قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار اسماعیل خویی

اشعار اسماعیل خویی

 

شعر نخست:

بی تو نیارم زیستن، ای جانِ جانِ جانِ من

هردم به قربانت رَوَد این جانِ جان­افشانِ من

قَهرَت تَبَه دارد مرا، مِهرَت نگه دارد مرا

بنگر که هم دریا تویی، هم نیز کشتیبانِ من

راز بقای من تویی، مرگ و فنای من تویی

یعنی خدای من تویی: هم کفر، هم ایمانِ من

از تو مرا بارآوری، نیز از تو بی برگ و بری

سازنده و ویرانگری: بارانی و توفانِ من

بی تو سرابُستان همه گردد سرابِستان مرا

با تو سرابِستان همه گردد سرابُستانِ من

بی تو زمستان می شود هر چارفصلِ سال ها

با تو بهاران می شود پاییز و تابستانِ من

دارد شمیمِ فرودین بادِ خوشِ دامانِ تو

ای با نَفَس هایت عجین اردیبهشتِ جانِ من

بی خان و مانی  خوش ترم، تا بی تو بر سر می برم

تا بی تو باشم، گو مَبا ،مَه خانِ من مَه مان من

هم خانه بودن با مرا زندانِ خود می یافتی

زندانِ خود بشکستی و کردی جهان زندان من

جانم فدای جانِ تو، زیبایی­ی شادانِ تو

من نیستم جز آن تو، گیرم نباشی زآنِ من


شعر دوم:

فراق از تو كشیدم، فراغت از تو نجُستم

همان دل است هنوزم كه بود روزِ نخستم

كشیدم آنچه بشاید، نجُستم آنچه نباید

فراق از تو كشیدم، فراغت از تو نجُستم

ز ما پذیرش و حاشا؛ جهانیان به تماشا

تو دام چینى و چابك؛ من آهوى تو كه چُستم

من از نبرد نپیچم؛ ولى به چنگِ تو هیچم

چنان كه در كفِ گُرد آفریده زاده ى رستم

من و به كارِ تو سُستى؟! زهى خطا، به دُرُستى

همین به عهد شكستن كشیده كار، كه سُستم

منم كه دیده و دل پاك دارم از همه بدها

كه دستِ دیده و دل از جهان به عشقِ تو شُستم

تو را دو دیده ى دلجو، بُوَد ز تیره ى آهو

چنین كه رامِ تو آمد گریزپا دلِ چُستم

كهن ز نو نشناسم؛ مویز و مو نشناسم

چنین كه شادم و غمگین؛ چنین كه مَستم و مُستم

بپوش چشم، به آزادگى، ز بى برى ى من

كه، سرو اگر شدم، از ریشه هاى عشق تو رُستم

دُرُست ده مى ى نابم؛ خراب كن به شرابم

گمان مدار خرابم، كه من خراب دُرُستم


شعر سوم:

چگونه دل نَكُنَد تازه آرزوى تو را؟

بهار آمد و آورد باز بوى تو را

پس از وفات هم آید قرا رْبخشِ دلم

اگر به گور برم با خود آرزوى تو را

اگرچه بازِ غم ام چنگ بر گلو دارد

بیا كه بوسه دهم قمرى ى گلوى تو را

به روى این همه بد چشم مى توانم بست

بس این كه در نظر آرم رخِ نكوى تو را

چنان در آینه ى جانِ من هویدایى

كه شور و نورِ حضور است یادِ روى تو را

نیافت روشنى از مهرِ چون تویى دلِ او

چه تیره روزى ازین بیشتر عدوى تو را؟

بهانه جویى و عیبِ وى، اى عدو! چه كژى ست

سرشتِ عیب تراش و بهانه جوى تو را؟

به جامِ عدل دهى باده، نوشَت، اى ساقى!

برو كه سنگِ ستم نشكند سبوى تو را

دلا! مبارك بادت سماعِ شادى ى نو

شنید گوشِ فلك، دوش، هاى و هوى تو را

تو و نهفتنِ عشق؟! این چه آبرو دارى است؟

كه اشكِ شوق فرو ریزد آبروى تو را


شعر چهارم:

اگرچه بر سرِ بامت شكست شهپرِ من

دلم به سوى تو پر مى كشد، كبوترِ من

دلم به پاكى ى آیینه وش ترین دریاست

چرا، چو موج، گریزى ز دامنِ ترِ من؟

چو قطره، دست نشویم ز موجِ دریایت

اگر چه سنگ زَنَد ساحلِ تو بر سرِ من

تو باز بالشِ موجى به سینه ى دریا

من آبشارم و سنگ است و صخره بسترِ من

مباد آن كه به اشكى پریشد این دیدار

كه خوش نشسته خیالِ تو در برابرِ من

به خواب سیر ببینم مگر تو را، كه، چو موج

رَمَد خیالِ تو از چشمِ چشمه آورِ من

نخست آرزویم چیست؟ رَستن از غم تو

نَرَستن از غم تو آرزوى دیگرِ من!

به واحه اى نبرم ره در این كویر، كه آب

هم از سراب خُورَد چشمِ زودْباورِ من

چو خار، سوختم از تشنگىّ و سایه ى تو

نریخت بر سرِ من، سروِ سایه پرورِ من

چو رود، خانه به دوشم در این امیدِ دراز

كه گیسوى تو شود بیدِ سایه گسترِ من

حریرِ دریا! دریاب زخم هاى مرا

كه رود بودم و از سنگ بود بسترِ من


واژگان کلیدی: اشعار اسماعیل خوئی،نمونه شعر اسماعیل خویی،شاعر اسماعیل خویی،شعری از اسماعیل خویی،یک شعر از اسماعیل خویی،غزل اسماعیل خویی،غزلیات اسماعیل خویی،غزل های اسماعیل خویی،شعرهای اسماعیل خویی،غزلی از اسماعیل خوئی.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code