قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار نو / اشعار حمیدرضا هندی

اشعار حمیدرضا هندی

 

شعر نخست:

تو رو بروی من نشسته بودی و

من به تن پری قصه،

لباس می دوختم…

کاش

 تقدیر می دانست

دست از رویای تو درازتر

به کابوس بر گشتن یعنی چه؟

کاش

تو می دانستی

حال حسی را که

چشم دیدن نبودنت را

ندارد…

من اما یادم نمی رود

احساس این شعر را

وقتی تنها خدا از عمقش

با خبر است… .


شعر دوم:

هیچ وقت نمیفهمم
که من

معتاد مسکنی شده ام

که همیشه به روی دردهای من می آوری.

و تمام دردی که می کشم

از خماری مخدری است

که بوی تو را می دهد.

دردهای من روشن است

اگر فرصت کردی

خودت را زیر زبان من بگذار

تا تسکین از سر مساوات

میان دردهایم تقسیم شود.


شعر سوم:

پیشانی ات را در بوسه های من بکار

خودت را در آغـــــــــوش من سرمایه بگذار..

به درک که

سیاه سفید چشم های این شهر

حـــــــــــول آغوش تنگ ما می چرخد..

که این عشق آنقدر

در من به سن تکلیف رسیده است

که می توانم

تو روی شهر به ایستم

و از حقانیت احساسی که در تو دارم، دفاع کنم..

دامن گیر رویای تو می شوم و

سرسنگین نگاه بیگانه یک شــهر..

به عشق لب هایی که به هم نزدیک شدند

به حـــــرمت آغـوشی که آغشته نفس هایت شد

بگذار تا

تمام نگاه ها

مشتعل از شعله کشیدن مان شود..

من پایم را

یک قدم از زبانه های تو

آن طــــــرف تر نخواهم گذاشت.


شعر چهارم:

 

دستش به مقصر اصلی نمی رسد

از من انتقام می گیرد.. خاطرات خیر ندیده ای که

مثل آرزو در بیداری ام وول می خورند و

مثل کابوس به خواب هایم ضمیمه می شوند.

شبیه سراب بر شانه های زندگی ام

آنقدر آب و تاب می دهند تنـــــهایی ام را که

روزهایم را مشرف به خیالاتی هذیانی باز کنم و

شب هایم را

به استناد کابوس هایی تمام وقت

دامنگیر معصومیت هراسان بیخوابی کنم..

خاطره.. آمد و نیامد ندارد..

شبیه عذاب..، یکباره بر گناه کبیرهء بی کسی هایت

نازل می شود. طوری که

زندگی را در تو، بدل به قعر دوزخ می کند تا

پشت آغوشت را

داغ کنی که مبادا دیگر

گول وسوسه نوازش دست هایی را بخوری

که در جلد تنهایی هایت، فرو می روند.

 


شعر پنجم:

مرا محکمتر ببوس این حافظه لبهایم را

وقتی به دل قطاری نشسته ای

که دودش

به چشم من خواهد رفت.

تا من بمانم و

شعرهای دُم در آورده

در شبیخون سیر و سرکه های دلم.

مرا طولانی تر ببوس این گونه هایم را

تو می روی و

من سر از تخم تنهایی در می آورم.

مرا فقط ببوس.

خاطره لب هایت که نباشد

حرف حساب چشم انتظاری

در ســــر تنهایی ام نمی رود.


واژگان کلیدی: اشعار حمیدرضا هندی،حمیدرضا هندی،نمونه شعر حمید رضا هندی،شعری از حمیدرضا هندی،یک شعر از حمیدرضا هندی،شاعر حمیدرضا هندی،شعرهای حمیدرضا هندی،شعر نو حمیدرضا هندی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code