قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار عبدالحسین جلالیان

اشعار عبدالحسین جلالیان

 

شعر نخست:

نِگاه کودکی بر موی مادر

فُتاد آنگه که شد بر گردنش دست

در آن موی سفیدی دید و پُرسید

چرا رنگ سیاهش داده از دست

جوابش داد مادر هر زمانی

زِ لجبازی ندادی گوش بر حرف

یکی از شاخ موهای سیاهم

شده همرنگِ شیر و شِکَّر و برف

بگفتا حال فهمیدم که از چیست؟

چرا تغییر رنگِ مو پدید است؟

چـرا مـوی سر مــادر بــزرگم

به سان ریش بابایم سفید است


شعر دوم:

به سینه چاک لباس تو بازتر خواهم

تو سرو ناز و منت باز نازتر خواهم

 برای آن که شبی با تو روز گردانم

شبی ز روز قیامت درازتر خواهم

 مزن به سنگ جفا شیشه ی دلم که تو را

اگر چه سنگدلی دل نوازتر خواهم

 به خاک و خون کشدم ترک چشم مستت و باز

سیاه مست تو را ترکتازتر خواهم

 بیفت در قدمش ای سر از وفا که تو را

ز هر سپرده سری سرفرازتر خواهم

 اگر چه باده ی چشم تو کار ما را ساخت

شراب چشم تو را کارسازتر خواهم

 در وصال تو گاهی به روی ما باز است

به روی خویشتن این در فرازتر خواهم

 گداخت عشق تو پا تا به سر «جلالی» را

شرار عشق تو را جانگدازتر خواهم

 


شعر سوم:

به لهجه ی یزدی

 دیشو دیدَمِش قَن تو دِلوم افتید و اُو شُد

رفتم بِیخُکَش جَلدی پا تُن کِرد و جِلو شُد

رَدِّش دو سه میدون را پاشَخ کِردَمو رفتم

گُم شُد نمیدونم تویِ جَنجالی چِطو شُد

اونجا عاروسی بود مِثِّ نَقل وَرداری پیشتَر

رَف جزو دو سه وِیلَه گُرِختاو وِلّو شُد

وختیکه وارِخ تاریکیِ کِفتِش را گِرِفتم

گُف خاک تو سَرُم بیزا برم من خونه شو شُد

تا رَف بِگَه چه دو تا ماچِش خوردم و افتید

گفتم چِدَه گُف بیخودی کَلِّم کَلَه تَو شُد

گفتم آکِیُک زِشته بُلَن شو جِگرِت شَم

ورخاس و تکون رختِشو و غُرغُر زد و رو شُد

هر چَن که  «جلالی» دَروکِ مَشکا خیسونده

اما پاتُوَّش هِند واشد و یکباری هو شُد


شعر چهارم:

فصل بهار

وجه لازم بهر حاضر کردن نقل و نبید

شکرلله، اندرین ایام نوروزی رسید

تا بود ممکن، خرید باده با خوف و رجا

هر قدر، هر جا میسر گشت می باید خرید

پند واعظ را که بی تاثیر و از روی ریاست

روز و شب با گوش کر از خوف می باید شنید

مست شو تا در قبال صرف می از پیش چشم

با صراحت پرده پندار بتوانی درید

دوش هنگام سحر با چنگ و می رفتم به باغ

بانگ بلبل بود و از هر سو نسیمی می وزید

گفت در گوشم یکی، هذا صراط مستقیم

راه جنت را در این دنیا چنین باید گزید

حالیا ما با می و معشوق در فصل بهار

جا کنار جوی خوش کردیم و اندر پای بید

صوفی ابن الوقت باشد، ما چنینیم این زمان

راحتی خواهی اگر، از خلق می باید برید

مال این دنیا (جلالی) سخس و ورز است و وبال

هیچ دنیادار مال اندوز از آن چیزی ندید


واژگان کلیدی: اشعار دکتر عبدالحسین جلالیان،عبد الحسین جلالیان،نمونه شعر عبدالحسین جلالیان،غزل عبدالحسین جلالیان،غزل های عبدالحسین جلالیان،غزلیات عبدالحسین جلالیان،غزلی از عبدالحسین جلالیان،شعر عبدالحسین جلالیان،شعرهای عبدالحسین جلالیان،شعر با موضوع فصل بهار،شاعر عبدالحسین جلالیان،شعر به لهجه ی یزدی،شعر یزد،شاعر یزد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code