اشعار ابوالقاسم حالت

اشعار ابوالقاسم حالت
به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

گفتم ندهم دل ، رخ زیبای تو نگذاشت

گفتم نکنم ناله ، جفا های تو نگذاشت

گفتم نکشم حسرت آن پیکر زیبا

خود جاذبه پیکر زیبای تو نگذاشت

گفتم به هوای تو چو پروانه نسوزم

ای شمع رخ انجمن آرای تو نگذاشت

اینسان که بناگاه نگاهت خجلم کرد

چشمی به من از بهر تماشای تو نگذاشت

یک عمر بلا روزی من بود که یکروز

بی درد و بلایم قد و بالای تو نگذاشت

ایزد که ترا داد رخی همچو رخ ماه

گوئی اثر مهر بسیمای تو نگذاشت

یک اهل دل ایشوخ ندیدم که ترا دید

وز سر نگذشت آخر و در پای تو نگذاشت

کن مرحمتی زآن لب جانبخش که حسرت

جان در تن این عاشق شیدای تو نگذشت

حالت پی دل رفتی و دیدی که در آخر

جز ننگ ز بهرت دل رسوای تو نگذاشت


  شعر دوم :

ای مادر عزيز که جانم فدای تو

قربان مهربانی و لطف و صفای تو

هرگز نشد محبت ياران و دوستان

همپايه محبت و مهر و وفای تو

مهرت برون نمی رود ز سينه ام که هست

اين سينه خانه تو و اين دل سرای تو

آن گوهر يگانه دريای خلقتی

کاندر جهان کسی نشناسد بهای تو

مدح تو واجب است ولی کیست آن کسی

کاید برون ز عهد مدح و ثنای تو

هر بهره ای که برده ام از حسن تربیت

باشد ز فیض کوشش بی منتهای تو

ای مادر عزیز که جان داده ای مرا

سهل است اگر که جان دهم اکنون برای تو

گر جان خویش هم زبرایت فدا کنم

کاری بزرگ نیست سزای تو

تنها همان توئی که چو برخیزی از میان

هرگز کسی دگر ننشیند به جای تو

گر بود اختیار جهانی به دست من

می ریختم تمام جهان را به پای تو


اشعار طنز 

شعر نخست:

حاجی رجب از مکه چو برگشت به میهن

آورد دو صد گونه ره آورد  به خانه

اشیاء  گرانقیمت و اجناس نفیسی

کز حسن و ظرافت همه را بود نشانه

از رادیو و ساعت و یخچال و فریزر

تا  ادکلن و حوله و آیینه  و شانه

از پرده ی ابریشم و رو تختی مخمل

تا  جامه ی مردانه  و  ملبوس زنانه

 در جعبه ی محکم همه را بسته و چیده

تا  لطمه  نبینند ز آفات  زمانه

دیدم که بر آن جعبه  نوشته  است  ظریفی

((مقصود تویی! کعبه و بتخانه بهانه))


شعر دوم:

خطیب گفت : فلان را خدابیامرزد

به خنده گفتمش آخرچرابیامرزد؟

اگرحساب وکتابی به روز محشر هست

خدابرای چه آن مرد رابیامرزد؟

برای انکه به دوران زندگانی خویش

 شده است مرتکب ظلم هابیامرزد؟

برای آنکه از آن مرد تا دم مرگش

دیده هیچ کسی جزخطا بیامرزد؟

برای آنکه دل سنگ وطبع سفله او

نبوده هیچ به رحم آشنا بیامرزد؟

برای آنکه زراه حرام گرد آورد

دلاروپوند وفرانک  و طلا بیامرزد؟

برای آنکه بسی گنج بهرخویش اندوخت

زدسترنج شب وروز ما بیامرزد؟

برای آنکه زبهرسه چار وارث خویش

نهاد ارث  کلانی بجا  بیامرزد؟

برای آنکه گرفتند مجلس ترحیم

به نام او پی ریب و ریا بیامرزد؟

برای آنکه تودرباره اش درین مجلس

کنی زروی تکلف دعا بیامرزد؟

خداجواب حسین شهید راچه دهد؟

اگربه حرف توهرشمر،را بیامرزد ؟


شعر سوم:

میان محکمه آمد زنی که رخسارش

ز لاله سرخی آن بیش بود وصافی آن

کشاند در بر قاضی جوان شوخی را

که شاکی از عملش بود وبی صفایی آن

به شکوه گفت:مرا این به زور بوسیده است

خلاف قاعده عفت و منافی آن

جوان هر آن چه به تقصیر خویش عذر آورد

ز صدر محکمه صادر نشد معانی آن

لذا به جانب زن روی کرد وبا اوگفت:

تو هم ببوس مرا تا شود تلافی آن!


شعر چهارم:

بچه این قدر مکن چرب زبانی، خفه شو

این همه حرف مزن ،لال بمانی، خفه شو

حرف هایی که کند فتنه مکش پیش و مکوش

که مرا هم به سر حرف کشانی، خفه شو

گر که یک دزد اسیر است و دو صد دزد آزاد

علتی دارد و آن را تو ندانی، خفه شو

هیچ شک نیست که رازی ست به هر کار نهان

چون نداری خبر از راز نهانی، خفه شو

حرف های تو نسازد به مزاج حضرات

این قدر قصه ی بو دار چه خوانی؟ خفه شو

گر که صد گرگ در این گله بیافتد به تو چه؟

چون که بی بهره از کار شبانی خفه شو

ترسم آخر به تو صد وصله و بهتان بندند

تا نگفتند چنینی و چنانی خفه شو

تو چه داری خبر از آن که چرا روز به روز

بیش تر می شود این فقر و گرانی، خفه شو

این قبیح است که چون گرسنه ماندی دوسه روز

بکنی شکوه ز آغاز جوانی، خفه شو

گیرم افتادی و مُردی،همه کس خواهد مُرد

چون چنین است،چه جای نگرانی، خفه شو

گفت مردی که در این دوره من آخر چه کنم؟

گفتم از من بشنو،گر بتوانی خفه شو


شعر پنجم :

هر چه کردیم زما جمله رضایت دارند

نه ملال و نه کدورت نه شکایت دارند

شاید از ما گلمندند و اگر دم نزنند

حجب و کم روی بی حد و نهایت دارند

چون ندارد ثمر از ما گله بیخود نکنند

آن کسانی که به سر عقل و درایت دارند

خنده ام گیرد از اندیشه ی آن ساده دلان

که ز امثال من امید حمایت دارند

واقعا مسخره است این که منم خود گمراه

دوستان جمله ز من چشم هدایت دارند

همه خواهند که من گردن خائن بزنم

این چه عشقی است که یاران به جنایت دارند

قسمت مردم بی جربزه میدانی چیست؟

رؤسائی که نه عقل و نه کفایت دارند


شعر ششم :

روزه آن نیست که همسایه ی ما می گیرد

یا که ارباب هوس ران شما می گیرد

روزه آن است که مسکین سحری ناخورده

با همان معده ی خالی ز غذا می گیرد

روزه آن نیست که این ماه به عنوان رژیم

مالک چاق شکم گنده ی ما می گیرد

روزه آن است که با پیکر بی بنیه ی خود

مفلسی از سر ایمان و صفا می گیرد

روزه آن نیست که چون مرد ریاکار گرفت

می کند اخم و چنان سگ پر و پا می گیرد

روزه آن است که هر باربر گرسنه ای

زیر بار غم و اندوه و بلا می گیرد

روزه آن نیست که آقای خبیث الوکلا

یا که سرکار خسیس الوزرا می گیرد

روزه آن است که بی رنگ و ریا در همه حال

مرد زحمت کش بی برگ و نوا می گیرد

روزه آن است که گیرد و سر صدق فقیر

وز بسی خرجی افطار عزا می گیرد


واژگان کلیدی: اشعار ابوالقاسم حالت،اشعار ابو القاسم حالت،نمونه شعر ابوالقاسم حالت،شعرهای ابوالقاسم حالت،غزلیات ابوالقاسم حالت،غزل های ابوالقاسم حالت،غزل ابوالقاسم حالت،قطعه ابوالقاسم حالت،قطعات ابوالقاسم حالت،شعر طنز ابوالقاسم حالت،شعری از ابوالقاسم حالت،یک شعر از ابوالقاسم حالت،شاعر ابوالقاسم حالت،گزیده گزینه گلچین بهترین و زیباترین اشعار ابوالقاسم حالت،شعری درباره ی مادر.

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

مطالب مرتبط

دیدگاهی بنویسید

*

0