بیا نایی، آن نی که دهقان برید

آذر بیگدلی – سایر اشعار شماره 2

مغنی نامه

بیا نایی، آن نی که دهقان برید

ز هر پرده اش تنگ شکر درید

شکر خند لب بر لبش نه دگر

که بارش لبالب کنی از شکر

بیا نایی، ای یار فرخنده دم

چو روح القدس بر من این دم بدم

شنیدم گریزد غم از بانگ نی

چو زهاد کم مغز، از بوی می

مغنی بیا، ارغنون ساز کن

دری را که بست آسمان باز کن

به کاشانه ی آگهان پا گذار

جهان را به اهل جهان واگذار

مغنی! گسسته است تار رباب

شده چون شب شیب، روز شباب

چه باشد که دستی به ساز آوری؟

ز عمر آنچه رفته است بازآوری

مغنی! شب عید بردار عود

دهی تا نگون اخترم را صعود

غمم برزدای و دلم برفروز

که هم عود سازی و هم عود سوز

مغنی! به چنگ آر گیسوی چنگ

که دارم دلی چون دهان تو تنگ

مگر دل رهد از پریشانیم

ز زانو شود دور پیشانیم

مغنی! سر اندر کنار من آر

چو داری سر بربط اندر کنار

اگر همدم توست با وی بنال

وگر شد رگش سست، گوشش بمال

مغنی! بزن رود و برکش سرود

مگر ز آسمان زهره آری فرود

که پیرانه با هم برقصیم مست

کشانیم پا و فشانیم دست

مغنی! نوای حُدی ساز کن

گره از زبان جرس باز کن

مگر آیدم ناقه رقصان به وجد

کشد محمل ناز لیلی ز نجد

مغنی! مکن راه نزدیک دور

به آهنگ داود سر کن زبور

مگر نایدت دور گردون به یاد

که چون داد تخت سلیمان به باد؟

ندیدی در این وادی هولناک

که چون گنج قارون فرو برد خاک؟

مغنی! زبان بسته، بگشای گوش

که در گوش دارم ز ارباب هوش

که هر نغمه کو محفل آراسته است

ز گردیدن نه فلک خاسته است

کنون دف به کف گیر، کآمد بهار

ببین چون کشیده است صورت نگار

به یک دایره نقش نه دایره

که بر هر دل افتاد زآن، نایره

مکش هان ز دف گوش، کش رازهاست

از این دف، به هر گوش آوازهاست

مرا هم به این نغمه گوش آشناست

غنای فقیری چو من، ز آن غناست

چو از جوشش می خم آورده کف

کفی بر کفی زن، گرت نیست دف

شنیدم ز دستک زدن در سماع

شود پای کوبان غم اندر وداع

به رقص آور آن شاهد مست را

بگویش چو بر هم زند دست را

که: دستی چو دستان سرایی بزن

به بختم که خفته است پایی بزن

 

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها