قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار اردلان سرفراز

اشعار اردلان سرفراز

به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

شب من پنجره ای بی فردا

روز من قصه ی تنهایی ها

مانده بر خاک و اسیر ساحل

ماهی ام ، ماهی دور از دریا

پای من خسته از این رفتن بود

قصه ام ، قصه ی دل کندن بود

دل به هر کس که سپردم دیدم

راهش افسوس ، جدا از من بود

روح آواره ی من بعد از من

کولی در به در صحراهاست

می رود بی خبر از آخر راه

همچنان مثل همیشه تنهاست . . .


شعر دوم:

به دادم برس ای اشک

دلم خیلی گرفته

نگو از دوری کی

نپرس از چی گرفته

منو دریغ یک خوب

به ویرونی کشونده

عزیزمه تا وقتی

نفس تو سینه مونده

تو این تنهایی تلخ

من و یک عالمه یاد

نشسته روبرویم

کسی که رفته بر باد

کسی که عاشقانه

به عشقش پشت پا زد

برای بودن من

به خود رنگ فنا زد

چه دردیه خدایا

نخواستن اما رفتن

برای اون که سایه س

همیشه رو سر من

کسی که وقت رفتن

دوباره عاشقم کرد

منو آباد کرد و خودش

ویرون شد از درد

بدادم برس ای اشک

دلم خیلی گرفته

نگو از دوری کی

نپرس از چی گرفته

به آتش تن زد و رفت

تا من اینجا نسوزم

با رفتنش نرفته

تو خونمه هنوزم

هنوز سالار خونه س

 پناه منه دستاش

سرم رو شونه هاشه

رو گونمه نفس هاش


شعر سوم:

سلام من به تو یار قدیمی

 منم همون هوادار قدیمی

هنوز همون خراباتی و مستم

 ولی بی تو سبوی می شکستم

همه تشنه لبیم ساقی کجایی؟

گرفتار شبیم ساقی کجایی؟

اگه سبو شکست عمر تو باقی

 که اعتبار می تویی تو ساقی

اگه میکده امروز شده خونه تزویر

 تو محراب دل ما تویی تو مرشد و پیر

همه به جرم مستی سر دار ملامت

 میمیریم ومیخونیم سر ساقی سلامت

یه روزی گله کردم من از عالم مستی

تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی

من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید

 تو قهر کردی و قهرت مصیبت شد و بارید

پشیمونم و خستم اگه عهدی شکستم

 آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم

همه به جرم مستی سر دار ملامت

 میمیریم ومیخونیم سر ساقی سلامت

میگن مستی گناهه به انگشت ملامت

 باید مستا رو حد زد به شلاق ندامت

سبوی ما شکسته در میکده بسته

 امید همه ما به همت تو بسته

به همت تو ساقی تو که گره گشایی

 تو که ذات وفایی همیشه یار مایی

همه به جرم مستی سر دار ملامت

 میمیریم ومیخونیم سر ساقی سلامت


شعر چهارم:

آدم خيلي حقيره

بازيچه ي تقديره

پل بين دو مرگه

مرگي كه ناگزيره

حتي خود تولد

آغاز راه مرگه

حديث عمر و آدم

حديث باد و برگه

آغاز يك سفر بود

وقتي نفس كشيديم

با هر نفس هزار بار

به سوي مرگ دويديم

تو اين قمار كوتاه

نبرده هستي باختيم

تا خنده رو ببينيم

از گريه آينه ساختيم

آدم خيلي حقيره

بازيچه ي تقديره

پل بين دو مرگه

مرگي كه ناگزيره

فرصت همين امروزه

براي عاشق بودن

فردا مي پرسيم از هم

غريبه اي يا دشمن

اي آشناي امروز

عشق منو باور كن

فردا غريبه هستي

امروز و با من سر كن

تولد هر قصه

يك جاده ي كوتاهه

اول و آهر مرگه

بودن ميون راهه

اگر چه عاجزانه

تسليم سرنوشتيم

با هم بيا بميريم

شايد يك روز برگشتيم

آدم خيلي حقيره

بازيچه ي تقديره

گل بين دو مرگه

مرگي كه ناگزيره


 واژگان کلیدی: اشعار اردلان سرفراز،نمونه شعر اردلان سرفراز،شعری از اردلان سر فراز،شعرهای اردلان سرفراز،اشعار سنتی اردلان سرفراز،اشعار نو اردلان سرفراز،سروده های اردلان ،ترانه های اردلان سرفراز،یک شعر از اردلان سرفراز،گلچین اشعار اردلان سرفراز،گزیده اشعار اردلان سرفراز،بهترین اشعار اردلان سرفراز،زیباترین اشعار اردلان سرفراز،ترانه اردلان سرفراز،،ترانه زیبا و با احساس و لطیف،ترانه های اردلان سرفراز،غزل اردلان سرفراز.

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*