قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار نو / اشعار رسول پیره

اشعار رسول پیره

به این پست امتیاز بدهید

 

 شعر نخست:

مقاومت کن محبوب من !

مقاومت کن !

چاقوها با انگشت‌های بریده کاری نمی‌توانند بکنند .

آرام‌آرام این قصه را می‌خوانم

و به آخر قصه که برسم

یا خوابت می‌برد

یا در خواب سری را می‌بُرند

که گمانم مال ماست .

کتاب‌ها خمیازه می‌کشند و کتابخانه را باید عقب وانتی بزرگ گذاشت و برد

هر صبح با چمدانی از خانه بیرون می‌روم

هر شب با چمدانی به خانه برمی‌گردم

ای کاش جایی را برای سفر می‌دانستم .

محبوب من

طناب دور گردنت پوسیده نیست

و همیشه باید فکر کنی

به چهارپایه‌ای که ناگهان از زیر پایت می‌کشند .


شعر دوم:

مردی که پیراهن چهارخانه می پوشد

خودش را زندانی کرده است .

مردی که پشت نرده های پنجره می ایستد

خیابان را زندانی کرده است .

مردی که نمی خندد لب هایش را

ومردی که جدول حل می کند کلمه را زندانی کرده است .

زندانی توام !

و دیوارها بیش از آنکه بلند باشند

دلگیرند

وقتی عکسی از تو به آن ها نیست

هر بوسه ات

شورشی در زندان

هر بوسه ات

روزنه ای در دیوار .

با هر بوسه ات

آجری از دیوار

میله ای از نرده ها

و خطی ازچهارخانه پیراهن من

می افتد .


شعر سوم:

هر درختی که قطع می شد

دری چوبی بود که سال ها بعد به رویم باز نمی شد ،

هر پرنده ای که برنمی گشت

آسمانی بود که سالها بارانی اش را به تن می کرد،

هر گلوله که شلیک می شد

زنی بود که از تنهایی می ترسید

مردی بود که برای همیشه به  عکس ها می رفت

هر دستی که به سویم دراز می شود

ادامه ی خیانتی است

که سال ها بعد در سینه ام فرو خواهد رفت

هر صدا،رادیویی جیبی است

که سربازی را از تنهایی در می آورد

هر نقشه سفری است

به دورها .

درهای چوبی، آلبوم های عکس، خیانت و رادیوی جیبی راتحمل می کنم

اما تحمل دوری را ندارم

نقشه را در دستانم مچاله می کنم ،

حالا هرکجا بروی

در مشت منی .


 شعر چهارم:

تنها چیزی را که می شد فهمید

زنده بودن بود

بودن بود

ساعت دیواری هم که از کار افتاد

نه روز از پنجره داخل آمد

نه شب از اخبار شبانگاهی

پس سایه ها گم شدند

تنها رگی بود

که خون گرم از آن می گذشت

تنها لبی بود که چند کلمه با تو حرف داشت

تنها غزال ایرانی بود برصفحه ی کاغذ

هوا کم شد

کم شد

وسه قطره خون چکید از دستی که هیچگاه نبریدی

تنها

تنها مردی این شعر را می فهمد که صادقانه هدایتش کردیم.


شعر پنجم:

مثل همه سال های مرگ که دراز کشیده ایم

کودکی و جوانی و پیری هم تاریکند

فقط گاهی با شمع قبل از ادیسون

و گاهی با چراغ بعد از ادیسون

کمی از آن را روشن کرده ایم

تاریکی می آید

دکمه

به

دکمه

به

دکمه

باز می کند لباس ها را و در آغوشمان می گیرد

پتو را کنار می زند و کنارمان می خوابد

پنهانمان می کند

من را در خیابان

تو را در خودت

کلید را در جیب کت ام

من را درخانه

تو را در آشپزخانه

او را در لباس هایش

اشیاء قدیمی را در گوشه وکنار زندگی

آپارتمان را در پرده هایش

لب های زن را پنهان می کند

بوسه را پنهان می کند

تاریکی پنهانمان می کند

تاریکی پیدایمان می کند

هرچقدر هم که روشن حرف بزنیم .


شعر ششم:

بعد از انگشت اشاره ي تو

به دغدغه هامان پي برديم

به سالخوردگي درختان و به صندلي لهستاني

که نشسته است گوشه باغ!

ساعت بازنشسته را گذاشتيم و

بهاري که بر بازويت شکوفه داده بود

از خانه بيرون رفتيم

و غربت آنقدر بزرگ بود

که در آن خانه ساختيم

به آواز پرندگان کوچک رفته بودم

تا آنکه مهربان تر باشي

اما اينجا مردان

تفنگ هاشان را

بيش از پسرانشان دوست دارند

تفنگ ها بي ادبانه حرف مي زنند

در راديو

در پنجره ي خانه ها و هرجا که دل شان بخواهد

اما من نمي خواستم تو را از دست بدهم

چون کتابي که از کتابخانه به امانت گرفته اي

ولي دوست نداري آن را پس بدهي

از دغدغه هاي من

پدري است که از جنگ باز نمي گردد

و کشوري که در صلح است

از دغدغه هاي من

چمداني از روزنامه هاي و رنج هاي سالهاي کهنه است

ولي من نيز چون کاميون ها کولي زاده ام

از همين روزهاست که بازگردم

در آفتاب روزي زمستاني

قوري گل سرخ را برداري

دو استکان لب پر بريزي

بنشينيم

وبه جايي اشاره نکني!


واژگان کلیدی: اشعار رسول پیره،نمونه شعر رسول پیره،شاعر رسول پیره،شعرهای رسول پیره،یک شعر از رسول پیره،شعری از رسول پیره،شعر نو رسول پیره.

حمایت مالی از سایت
......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*