قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار حسنا محمد زاده

اشعار حسنا محمد زاده

 

شعر نخست :

وقتی بیایی سینه را خانه تکانی می کنم

رنگ تمام پرده‌ها را آسمانی می کنم

وقتی بیایی روز و شب چون کودکان نو سخن

با ذوق ، در دنیای تو شیرین زبانی می کنم

آنقدر خیره مانده ام بر عکس‌های کهنه ات

انگار دارم قاب‌ها را هم روانی می کنم

طاقت نمی آرم کسی آیینه ات را بشکند

با قیل و قال سنگ‌ها هی مهربانی می کنم

من با تمام واژه‌ها اتمام حجت کرده ام

شعر تو را ، شور تو را  روزی جهانی می‌کنم

یک جای دنیا ، شعر با هم آشتی‌مان می دهد

آن وقت هر شب در هوایت شعر خوانی می کنم

دیگر چه فرقی می کند من پیر باشم یا جوان؟

وقتی تو باشی تا ته دنیا جوانی می کنم


شعر دوم:

دیگر گره خورده وجودم با وجودش

محکم شده با ریشه هایم تار و پودش

روی تمام فرش های دست بافم

جا مانده رد پای رویای کبودش

سلول هایم را شبیه مشتی اسفند

پاشیده ام در آتش از بدو ورودش

باید به این آتش بسوزم یا بسازم؟

وقتی به چشمم می رود هر روز دودش

آیینه ام با شمعدان ها عهد بسته

حتی ترک هم بر ندارد در نبودش

از نارون های سر کوچه شنیدم:

می آید او،فرقی ندارد دیر و زودش

دل بر نخواهم داشت از این عشق معصوم

چون اصفهان از پاکی زاینده رودش


 شعر سوم :

اردیبهشتم در تب ِ پاییز ، گم شد

در برگ ریزان های وهم آمیز، گم شد

هی دانه دانه دانه گل های انارم

در بادهای وحشی و یک ریز، گم شد

انگورهای آبدار ِ تاک هامان

در خمره های از تهی لبریز، گم شد

تاریخ من با آخرین اسطوره هایش

بین غبار لشگر چنگیز گم شد

فریادهای ِ سینه ی مشروطه خواهم

پشت سکوت ممتد تبریز ، گم شد

من ماندم و ماه و شبی یلدایی اما

ابری رسید از راه – ماهم نیز- گم شد

دیوانه ای با کفش های وصله دارش

در کوچه ی عشقی خیال انگیز گم شد


شعر چهارم :

شعرهایم شدند خاکستر ، واژه­ های تغزلم دودی

تو همان شمع شعله­ ور در من، تو همان عصر اشک آلودی

دختری پا برهنه راه افتاد ، تا تو را جستجو کند در باد

هر طرف رفت دید آن جایی ، صخره­ ای، کوهپایه ­ای،رودی

رفت شاید سفر بهانه شود ، تا تو از خاطرش رها بشوی

چمدانش که باز شد ناگاه ، دید بین لباس­ ها بودی

سر به­ زیر و نجیب و محجوب است ، این­ که در من نشسته اما نه!

این همه راه را عزیز دلم ! با نگاهت چگونه پیمودی ؟

از تمام مداد رنگی­ ها ، سهم من زرد کهربایی شد

هی گل سرخ می ­کشم اما ، می ­شود شاخه شاخه داوودی

دختران قبیله می­ بافند ، صبح تا عصر طرح چشمت را

بین انگشت­ های­شان تاری ، روی قالیچه­ های­شان پودی

ببر وحشی هجوم کن در من ! رَم بده دسته­ ی گوزنان را

آن طرف رد پای آهوهاست، پس کجا می­روی به این زودی ؟


 شعر پنجم :

آغاز دنیایم  تویی ، پایان  دنیا  تو

دیروزهای دور تو ، امروز و فردا تو

با واژه های ناب ، خلقت می کنم هر شب

شعری که دارد می شود ورد زبان ها ، تو

من، مثل قایقران پیری خسته از امواج

این سوی دریا ماندم و آن سوی دریا ، تو

گنجشک های خیس را از گونه ام بردار

در من زمستان است اما شور گرما تو

دنیای من ، یخ بسته روی بندهای رخت

دستی که بر می چیندش از هول سرما ، تو

یک دسته آهوی فراری از هجوم شیر

از جنگل آشوب روحم می دود  تا ، تو

قلب مرا با خود ببر، هر جا که می خواهی

حالا که نبض لحظه هایم می زند ، با تو

در شیب تند شانه هایت کلبه می سازم

تنها تویی آرامشم ،تنهای تنها تو

نه ! انتخاب سومی هرگز نخواهم کرد

یا مرگ را بر می گزینم بعد از این یا تو !


شعر ششم :

نترس از شب و طوفان که در پناه همیم

اگرچه زرد و زمین خورده ، تکیه گاه همیم

به سیب ، لب نزدیم از سر هوس ، اما

شریک بار غم و تلخیِ گناه همیم

چه مُهرها که به پیشانی من و تو زدند

چه روزها شد و درگیر اشتباه همیم

بگو زمین و زمان را به هم بدوزد عشق

که لحظه لحظه در آیینه ی نگاه همیم

هوایمان که بگیرد کسی چه می داند

بهانه ی شب بی خواب و اشک و آه همیم

نگاه ِ پنجره ها،ابری و مه آلود است

چه غم که ماه نتابیده ! ما که ماه همیم !

اگر جدا شده راه من و تو از آغاز

غمت مباد که در انتهای راه همیم !


واژگان کلیدی: اشعار حسنا محمد زاده،نمونه شعر حسنا محمد زاده،شاعر حسنا محمد زاده،شعرهای حسنا محمد زاده،شعری از حسنا محمد زاده،یک شعر از حسنا محمد زاده،غزل حسنا محمد زاده،شعری از کتاب عشقهای بی حواس،غزلیات حسنا محمد زاده،غزل های حسنا محمد زاده،غزلی از حسنا محمد زاده،حسنا محمدزاده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code