارید و ز هم بگسست و گردان گشت بر گردون

چو پیلان پراکنده میان آبگون صحرا

تو گفتی گرد زنگارست بر آیینهٔ چینی

تو گفتی موی سنجاب است بر پیروزه‌گون دیبا

به سان مرغزار سبز رنگ اندر شده گردش

به یک ساعت ملون کرده روی گنبد خضرا

تو گفتی آسمان دریاست از سبزی و بر رویش

به پرواز اندر آورده‌ست ناگه بچگان عنقا

همی‌رفت از بر گردون، گهی تاری گهی روشن

وزو گه آسمان پیدا و گه خورشید ناپیدا

به سان چندن سوهان‌زده بر لوح پیروزه

به کردار عبیر بیخته بر صفحهٔ مینا

چو دودین آتشی، کآبش به روی اندر زنی ناگه

چو چشم بیدلی کز دیدن دلبر شود بینا

هوای روشن از رنگش مغبر گشت و شد تیره

چو جان کافر کشته ز تیغ خسرو والا

یمین دولت و دولت بدو آراسته گیتی

امین ملت و ملت بدو پیراسته دنیا

قوام دین پیغمبر، ملک محمود دین پرور

ملک فعل و ملک سیرت ملک سهم و ملک سیما

شهنشاهی که شاهان را ز دیده خواب برباید

ز بیم نه منی گرزش به جابلقا و جابلسا

دل ترسا همی‌داند کزو کیشش تبه گردد

لباس سوکواران زان قبل پوشد همی ترسا

خلافش بدسگالان را بدانگونه همی‌بکشد

که هنگام سموم اندر بیابان تشنه را گرما

دل خارا ز بیم تیغ او خون گشت پنداری

که آتش رنگ خون دارد چو بیرون آید از خارا

امید خلق غواصست و دست راد او دریا

به کام خویش برگیرد گهر غواص از دریا

گذرگاه سپاهش را ندارد عالمی ساحت

تمامی ظل چترش را ندارد کشوری پهنا

گر اسکندر چنو بودی به ملک و لشکر و بازو

نگشتی عاصی اندر امر او دارای بن دارا

جهان را برترین جایست زیر پایهٔ تختش

چنانچون برترین برجست مر خورشید را جوزا

صفات قصر او بشنید حورا یکره و زان پس

خیال قصر او بیند به خلد اندر همی حورا

زبان از بهر آن باید که خوانی مدح او امروز

دو چشم از بهر آن باید که بینی روی او فردا

چو مدحش خواند نتوانی، چه گویا و چه ناگویا

چو رویش دید نتوانی، چه بینا و چه نابینا

بیابد، هر که اندیشد ز گنجش، برترین قسمت

خلایق را همه قسمت شد اندر گنج او مانا

ز خشم و قوتش جایی که اندیشد دل بخرد

ز جود و همتش جایی که اندیشد دل دانا

نه آتش را بود گرمی، نه آهن را بود قوت

نه دریا را بود رادی، نه گردون را بود بالا

ز خشمش تلختر چیزی نباشد در جهان هرگز

ز تلخی خشم او نشگفت اگر الوا شود حلوا

دل اعدای او سنگست لیکن سنگ آهنکش

از آن پیکان او هرگز نجوید جز دل اعدا

ایا شاهی که از شاهان نیامد کس ترا همسر

ایا میری که از میران نباشد کس ترا همتا

به هر می خوردنی چندان به ما بر زر تو در پاشی

که از بس رنگ زر تو سلب زرین شود بر ما

امیرا! خسروا! شاها! همانا عهد کرده‌ستی

که گنجی را بر افشانی چو بر کف برنهی صهبا

تو از دیدار مادح همچنان شادان شوی شاها

که هرگز نیم از آن وامق نگشت از دیدن عذرا

طواف زایران بینم به گرد قصر تو دایم

همانا قصر تو کعبه‌ست و گرد قصر تو بطحا

ز نسل آدم و حوا نماند اندر جهان شاهی

که پیش تو جبین بر خاک ننهاده‌ست چون مولا

هر آنکس کو زبان دارد همیشه آفرین خواند

بر آن کو آفرین تو به یک لفظی کند املا

ز شاهان همه گیتی ثناگفتن ترا شاید

که لفظ اندر ثنای تو همه یکسر شود غرا

همی تا در شب تاری ستاره تابد از گردون

چو بر دیبای فیروزه فشانده لؤلؤ لالا

گهی چون آینهٔ چینی نماید ماه دو هفته

گهی چون مهرهٔ سیمین نماید زهرهٔ زهرا

عدیل شادکامی باش و جفت ملکت باقی

قرین کامگاری باش و یار دولت برنا

میان مجلس شادی، می روشن ستان دایم

گه از دست بت خلخ، گه از دست بت یغما


شعر هفتم:

من ندانم که عاشقی چه بلاست

هر بلایی که هست عاشق راست

زرد و خمیده گشتم از غم عشق

دو رخ لعل فام و قامت راست

کاشکی دل نبودیم که مرا

اینهمه درد و سختی از دل خاست

دل بود جای عشق و چون دل شد

عشق را نیز جایگاه کجاست

دل من چون رعیتیست مطیع

عشق چون پادشاه کامرواست

برد و برد هر چه بیند و دید

کند و کرد هر چه خواهد و خواست

وای آن کو به دام عشق آویخت

خنک آن کو ز دام عشق رهاست

عشق بر من در عنا بگشاد

عشق سر تا به سر عذاب و عناست

در جهان سخت‌تر ز آتش عشق

خشم فرزند سیدالوزراست

میر ابوالفتح کز فتوت و فضل

در جهان بی‌شبیه و بی‌همتاست

صفتش: مهتر گشاده کفست

لقبش: خواجهٔ بزرگ عطاست

به سخا نامورتر از دریاست

گرچه او را کمینه فضل سخاست

دست او هست ابر و دریا دل

ابر شاگرد و نایبش دریاست

بخشش او طبیعی و گهریست

بخشش دیگران به روی و ریاست

راد مرد و کریم و بی‌خللست

راد و یکخوی و یکدل و یکتاست

نیکویی را ثواب هفتادست

از خدا و بر این رسول گواست

اندکست این ز فضل او هر چند

کس نگفته‌ست کاند کیش چراست

آن خواجه غریبتر که ازو

خدمتی را هزار گونه جزاست

اثر نعمت و عنایت او

بر همه کس چو بنگری پیداست

ادبا را شریک دولت کرد

دولت خواجه دولت ادباست

شعرا را رفیق نعمت کرد

نعمت خواجه نعمت شعراست

هر تنی زیر بار منت اوست

هر زبانی به شکر او گویاست

او ز جود و ز فضل تنها نیست

در همانند خویشتن تنهاست

طبع او چون هواست روشن و پاک

روشن و پاک بی‌بهانه هواست

هر که با او به دشمنی کوشد

روز او از قیاس بی‌فرداست

تیغ او بر سر مخالف او

از خدای جهان نبشته قضاست

دشمن او ازو به جان نرهد

ور همه پروریدهٔ عنقاست

گر چه آباش سیدان بودند

او به هر فضل سید آباست

دست او را مکن قیاس به ابر

که روا نیست این قیاس و خطاست

گر چه گیتی ز ابر تازه شود

اندرو بیم صاعقه‌ست و بلاست

تا هوا را گشادگی و خوشیست

تا زمین را فراخی و پهناست

شادمان باد و یافته ز خدای

هر چه او را مراد و کام و هواست

مهرگانش خجسته باد چنان

کو خجسته پی و خجسته لقاست

کاندرین مهرگان فرخ پی

زو مرا نیم موزه نیم قباست


واژگان کلیدی: اشعار فرخی سیستانی،نمونه شعر فرخی سیستانی،شعر فرخی سیستانی،شاعر فرخی سیستانی،شعرهای فرخی سیستانی،شعری از فرخی سیستانی،یک شعر از فرخی سیستانی،غزل فرخی سیستانی،غزلیات فرخی سیستانی،غزل های فرخی سیستانی،اثری از آثار فرخی سیستانی،شعری از دیوان فرخی سیستانی،قصیده فرخی سیستانی،قصاید فرخی سیستانی،قصائد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code