
شعر نخست:
شعر دوم:
تازه گردید از نسیم صبحگاهی، جان من
شب، مگر بودش گذر بر منزل جانان من
بس که شد گل گل تنم از داغهای آتشین
میکند کار سمندر، بلبل بستان من
طفل ابجد خوان عشقم، با وجود آنکه هست
صد چو فرهاد و چو مجنون، طفل ابجد خوان من
گفتمش: از کاو کاو سینهام، مقصود چیست؟
گفت: میترسم که بگذارد در آن پیکان من
بس که بردم آبروی خود به سالوسی و زرق
ننگ میدارند اهل کفر، از ایمان من
با خیالت دوش، بزمی داشتم، راحت فزا
از برای مصلحت بود اینهمه افغان من
رفتم و پیش سگ کویت، سپردم جان و دل
ای خوش آن روزی که پیشت، جان سپارد جان من
از دل خود، دارم این محنت، نه از ابنای دهر
کاش بودی این دل سرگشته در فرمان من
چون بهائی، صدهزاران درد دارم جانگداز
صدهزاران، درد دیگر هست سرگردان من
شعر سوم:
شبی ز تیرگی دل سیاه گشت چنان
که صبح وصل نماید در آن، شب هجران
شبی، چنانکه اگر سر بر آورد خورشید
سیاه روی نماید چو خال ماهرخان
ز آه تیرهدلان، آنچنان شده تاریک
که خواب هم نبرد ره به چشم چار ارکان
زمانه همچو دل من، سیاه روز شده
گهی که سر کنم از غم، حکایت دوران
ز جوریار اگر شکوه سرکنم، زیبد
که دوش با فلک مست، بستهام پیمان
منم چه خار گرفتار وادی محنت
منم چه کشتی غم، غرقه در ته عمان
منم که تیغ ستم دیدهام به ناکامی
منم که تیر بلا خوردهام، ز دست زمان
منم که خاطر من، خوش دلی ندیده زدور
منم که طبع من از خرمی بود ترسان
منم که صبح من از شام هجر تیرهتر است
اگر چه پرتو شمع است بر دلم تابان
شعر چهارم:
عهد جوانی گذشت، در غم بود و نبود
نوبت پیری رسید، صد غم دیگر فزود
کارکنان سپهر، بر سر دعوی شدند
آنچه بدادند دیر، باز گرفتند زود
حاصل ما از جهان نیست بجز درد و غم
هیچ ندانم چراست این همه رشک حسود
نیست عجب گر شدیم شهره به زرق و ریا
پردهی تزویر ما، سد سکندر نبود
نام جنون را به خود داد بهائی قرار
نیست بجز راه عشق، زیر سپهر کبود
شعر پنجم:
یک گل ز باغ دوست، کسی بو نمیکند
تا هرچه غیر اوست، به یک سو نمیکند
روشن نمیشود ز رمد، چشم سالکی
تا از غبار میکده، دارو نمیکند
گفتم: ز شیخ صومعه، کارم شود درست
گفتند: او به دردکشان خو نمیکند
گفتم: روم به میکده، گفتند: پیر ما
خوش میکشد پیاله و خوش بو نمیکند
رفتم به سوی مدرسه، پیری به طنز گفت:
تب را کسی علاج، به طنزو نمیکند
آن را که پیر عشق، به ماهی کند تمام
در صد هزار سال، ارسطو نمیکند
کرد اکتفا به دنیی دون خواجه، کاین عروس
هیچ اکتفا، به شوهری او نمیکند
آن کو نوید آیهی ((لا تقنطوا))شنید
گوشی به حرف واعظ پرگو نمیکند
زرق و ریاست زهد بهائی، وگرنه او
کاری کند که کافر هندو نمیکند
شعر ششم:
آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند
از تلخی جان کندنم، از عاشقی واسوختند
دی مفتیان شهر را تعلیم کردم مسئله
و امروز اهل میکده، رندی ز من آموختند
چون رشتهی ایمان من، بگسسته دیدند اهل کفر
یک رشته از زنار خود، بر خرقهی من دوختند
یارب! چه فرخ طالعند، آنانکه در بازار عشق
دردی خریدند و غم دنیای دون بفروختند
در گوش اهل مدرسه، یارب! بهائی شب چه گفت؟
کامروز، آن بیچارگان اوراق خود را سوختند
شعر هفتم:
ای نسیم صبح، خوشبو میرسی
از کدامین منزل و کو میرسی؟
میفزاید از تو جانها را طرب
تو مگر میآیی از ملک عرب؟
تازه گردید از تو جان مبتلا
تو مگر کردی گذر از کربلا؟
میرسد از تو نوید لاتخف
میرسی گویا ز درگاه نجف
بارگاه مرقد سلطان دین
حیدر صفدر، امیرالموئمنین
حوض کوثر، جرعهای از جام او
عالم و آدم، فدای نام او
یارب امید بهائی را برآر
تا کند پیش سگانش، جان نثار
شعر هشتم:
شب که بودم با هزاران کوه درد
سر به زانوی غمش، بنشسته فرد
جان به لب، از حسرت گفتار او
دل، پر از نومیدی دیدار او
آن قیامت قامت پیمان شکن
آفت دوران، بلای مرد و زن
فتنهی ایام و آشوب جهان
خانه سوز صد چو من، بیخانمان
از درم ناگه درآمد، بیحجاب
لب گزان، از رخ برافکنده نقاب
کاکل مشکین به دوش انداخته
وز نگاهی، کار عالم ساخته
گفت: ای شیدا دل محزون من!
وی بلاکش عاشق مفتون من
کیف حال القلب فی نار الفراق؟
گفتمش: والله حالی لایطاق
یک دمک، بنشست بر بالین من
رفت و با خود برد عقل و دین من
گفتمش: کی بینمت ای خوش خرام؟
گفت: نصب اللیل لکن فیالمنام
شعرنهم :
مخمس شیخ بهایی با تضمین غزل خیالی بخارایی
تا کی به تمنایِ وصالِ تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه؟
((ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه؟))
رفتم به در صومعه یِ عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رُخَت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه،عابد
((گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه))
روزی که برفتند حریفان پی یک کار
زاهد،سوی مسجد شد و من جانبِ خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گهِ یار
((حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحبِ خانه))
هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی،تو
هر جا که روم،پرتوی کاشانه تویی،تو
در میکده و دیر که جانانه تویی،تو
((مقصود من از کعبه و بتخانه تویی،تو
مقصود تویی،کعبه و بتخانه،بهانه))
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر جوان دید
((یعنی همه جا،عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم،من که روم خانه به خانه))
عاقل به قوانین خرد،راه تو پوید
دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچه یِ بشکفته ی این باغ که بوید
((هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه))
بیچاره بهایی که دلش،زار غم توست
هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست
امید وی از عاطفتِ دم به دم توست
((تقصیر خیالی به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه))
واژگان کلیدی: اشعار شیخ بهایی،نمونه شعر شیخ بهایی،غزل شیخ بهایی،غزلیات شیخ بهایی،غزل های شیخ بهایی،ملمع شیخ بهایی،شعرهای شیخ بهایی،مثنوی شیخ بهایی،شاعر شیخ بهایی،شعری از شیخ بهایی،غزلی از شیخ بهایی،شعری از شیخ بهایی،یک شعر از شیخ بهایی،گلچین بهترین و زیباترین اشعار شیخ بهایی،اثری از آثار شیخ بهایی،شعری از دیوان شیخ بهایی،گزیده اشعار شیخ بهایی،اشعار ناب شیخ بهایی،مسمط شیخ بهایی،نمونه ی شعر قالب مسمط مخمس،شعر دینی و مذهبی شیخ بهایی،شعر آیینی شیخ بهایی،شعری برای ظهور آقا امام زکان عج،شعر خیالی بخارایی .





