قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار بهار حق شناس

اشعار بهار حق شناس

شعر نخست :

خودت را جای من بگذار ، دلت بدجور می گیرد

تمام خاطراتم را کسی با زور می گیرد

همه گفتند عاشق شد ، همه گفتند خوشبخت است

ومن هرگز نفهمیدم  که چشم شور می گیرد

تمام عمر ، عشقم را شبیه آتشی دیدم

که خشک و تر نمی فهمد به چندین جور می گیرد

تمام دلخوشی من همان تور سفیدی بود

همان پیراهنی که بویی از کافور می گیرد

کلاف سرنوشتِ من به دستان تو وا می شد

ولی بی تو دلم از نقطه های کور می گیرد

تو رفتی و دل این ماهی تنها برایت مرد

و دست وحشی او را کسی با تور می گیرد

مرا در کاخ های بی طلوع خود رها کردی

ببین خوشبختی از چشم قشنگت نور می گیرد


شعر دوم:

می توانم تو را هی بسازم ، هی خرابت کنم بچه گانه

بین یک پازل سخت گیجم ، بس که گم می شوی این میانه

هر چه می گردمت مبهمی باز ، هر چه دنبال تو می دوم آه

باز با دست خالی نشستم ؛ گوشه ای له شدم کنج خانه

قانعم می کنی تا بمانم ، دور و تنها بمانم همیشه

چشم هایم پر از بغض و غیظ اند ، مثل لجبازی کودکانه

زندگی باید اینگونه باشد ! تا که جذاب و شیرین بماند

دور مانده همیشه عزیز است … آخ ! اما نه در این زمانه

هیچ کس را نداری تو بی من ، تا که گرمای دست تو باشد

هیچ کس را ندارم به جز تو ، تا ببوسد مرا عاشقانه

کاش می شد کنارت بمانم ، عشق تو باشد و یا نباشم

فرقی اصلا  ندارد چه نقشی ؛ خواهرانه و یا مادرانه

کاش می شد کنارم بمانی ؛ تا نباید به تو آفتابم

آفتابی که بی تو هدر رفت ؛ آفتابِ خمار ِ زنانه

نقش من گم شده بین مردم ! تکه تکه ، جدا دورم از تو

وقتی اینجا نباشی همین است : فکر هایی خراب ! احمقانه !

کاش می شد که این را بفهمی ، گریه هایم چرا هی بلنداند

مرد ها هم تحمل ندارد ، زخم هایی چنین روی شانه

دارم از پا می افتم بگیرم ، هی نگو دور دورم من از تو

بس کن این برزخ منطقی را ؛ ای جنون پرور شاعرانه

تکه های من از تو جدا شد ، نه نشد تا دوباره بسازم

داستانِ من و تو چه تلخ است ، داستانی فقط  ناشیانه


واژگان کلیدی:اشعار بهار حق شناس،نمونه شعر بهار حق شناس،شاعر بهار حق شناس،شعرهای بهار حق شناس،شعری از بهار حق شناس،یک شعر از بهار حق شناس،غزل غزلیات غزلهای غزلی از بهار حق شناس.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code