قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار ابوالحسن ورزی

اشعار ابوالحسن ورزی

اشعار ابوالحسن ورزی
5 (100%) 1 رای

 

شعر نخست:

رفتی از چشمم و دل محو تماشاست هنوز

عکس روی تو در این آیینه پیداست هنوز

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد

دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز

در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز

در سرم شور تو چون باده به میناست هنوز

گر چه امروز من آیینه ی فردای منست

دل دیوانه در اندیشه ی فرداست هنوز

عشق آمد به دل و شور قیامت برخاست

زندگی طی شد و این معرکه برپاست هنوز

لب فرو بسته ام از شرم و زبان نگهم

پیش چشمان سخنگوی تو گویاست هنوز


شعر دوم:

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب‌آلوده‌اش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره‌ی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه‌ی سیما نبود
لب همان لب بود اما بوسه‌اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی‌پروا نبود
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گر چه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می‌خواستم پیدا نبود
برلب لرزان من فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود
ای نداده خوشه‌ای زان خرمن زیبایی‌ام
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود

شعر سوم:

باز عشق آمد و آتش به دل و جانم زد

خنده بر سوز دل و دیده ی گریانم زد

من که دامن ز غم عشق کشیدم همه عمر

آتش این شعله ی سوزنده به دامانم زد

پرتو چشم سیاه تو به اشکم افتاد

برق این شعله ی سوزنده به دامانم زد

پرتو چشم سیاه تو به اشکم افتاد

برق این شام سیه،خنده به بارانم زد

اشک عشق آمد و گل های امیدم بشکفت

خیمه این ابر بهاران به گلستانم زد

غم عشق آمد و در خلوت دل جای گرفت

پرچم شادی خود بر دل ویرانم زد

همچو رگبار بهاری که به دریا ریزد

عشق،خود را به دل غرقه به طوفانم زد

از غم و درد تو ای عمر چه کم داشت دلم

باز درد دگری آمد و بر جانم زد

همچو خورشید که در آینه ای جلوه کند

برق رخسار تو بر دیده ی حیرانم زد


شعر چهارم:

ز بس زخم زبان خوردم،دهان از گفتگو بستم

در دل را ز نومیدی به روی آرزو بستم

 صراحی وار از چشمم دمادم اشک خون ریزد

چو راه گریه ی خونین خود را در گلو بستم

 به عهد سست او از دست دادم زندگانی را

سزای خویشتن دیدم که پیوندی به مو بستم

 نهان کردم به خلوتگاه دل،گنج غم او را

بر این ویرانه ی خاموش،راه جستجو بستم

 ز بس،با نامردی خو گرفتم من به روی دل

در امید را با دست خویش از چارسو بستم

 به امیدی که اندازد نظر بر جان بیمارم

نگاه دردمند خویش را در چشم اوبستم

 چو پایم را برید از کوی خود دست از جهان شستم

چو نامم را به خواری برد چشم از آبرو بستم

 وفاداری همینم بس که با نومیدی از عشقش

وفا را صرف او کردم،امیدم را به او بستم


شعر پنجم:

آن شب که ترا بادگری دیدم و رفتم

چون مرغ شب از داغ تو نالیدم و رفتم

 مانند نسیمی که نداند ره خود را

دامن ز گلستان تو برچیدم و رفتم

 یا همچو شعاعی که گریزنده و محوست

بر گوشه ی دیوار تو تابیدم و رفتم

 ای کوکب تابنده ی دولت!تو چه دانی

کز این شب تاریک چه ها دیدم و رفتم؟

 ای شمع!که در خلوت او اشک فشانی!

بر گریه ی بیجای تو خندیدم و رفتم

 آن روز که دور از نگه مست تو گشتم

چون اشک تو،در پای تو غلتیدم و رفتم

 آغوش تو چون محرم راز دگری بود

پیوند دل از عشق تو ببریدم و رفتم

 هر نغمه که برخاست از این بزم غم آلود

غیر از سخن عشق تو،نشنیدم و رفتم

 ای باد که بازست به رویت در این باغ!

این خرمن گل را به تو بخشیدم و رفتم


شعر ششم:

ناز کن ناز که من تشنه ی ناز آمده ام

بر سر کوی محبت به نیاز آمده ام

 تا در خانه ی خود را نگشودی به رخم

رفتم افسرده از آن خانه و باز آمده ام

 پرتو روز ز خورشید رخت می طلبم

من که از ظلمت شب های دراز آمده ام

 آمدم من که شکار  تو دل آزار شوم

چون کبوتر که به جولانگه باز آمده ام

 راز دل چشم سخنگوی تو آرد به زبان

من از او در طلب جستن راز آمده ام

 نیست غیر از تو بتی بهر پرستیدن من

گر به بتخانه به سودای نماز آمده ام

 دل دیوانه ی من مهر و نوازش می خواست

تا تو را دید چو دیوانه نواز آمده ام

 خیمه برتر ز سرا پرده خورشید زنم

من که در کوی تو از راه دراز آمده ام

 چون سکندر هوس آب حیات است مرا

که به ظلمتکده ی عشق فراز آمده ام

 با زبانی که پر از  شعله بود همچون شمع

به شبستان تو با سوز و گداز آمده ام

 گوهر عشق ز طوفان بلا باید خواست

من که طوفان زده ام بهر نیاز آمده ام


شعر هفتم:

روزگاری که دلم واله و شیدای تو بود

لاله ای بود و در او داغ تمنای تو بود

 نقشی از هوس بود اگر در دل من

عکس آن نقش در آینه ی سیما ی تو بود

 بود اگر سنبل و گل در چمن زیبایی

موی مشکین تو و چهره ی زیبای تو بود

 جان من شیفته ی قامت جانپرور تو

در دل من هوس روی دلارای تو بود

 غنچه خون در جگر از حسرت لب های تو داشت

سرو را آرزوی قامت رعنای تو بود

 ماه با آن همه زیبایی و نور افشانی

کی فریبنده تر از روی فریبای تو بود

 نه همین روی تو را دیده تماشا می کرد

که نگاه هوس من بسرا پای تو بود

 فارغ از دیدن گل بود و تماشای بهار

تا دل شیفته ام محو تماشای تو بود

 زندگی در نظرم بود پریشان خوابی

گرنه تابیده بر او پرتو رویای تو بود

 آرزو های فریبنده برای دل من

چون سرابی است که در دامن صحرای تو بود

 از زبانت نشنیدم من اگر راز دلت

راز گوی دل تو دیده گویای تو بود

 اشک چون شبنم من تا کندت تازه چو گل

چشم چون ابر بهارم چمن آرای تو بود

 اشک من بود که شد جلوه گر  از پرتو عشق

گر یکی کوکب تابنده به شب های تو بود

 از تو ای عشق گهر جستم و طوفان دیدم

آخر این گوهر مقصود به دریای تو بود

 ای دل سوخته غوغای تو را او نشنید

عالمی گرچه پر از شور ز غوغای تو بود

 در دیار تو که عشق این همه رسوایی داشت

دل شوریده ی من بود که رسوای تو بود


واژگان کلیدی: اشعار ابوالحسن ورزی،نمونه شعر ابوالحسن ورزی،شعری از ابوالحسن ورزی،شاعر ابو الحسن ورزی،یک شعر از ابوالحسن ورزی،غزل ابوالحسن ورزی،غزلیات ابوالحسن ورزی،ابوالحسن ورزی آمد اما،غزل های ابوالحسن ورزی،غزلی از ابوالحسن ورزی،شعر سنتی ابوالحسن ورزی،شعر عاشقانه ابوالحسن ورزی.

حمایت مالی از سایت
......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*