قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار حسین سپهری

اشعار حسین سپهری

 

شعر نخست:

عمریست چنین به خود مینالم

بشکست سبوی عمر رفت امالم

ای دوست بیا و بنگر این وقت

از هجر تو بی حال بگشته حالم

همه گان چشم بغرند به من

گوئیا کفر نموده حالم

آنکه بر من یار بود و همدمی

تیر زه را بزدی بر حالم

بال بشکست و شدم ذله و خوار

کافران گریه کنند بر حالم

ساقیا:خوار بگشتن تا کی

دیگران می بخورند من برود احوالم

مگر این عمر چه ها میسازد؟

که من از ظلم کسان مینالم.


شعر دوم:

گلی در باغ خود دیدم صباحی

 که از بوی خودش سر مست بوده

به اطرافش نگاهی گرم کردم

که عقل هرچه بلبل را ربوده

همه اطراف خود حیران گشته

 که کس از انهمه در خود نبوده

سوال از هرکه میکردم جوابی

ندیدم چون همه مدهوش بوده

نظر بر ساق و برگش کردم ای دوست

که این گل بوده یا عود کبوده

بدان این بوی از ان گل نبوده

که بوی از باغ گلهایم ربوده

گل خرزهله که بویی ندارد

اگر دارد ز گلزارم ربوده

اگر بوی گلستانم نـــبــــودی

 بوی خرزهله که بویی نبوده


واژگان کلیدی: اشعار حسین سپهری،نمونه شعر حسین سپهری،شعری از حسین سپهری،شعرهای حسین سپهری،شاعر حسین سپهری،شعر حسین سپهری،یک شعر از حسین سپهری،غزل حسین سپهری،غزلیات حسین سپهری،غزل های حسین سپهری.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code