قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار حامد بهاروند

اشعار حامد بهاروند

 

شعر نخست:

بیستون هیچ،دماوند اگر سد بشود

چشم تو قسمت من بوده و باید بشود

زده ام زیر غزل؛ حال و هوایم ابریست

هیچ کس مانع این بغض نباید بشود

بی گلایل به در خانه تان آمده ام

نکند در نظر اهل محل بد بشود؟

تف به این مرگ که پیشانی ما را خط زد

ناگهان آمد تا اسم تو ابجد بشود

ناگهان آمد و زد، آمد و کشت ،آمد و برد

او فقط آمده بود از دل ما رد بشود

تیشه برداشته ام ریشه خود را بزنم

شاید افسانه ی من نیز زبانزد بشود

باز هم تیغ و رگ و مرگ برم داشته است

خون من ضامن دیدار تو شاید بشود


شعر دوم:

از زندگي ، از خويشتن بيزارمان كردند

آري برادر جان ، نبودي خوارمان كردند

مانند فريادي كه مي پيچد درون كوه

صد بار در تاريخ خود تكرارمان كردند

از بس كه رنگ چهره هامان تيره شد حتي

آيينه هاي رو به رو انكارمان كردند

الماس غيرت را درون خونمان ديدند

تا آخرين الماس استعمارمان كردند

ما خشت هاي پر غرور ارگ بم بوديم

با يك تلنگر روي هم آوارمان كردند

از زير تيغ نارفيقان جان به در برديم

از تو چه پنهان ، دوستان ناكارمان كردند


شعر سوم:

اگر چه صبح سرآغاز عشق انسان هاست

ولی حکایت تلخی برای چوپان هاست

میان دل بستن بر نگاه هرزه ی میش

به فکر حمله ی خونبار تیز دندان هاست

به گرگ قصه بگو جنگ را شروع کند

که نیزه های اهالی اسیر قرآن هاست

که ماه هرزه ی اینجا هنوز شوال است

و جای فردوسی ها درون میدان هاست

به پای کوچک کوچه شبانه قفل زدند

و شهر جای عبور -فقط- خیابان هاست

نگاه خیره ی ماهی به تنگه ها خشکید

خبر نداشت که جفتش اسیر جریان هاست

تو را میان خرافات و فال گم کردم

ولی هنوز امیدم به عمق فنجان هاست


شعر چهارم:

پرپر زدی و من پریشان زندگی کردم

دلمرده در این سوی زندان زندگی کردم

با عینکی دودی غریب و گیج و سرگردان

بیرون دنیا مثل “تهران” زندگی کردم

گاهی برایم دستهایت چای می آورد

گاهی کنار تو به قرآن زندگی کردم

من دست در دستِ خیالت جمعه شب ها را

وقتی نبودی زیر باران زندگی کردم

در کافه های مانده در خواب فراموشی

با دختران هر خیابان زندگی کردم

در عمق رویای زنانِ بخت برگشته

هر شب زنی را توی فنجان زندگی کردم

تا مادرم باور کند این سفره خالی نیست

نقش پدر را با غم نان زندگی کردم

من بید بودم هیبتم را باد با خود برد

از بس که با پاهای لرزان زندگی کردم

فصل مترسک ها نبود و بی کس و تنها

مثل کلاغی در زمستان زندگی کردم

من قهرمان مست رعیت نامه ای بودم

که در مصاف مرگ صد خوان زندگی کردم


واژگان کلیدی: اشعار حامد بهاروند،نمونه شعر حامد بهاروند،شاعر حامد بهاروند،شعرهای حامد بهاروند،شعری از حامد بهاروند،یک شعر از حامد بهاروند،شعر سنتی حامد بهاروند،غزل حامد بهاروند،غزلیات حامد بهاروند،غزل های حامد بهاروند،غزلی از حامد بهاروند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code