قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری

اشعار ساعد باقری

 

شعر نخست:

کشتی مرا، اکنون بگو دیگر چه می‌خواهی؟

زین کشته‌ی بی‌آرزو دیگر چه می‌خواهی؟

در جان من دیگر نماند آن شور سرمستی

خالی ز مِی شد آن سبو، دیگر چه می‌خواهی؟

گفتی بگو، گفتم، ولی نشنیدی و در من

افسرد ذوق گفتگو، دیگر چه می‌خواهی؟

حالم چه می‌پرسی، نشسته خار در چشمم

زهراب جوشد از گلو، دیگر چه می‌خواهی؟

با اشک پروردم تو را ای گل، ولی هیهات

کان آب برگردد به جو، دیگر چه می‌خواهی؟

خون دل عاشق حلال انگاشتی، حق بود

خونش حلالت باد، از او دیگر چه می‌خواهی؟


شعر دوم:

ای خدا یه کاری کن رفیق آسمون بشیم

بی دروغ و بی ریا ، هر چی می خوای همون بشیم

این قدر مهربونی تو آدما کم نباشه

حتی یک پرنده هم شکار آدم نباشه

دلامون صاف باشه و دوستی ها صد رنگ نباشه

آدما آدم باشن ، دلاشون ازسنگ نباشه

با یه بونه کوچیک ، کینه ها شعله ور نشه

آدمیّت این همه بین ما در بدر نشه

ای خدا یه کاری کن ، صمیمی و ساده باشیم

واسه گفتن و شنیدن از تو آماده باشیم

فقر و ناداری برای کسی تشویش نیاره

جز به سمت تو کسی دست طلب پیش نیاره

هرگز از دونه و آب لونه ای خالی نمونه

سر دیوار کسی جغدِ “نداری” نخونه

ای خدا یه کاری کن رفیق آسمون بشیم

بی دروغ و بی ریا هر چی میخوای همون بشیم

 


شعر سوم:

یادگار از تو همین سوخته جانی است مرا

شعله از توست ، اگر گرم زبانی است مرا

به تماشای تن سوخته ات آمده ام

مرگ من باد که این گونه توانی است مرا

نه زخون گریه آن زخم ، گزیری ست تو را

نه از این گریه یکریز ، امانی است مرا

باورم نیست ، نگاه تو و این خاموشی؟

باز برگردش چشم تو گمانی است مرا

چه زنم لاف و رفاقت ؟ نه غمم چون غم توست

نه از آن گرم دلی هیچ نشانی است مرا

گو بسوزد تنه خشک مرا غم ، که به کف

برگ و باری نبود دیر زمانی است مرا

عرق شرم دلم بود که از چشمم ریخت!

ورنه برکشته تو گریه روا نیست مرا


شعر چهارم:

سرخوشم ، این ناگهان مستی ز بوی جام کیست ؟

شعله می ریزد زبانم ، بر زبانم نام کیست ؟

کوچه های روشن دل ، در صدای او رهاست

می رود منزل به منزل ، این طنین گام کیست ؟

اینک آن خون ؛ خون تلخ  سنگ بودنهای ِ‌ من

نذر شیرینکاری  شمشیر خون آشام ِ کیست ؟

آن جنون  لا اُبالی ،‌ وحشی صحرای  وهم

در پناه کیست امروز ای عزیزان ! رام ِ کیست ؟

از پی هم مهر و قهر و مهر و قهر و مهر و قهر

دانه ها پاشیده اینجا ، پیش پایم دام کیست ؟

شام ؛ هر شام این شرار شعله شعله از کجاست ؟

صبح ؛ هر صبح این نسیم نو به نو ، پیغام کیست ؟


شعر پنجم:

دیری است که دل ، آن دل دلتنگ شدن ها

بی دغدغه تن داده به این سنگ شدن ها

آه ای نفس از نفس افتاده! کجا رفت

در نای نی افتادن و آهنگ شدن ها ؟

کو ذوق چکیدن ز سر انگشت جنون ، کو؟

جاری به رگ سوختۀ چنگ شدن ها

زین رفتن کاهل چه تمنّای فتوحی؟

تیمور نخواهی شد از این لنگ شدن ها

پای طلبم بود و به منزل نرسیدم

من ماندم و فرسودۀ فرسنگ شدن ها


 واژگان کلیدی:اشعار ساعد باقری،نمونه شعر ساعد باقری،شعری از ساعد باقری،شعرهای ساعد باقری،غزل ساعد باقری،غزلیات ساعد باقری،غزل های ساعد باقری،غزلی از ساعد باقری،ترانه های ساعد باقری،شاعر ساعد باقری.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code