قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار نو / اشعار سابیر هاکا

اشعار سابیر هاکا

به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

تا به حال

افتادن شاه توت را ديده اي ؟

كه چگونه سرخي اش را

با خاک قسمت مي كند !

هيچ چيز مثل افتادن درد آور نيست ،

من كارگر هاي زيادي را ديدم

از ساختمان كه مي افتادند

شاه توت مي شدند !


شعر دوم:

اگر روزی بمیرم

تمام کتاب هایی را که دوست دارم

با خودم خواهم برد .

قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد

و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم

بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم

دراز می کشم

سیگاری روشن می کنم

وبرای همه دخترانی که دوست داشتم آغوششان بکشم

گریه می کنم

اما درون هر لذت،ترسی بزرگ پنهان شده است

ترس از اینکه

صبح زود کسی شانه ات را تکان بدهد و بگویید:

 بلند شو سابیر باید برویم سر کار!


شعر سوم:

حالا همه چیز را فهمیده ام

مدتی است دچار ورم مفاصل شده ام

تنها امیدم بودی

بازوانت را بگیرم

بایستم

راه بروم،

فکر کنم دیوانه شده ام

پرنده ها از گوشه اتاقم به گوشه ی دیگر کوچ می کنند

آفتاب از جیب پیراهنم بالا می آید

و ماه در کنج قالی فرو می رود

ابرها می آیند

در لیوان خالی روی میز می بارند و می روند .

دلتنگ توام .

در را باز می کنم

شهر پُر شده از بوی باروت و دلهره

از بوی گنده جنازه سربازانی

که به جنگ رفتند

برای هیچ

پنجره را باز می کنم

کوه های یخی آب می شوند

طغیان می کنند به سوی اتاقم

خواب که می روم

از هر مرزی که عبور می کنم

باز می گردد به اتاقم

بیدار می شوم

از گرمای این خط استوا

آه

نیستی که با روسری ات

عرق از پیشانیم پاک کنی

حرفی نیست

دنیا این اندازه کوچک شده باشد

دیوانه هم که باشی

تعجب دارد

دنیا که بزرگ تر بود

بیشتر تو را می دیدم .


شعر چهارم:

کارگری شغل شرافتمندانه‌ای است

انسان نان بازوهایش را می‌خورد

هرچند خیلی وقت‌ها

گرسنه مانده‌ام

دروغ و ناسزا شنیده‌ام

بیکار بوده‌ام

اما هرگز حاضر نیستم

در ساختمانی کار کنم که قرار است

روزی بر سر در آن بنویسند:

زندان مرکزی .


شعر پنجم:

کاش هرگز بزرگ نمی شدم

و نمی فهمیدم

که پدرم به من دروغ گفت:

که هر چیزی را در خاک بکاری روزی سبز خواهد شد

و این از لطف خداوند است

چرا کسی نمی فهمد؟

من سالهای زیادی انتظار کشیدم

اما

مادرم سبز نشد


شعر ششم:

بارها پیش آمده است که آجری از دست یک بنا،

کیسه ای سیمان از شانه های یک کارگر

یا ورقه ای آهنی از قلاب یک جرثقیل لیز بخورد و پایین بیافتد

بعضی دردها تا ابد انسان را آزار می دهند

پس به من حق بده

آنقدر ترس در وجودم نهفته باشد

که هر وقت آغوشت می گیرم

از صدای تکان خوردن گوشواره هایت

بترسم!


شعر هفتم:

برای کارگر شدن

به هیچ مدرک تحصیلی،

گواهینامه یا کارت خدمت سربازی نیاز نداری

به صلاحیت و تجربه ای هم همینطور ،

شما نباید بترسید،

گزینشی وجود ندارد و مهم نیست چه دینی داری

هیچ اهمیتی ندارد به کسی دروغ بگویی

یا کسی را در زندگی ات کشته باشی!

تنها کمی شرافت می خواهد

درست برعکس رییس جمهور شدن!


واژگان کلیدی: اشعار سابیر هاکا،نمونه شعر سابیر هاکا،شاعر سابیر هاکا،شعرهای سابیر هاکا،شعری از سابیر هاکا،یک شعر از سابیر هاکا،شعر نو سابیر هاکا،شعر معاصر کارگری،ادبیات و نظم کارگری معاصر،شعری درباره کارگر و طبقه ی کارگران.

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*