بیا ساقی، آن جام خورشید فام

آذر بیگدلی – سایر اشعار شماره 3

ساقی نامه

بیا ساقی، آن جام خورشید فام

که مانده است بر وی ز جمشید نام

به من ده به پایان پیری مگر

ز سر گیرم این دور کآمد به سر

بیا ساقی، ای در کفت جام جم

چو بالای فرق فریدون علم

تو را زیبد آن کاویانی درفش

که سیمینه ساقی و زرینه کفش

به من ده که چون کاوه خیزم ز جای

سر تاج ضحاک سایم به پای

ز دل، درد دیرینه بیرون کنم

تماشای فر فریدون کنم

بیا ساقی، آن مایه ی کین و مهر

که افروخت از وی منوچهر چهر

به من ده، که از سوک آیم به سور

کشم کینه ی ایرج از سلم و تور

بیا ساقی، آن نوشداروی می

که درخواست رستم ز کاووس کی

به من ده، که سهرابیم زخمناک

پدر کرده پهلویم از تیغ چاک

بیا ساقی، آن آب چون آفتاب

که سرخ است چون تیغ افراسیاب

به من ده، که از جان برآرم خروش

چه خون سیاووش آیم به جوش

شناسد هر آنکس که بیهوش نیست

که می، کم ز خون سیاووش نیست

بیا ساقی، آن جام کیخسروی

به من ده، دهم تا جهان را نوی

بگویم چها دیده ز آیین او

جهن بین من، چون جهان بین او

تو را راز آینده گفتن هوس

مرا آنچه دیدم، بر او رفته بس

بیا ساقی، آن نار پرورده را

که خوش کرده گلنارگون پرده را

به من ده، که تُرک فلک بیگناه

چو بیژن فگندم به چاه سیاه

مگر دختر رز به دلداری ام

کند چون منیژه پرستاری ام

بیا ساقی، آن جام لهراسپی

مکلل چو اکلیل گشتاسپی

به من ده، که رویین تن از پور زال

ندید آنچه دیدم از این پیر زال

بیا ساقی آن ساغر ده منی

به من ده، که دارم سر بهمنی

مگر گام ننهاده در کام مار

ز زابل کشم کین اسفندیار

بیا ساقی، امشب درین گلشنک

می روشنم بخش چون روشنک

که از خون دارا بود غازه اش

سکندر شود مست از آوازه اش

مگر کین دارا ز گردون کشم

درفش سکندر به هامون کشم

بیا ساقی، آن جام آیینه رنگ

که دور از سکندر گرفته است زنگ

به من ده، که صافی کنم سینه را

برون آرم از زنگ آیینه را

بیا ساقی، آن می که شاه اردشیر

کشیدی و کشتی به شمشیر شیر

به من ده، که کرمان بدود و بداد

ستانم به یک هفته از هفت واد

بیا ساقی، آن می که بهرام خورد

به شیر افگنی از میان تاج برد

به من ده، ز من بشنو آن سرگذشت

که بهرام در گور و گوران به دشت

بیا ساقی، آن کاسه ی کسروی

که بخشد تهی کیسه را خسروی

به من ده، که ساغر ز دستم فتاد

بطاق دل از غم شکستم فتاد

بیا ساقی، آن جام لبریز را

شکرریز کن نام پرویز را

به من ده همه مه چه غره چه سلخ

که شیرین کند کام تلخ، آب تلخ

نمانم دگر در دل از فاقه رنج

گشایم از آن هفت خط هشت گنج

بیا ساقی، آن شمع آتشکده

ز شمع رخ اندر دل آتش زده

از آن آتش تر، که زردشت داشت

از آن ساغر زر، که در مشت داشت

به من ده که روغن ندارد چراغ

بود خشکم از آتش دل دماغ

بیا ساقی، آن آفت کبر و ناز

به من ده، که آسایم از هر دو باز

چکاند به کام آن، گر از وی دمی

رساند به لب این، گر از وی نمی

هم اشعث شود شهره نامش به جود

هم ابلیس آرد بر آدم سجود

بیا ساقی، آبی که روز نخست

ز گرد عدم خاک آدم بشست

به من ده، که خیزم به شکر وجود

به پروردگار خود آرم سجود

بیا ساقی، آن کشتی نوح را

بیا ساقی، آن راحت روح را

به من ده، که دردم ندارد پزشک

فتادم به طوفان ز سیل سرشک

بیا ساقی، آن می ز خوان خلیل

کز آن تندرستی پذیرد علیل

به من ده،کز آن آب کوثر سرشت

کنم نار نمرود باغ بهشت

بیا ساقی، آبی که آتش وش است

به من ده، که نه آب و نه آتش است

گر آبست، از آن خانه روشن چراست؟

ور آتش، از آن بزم گلشن چراست؟

همانا که آمیخت دُردی کشی

ز خضر آبی و از خلیل آتشی

بیا ساقی، آن جان نواز جهان

که نوشید خضر از سکندر نهان

به من ده که از دست کشتی شکن

خرابی کنم در خرابات تن

چنان کاو زد آتش به حکم قدر

پسر کشت کاسوده ماند پدر

دهم رنگ من نیز ناگشته مست

به خون جگر گوشه ی تاک دست

مباد از خمار آردم سر به درد

کند عاقبت، آنچه باید نکرد

بیا ساقی آن می ز جام بلور

که چون آتشش دید موسی به طور

به من ده، که تا خامه ی بی بها

کنم چون عصای کلیم اژدها

بیا ساقی، آن روح پرور سبو

که مریم شد آبستن از بوی او

چو عیسی به من ده، دو جام صبوح

که بر خاک آدم دمم تازه روح

بیا ساقی، آن یوسف می به من

که دارد ز مینا به تن پیرهن

از آن چون شمیمم رسد بر مشام

شناسم چو یعقوب صبحی ز شام

بیا ساقی، آن می که چون مایده

به رندان شب عید شد عایده

به من ده که سی روز شد روزه ام

به هر در مگردان به دریوزه ام

بیا ساقی، آن بکر چون حور عین

که در خم سر آورد یک اربعین

به من ده، که چل ساله تنهاییم

فگند از فلک طشت رسواییم

بیا ساقی، آن می که چون سلسبیل

سرشتی ز کافور و از زنجبیل

به من ده، که آتش به جانم گرفت

دل از گرم و سرد جهانم گرفت

بیا ساقی، آن مایه ی ایمنی

کز آن دوستی خاست، نه دشمنی

به من ده، که از کین گرایم به مهر

به جامی کنم آشتی با سپهر

بیا ساقی، ای چشمت از می خراب

دریغت چرا آید از تشنه آب؟

مگر نیست در گوشت از می فروش

که جامی بنوشان و جامی بنوش

وگر بینی ای ماه خورشید جام

که در خورد من نیست جام تمام

از آن جام، کش نیمه خوردی بده

اگر صاف حیف است، دُردی بده

بیا ساقی، ای حسنت آشوب شهر

گوارا ز شیرین زبانیت زهر

به شیرین گواری می تلخ خور

مخور غم، که تلخ است والحق مُر

بیا ساقی، آن جام گلنار رنگ

کش از بو چو بلبل خروشید چنگ

به من ده، که بوی گلم آرزوست

خروشیدن بلبلم آرزوست

بیا ساقی، آن جام فیروزه گون

چو فیروزه در دست دارد شگون

به من ده، که فیروزیم آرزوست

همه روزه، این روزیم آرزوست

بیا ساقی، آن می کز آن صبحگاه

شود مهر روشن چو از مهر ماه

به من ده که نه ماه جویم نه مهر

بخندم به رفتار گردان سپهر

بیا ساقی، آن می که هوش آورد

دل خفتگان را به جوش آورد

به من ده که هشیاریم آرزوست

از این خواب، بیداریم آرزوست

بیا ساقی، آن می که پیر مغان

فرستاد اصحاب را ارمغان

به من ده که صبح است و وقت صبوح

خروس سحر گفت: الراح روح

بیا ساقی آن مومیائی می

که جوید شکسته درستی ز وی

به من ده که پیمانه ی دل ز دست

فتاد و چو پیمان مستان شکست

بیا ساقی ای باغبان بهشت

سر جوی بگشا که خشک است کشت

بده آبی، این کشت پژمرده را

به جوش آور این خون افسرده را

بیا ساقی، آن می که دی داشتی

وز آن جستی اسلام و کفر آشتی

به من ده، که از کعبه آیم به دیر

دهم شان به هم صلح و الصلح خیر

بیا ساقی، آن کیمیای مراد

که هر کو خورد، نارد از فاقه یاد

به من ده، که از دست تنگی رهم

به زور زر، از زرد رنگی رهم

بیا ساقی، آن داروی نوش بهر

که داروی درد است و تریاق زهر

به من ده، که افعی غم جان گزاست

به غم گر نهم نام افعی سزاست

بیا ساقی ای نرگست نیم خواب

به لب تشنگان ده ز خون خم آب

همه شب چو ز اندوه خواب آیدم

همه روزه، چون روزیی بایدم

به خشت خمم، به ز زانوت سر

به لب خون خم، به که خون جگر

بکش ساقی، از جام زر آب رز

اگر نقل خواهی، لب خود بمز

ورت جام زر نیست، پر کن سفال

که می از سفالم خوش آید به فال

بیا ساقی امشب که بر روی تو

مه نو ببینم چو ابروی تو

که بست از چه ابر بهاری تتق

همان مینماید هلال از افق

چو سیمین کلیدی که شبهای عید

گشایند میخانه ها ز آن کلید

و یا دست ناهید را مشگر است

که گوش سپهر از نوایش کر است

گرفته دف لاجوردی به کف

همی ساید انگشت سیمین به دف

بیا ساقی آن جام کش می فروش

تهی کرد از لعل گون باده دوش

سحر پیش میگون لب آرش چو کی

که چون غنچه لبریز گردد ز می

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها