عمریست که عنبرین کمندی

آذر بیگدلی – سایر اشعار شماره 5

ترجیع بند

عمریست که عنبرین کمندی

بر پای دلم نهاده بندی

چندیست که کرده تلخ کامم

شیرین دهنی به نوش خندی

قرنیست قرین درد و آهم

از حسرت قامت بلندی

سالیست در آتش فراقم

بر باد مفارقت پسندی

زآن ماه نگویمش، که حاشا

کس ماه ندیده در پرندی

زآن سرو نخوانمش، که هرگز

کس سرو ندیده بر سمندی

دردم بود از کسی که هرگز

رحمی نکند به دردمندی

گویند ز هجر یار چونی

چون است در آتشی سپندی

اینها همه را که بر نوشتم

کرده به زمانه ریشخندی

ماهی است که دست ناز طفلی

افگنده به گردنم کمندی

دانم من بعد چاره ای نیست

جز آنکه به کنج صبر چندی

 

بنشینم و زار زار گریم

بر حال دل فگار گریم

 

ای کرده شعار خود جفا را

نشناخته از جفا وفا را

بیگانه نواز گشته چندان

کز چشم فگنده آشنا را

شکرانه آنکه در وصالی

مگذار به دست هجر ما را

یا رب ز چه شد مقام اغیار

پیشش که نبود ره صبا را

کوی تو که نیست ره شهان را

آرد که پیام این گدا را

گویند، بپیچ سر ز عشقش

تدبیر چسان کنم قضا را

ای کاش به چشم من گذاری

هر گه که نهی به خاک پا را

شب های فراق اگر بدانی

حال من زار مبتلا را

کینت همه سر به سر شود مهر

سازی به وفا بدل جفا را

خواهی که شکایتت نگویم

با غیر سخن مگو خدا را

شب ها همه شب نخفته تا روز

تا چند ز دوری تو یارا

 

بنشینم و زار زار گریم

بر حال دل فگار گریم

 

در خوبی یار من، سخن نیست

صد حیف، که مهربان به من نیست

هر لحظه، هزار خار بر دل

دارم ز گلی که در چمن نیست

جز قصه ی خوبی جمالش

حرفی به میان مرد و زن نیست

ای آنکه به جز دو چشم مستت

در چشم کس اینقدر فتن نیست

کس چون تو ز شکرین دهانان

شیرین سخن و شکردهن نیست

با روی به از گل تو ما را

فکر گل و لاله و سمن نیست

از انجمنی مرا چه حاصل

کش قد تو شمع انجمن نیست

سروی نه چو تو بود به کشمر

مشکی چو خط تو در ختن نیست

ای آنکه ز درد دوری تو

صبرم به دل و توان به تن نیست

خواهم که بپرسم از چه کاری

رحمت به اسیر خویشتن نیست

بینم چو ز کثرت رقیبان

در پیش تو فرصت سخن نیست

 

بنشینم و زار زار گریم

بر حال دل فگار گریم

 

سروی چو تو بوستان ندارد

ماهی چو تو، آسمان ندارد

گیرم، ماند به عارضت ماه

اما چه کنم زبان ندارد

گیرم، که چو قامتت بود سرو

چون جلوه کند که جان ندارد

دوران به وفای من غلامی

در روی زمین گمان ندارد

از بنده ی چون منی خریدن

سود ار نکنی، زیان ندارد

دور از سر کوی تو، دل من

مرغی است که آشیان ندارد

آن کو دارد به دل غم عشق

پروا ز غم جهان ندارد

دارد یارم، هر آنچه خواهی

اما دل مهربان ندارد

بی مهر، اگر چه میتواند

فکر من ناتوان ندارد

دردی که مرا بود، فلاطون

دستی به دوای آن ندارد

با این همه لابه، بنگرم چون

رحمی به من آن جوان ندارد

 

بنشینم و زار زار گریم

بر حال دل فگار گریم

 

او خفته به ناز، شب به بستر

من حلقه صفت، نشسته بر در

من تکیه ی سر نموده زانو

او تکیه زده به بالش پر

با غیر نشسته روبرو او

وز غیر گرفته ساغر زر

من ز آتش عشق، گونه ام زرد

وز اشک دو دیده دامنم تر

غمگین و شکسته حال و محزون

در کنج قفس چو مرغ بی پر

تنها و غریب و زار و خسته

نه یار و نه مونس و نه یاور

از طالع فتنه جو در آزار

وز یار ستیزه خو، در آذر

بختی است مرا، بسی ستمکار

یاری است مرا، عجب ستمگر

شادیم کم و غمم فراوان

درد بی حد و رنج و داغ بیمر

ای از ستم تو هر شب و روز

روزم سیه و شبم سیه تر

رحمی به من آر باز امشب

مپسند که چون شبان دیگر

 

بنشینم و زار زار گریم

بر حال دل فگار گریم

 

بودیم به هم دو یار دمساز

همخانه و همنشین وهم راز

یا همچو دو مرغ هم ترانه

هم نغمه و هم نوا، هم آواز

من کرده از او به بلبلان فخر

او کرده ز من به گرخان ناز

من گشته قرین او به عزت

او گشته انیس من به اعزاز

فریاد، ز آسمان بی مهر

افغان، ز سپهر شعبده باز

بیند چو دو دوست را به هم دوست

بیند چو دو یار با هم انباز

تا دور کند ز یکدگرشان

سازد دو هزار حیله آغاز

القصه چو مرغ پر شکسته

من ماندم و او نمود پرواز

من مانده غریب در صفاهان

او کرده سفر به شهر شیراز

جز لطف خدا که میرساند

او را به من و مرا به او باز

در زاویه ی فراق تنها

دور از رخ آن نگار طناز

 

بنشینم و زار زار گریم

بر حال دل فگار گریم

 

این تاج زر، این قبای اطلس

بر قد تو می برازد و بس

قامت چه نکوست، میبرد دل

گردد به پلاس اگر ملبس

جز شرح جمال تو نباشد

تدریس کلیسیا و مدرس

بهتر بود از بهشت مینو

با تو ببرندم ار به محبس

از گل تو نکوتری و هرگز

نسبت به گلت نمیکند کس

هیهات کجا تو و کجا گل؟

کس نسبت گل نکرد با خس

غافل شدی از من و ازین بیش

از بهر خدا دگر ازین پس

یک بار ز درد حال من پرس

یک روز به حال درد من رس

کم دیده به عارض تو ماهی

این چرخ مطبق و مقرنس

مگذار در انتظار رویت

شب ها من بی قرار بی کس

 

بنشینم و زار زار گریم

بر حال دل فگار گریم

 

دیدم به رهیش بیخبر دوش

زآن سان که برفت از سرم هوش

بشکسته کله به نیمه ی سر

آویخته زلف از بناگوش

افشانده به گل گلاب گویی

یا آنکه عرق نشسته بر دوش

خلقی ز پی اش فتاده از پا

جمعی به رهش ستاده خاموش

فریاد ز دل کشیده گفتم

کای کرده ز دوستان فراموش

کای داشتم این گمان که جز من

جام از کف دیگری کنی نوش

یعنی به گزاف مدعی دل

کردی به حدیث دشمنان گوش

امروز به فکر کار من باش

امروز به حال زار من کوش

چون من مردم، چه سود فردا

در ماتم من شوی سیه پوش

شب ها که به اشتیاق رویت

در سینه دلم برآورد جوش

با صد حسرت به یاد دارم

زآن عارض و قامت و برآغوش

 

بنشینم و زار زار گریم

بر حال دل فگار گریم

 

گردون بی مهر و یار بی باک

نالم از یار یا ز افلاک

مشکل بود الفت من و یار

او آتش تیز و من چو خاشاک

خاشاک کجا و آتش تیز

در وی چو فتد بسوزدش پاک

من صید ضعیف و ننگ دارد

صیاد که بنددم به فتراک

فریاد ز دست عشق کز وی

یک لحظه نبوده ام طربناک

جز آنکه به دست سوده ام دست

جز آنکه به سر فشانده ام خاک

وصف تو ز چون منی نیاید

کاین وصف نمی توان به ادراک

از دست تو، زهر ار به کام است

ور از زخم تو سینه ام چاک

هم زخم تو به مرا ز مرهم

هم زهر تو خوش مرا ز تریاک

شبهای فراق بهر تسکین

در پیش نهم چو زاده ی تاک

خواهم چو ز وی لبی کنم تر

یاد آیدم آن نگار چالاک

 

بنشینم و زار زار گریم

برحال دل فگار گریم

 

تا شد به تو شوخ آشنا دل

افگند مرا به صد بلا دل

روزم سیه از دل است و دیده

نالم، از دست دیده یا دل

دل را افگنده در بلا چشم

و انداخت به صد بلا مرا دل

چون من به بلاش مبتلا ساخت

گردید به هر که رهنما دل

آخر دیدید ای رفیقان

آورد به روز من چها دل؟

نه دل دارد نه یار چون من

بست آنکه به یار بی وفا دل

از دست تو بی وفا خدا را

نالد تا چند بر خدا دل

گفتم: نکنم ز دلبران یاد

دانم که نمیشود رضا دل

گر ز آنکه کنند ریز ریزش

از یار نمیشود جدا دل

نومیدم شدم از او کزین دام

تا هست نمیشود رها دل

هر شب ز برای آنکه خود را

در مهلکه کرد مبتلا دل

 

بنشینم و زار زار گریم

بر حال دل فگار گریم

 

رحم آر به عاشقان ناکام

شاید به وفا برآوری نام

یاد آر ز تشنه کامی ما

هر گه که کنی شراب در جام

ناید دیگر به بام گردون

بیند مهت ار به گوشه ی بام

ای آنکه ز من رمیده ای کاش

با مدعیان نمیشدی رام

عمری است که گفته ام دعایت

یاد آر ز من گهی به دشنام

دردا که نزاده مادر دهر

ناکام تری ز من در ایام

شامی به طرب نکرده ام روز

روزی به طرب نکرده ام شام

این بود نصیب من ز آغاز

تا خود به کجا رسد سرانجام

در باغ به روی لاله و گل

چون نیست خلاصی ام از این دام

ای طالع دون و بخت وارون

تا کی من ناامید ناکام؟

شبها تا روز، روز تا شب

در فرقت آن مه گل اندام

 

بنشینم و زار زار گریم

بر حال دل فگار گریم

 

تا از تو فتاده ام جدا من

جز مرگ نخواهم از خدا من

ای آنکه کسی ندیده مثلت

مثل تو بجویم از کجا من

یک عمر وصال کو که گویم

کز هجر کشیده ام چه ها من

از جور به من تو آنچه کردی

حاشا که فلک نکرد با من

دردا که ز آشنایی غیر

بیگانه شدم ز آشنا من

نشنیدم ازو به غیر دشنام

هر چند که گفتمش دعا من

درد عجب است عشق، دردا

مُردم زین درد بی دوا من

عمرم همه صرف گلرخان شد

زین قوم ندیده ام وفا من

کار من از آن گذشته ناصح

زین دام نمیشوم رها من

یک لحظه مرا مکن نصیحت

بگذار به حال خود، که تا من

 

بنشینم و زار زار گریم

بر حال دل فگار گریم

 

آن لاله عذار عنبرین بو

بربسته هزار دل به یک مو

جز چشم سیاه او ندیده

کس تیر و کمان به دست هندو

او فارغ از آه من شب و روز

من روز و شب از جدایی او

تا شام نشسته دست بر دل

تا صبح نهاده سر به زانو

تیری رسدم به سینه ای کاش

تا غیر نبینمت به پهلو

از حسرت قامتت روان است

از سیل دو دیده بر رخم جو

جز قد تو، ای نکوتر از سرو

جز لعل تو، ای غنچه ی خوشبو

من سرو ندیده ام خرامان

من غنچه ندیده ام سخنگو

ای خواجه ی بی وفا به یاد آر

یکبار ز بنده ی دعا گو

از دست جفای آن دل آزار

رفتم من و مانده دل در آن کو

هر روز برای دوری دل

هر شب ز فراق آن پریرو

 

بنشینم و زار زار گریم

بر حال دل فگار گریم

 

ای گشته تو از جفا فسانه

من از تو فسانه ی زمانه

تا تیر و کمان به کف گرفتی

گردید دل منت نشانه

تا کی باشم جدا ز کویت

چون مرغ جدا ز آشیانه

شبها همه شب به عیش و شادی

سرگرم ز باده ی مغانه

با ناله ی نای و نغمه ی نی

با بربط و مطرب و چغانه

در دست تو آستین اغیار

من ناله کنان ز آستانه

رو کرده به من ز چار اطراف

هر جا که غمی است در زمانه

مرغی که شکسته بال باشد

میلی نکند به آب و دانه

از بخت سیاه من نمانده است

تأثیر به ناله ی شبانه

ای مرگ بر آی از کناری

دریاب مرا از این میانه

تا کی من بی قرار شبها

تا روز چو خورده تازیانه

 

بنشینم و زار زار گریم

بر حال دل فگار گریم

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها