واحسرتا، که رونق این بوستان شکست

آذر بیگدلی – سایر اشعار شماره 1

ترکیب بند

در مرثیه ی برادر خود میگوید

واحسرتا، که رونق این بوستان شکست

چون نشکند دلم؟ که دل دوستان شکست

شمع طرب، به محفل اهل زمانه مرد

جام نشاط، در کف خلق جهان شکست

افگند رخنه ای فلک، اندر سواد خاک

کآمد مرا ازو به تن ناتوان شکست

سنگی، به شیشه خانه ی گیتی زد آسمان

آمد به شیشه ی دل من زان میان شکست

برقی بجست و خرمن نسرین و لاله سوخت

بادی وزید و شاخ گل ارغوان شکست

سروی که بود خاسته از باغ دل، فتاد

نخلی که بود رسته ز گلزار جان شکست

اوراق لاله، از نفس گرم برق سوخت

اغصان سرو، از دم سرد خزان شکست

میخواستم، ز لاله و گل پر کنم بغل

از گلشنی که شاخ گلش ناگهان شکست

داغم ز لاله ماند به دست و چگونه ماند

خارم ز گل شکست به پا و چسان شکست؟

هم بلبلی که بود مرا همزبان، پرید

هم گلبنی که بود مرا آشیان شکست

نشکسته یک نهال، درین بوستان نماند

الحق، شکستن عجبی بود آن شکست

در دل نبود فکر نبردم، که ناگهان

آمد به جانم از ستم آسمان شکست

تیغی حواله داد و مرا سینه چاک شد

تیری ز کف گشاد و مرا استخوان شکست

زین داغ جانگداز، تن مرد و زن گداخت

زین درد دل شکن، دل پیر و جوان شکست

 

از پا فتاد سرو صنوبر خرام من

پرواز کرد طایر دولت ز بام من

 

وی، صبحدم، فتاد سوی گلشنم گذار

ناگاه در میانه ی مرغان شاخسار

بر گلبنی شکسته پر و بال بلبلی

دیدم نشسته تنگدل از جور روزگار

زخم فراق خورده و گریان اسیرسان

سر زیر بال برده و نالان، غریب وار

در سینه اش، ز خنده ی لاله ؛ هزار داغ

بر دیده، از تبسم گل؛ صد هزار خار

بودم از آن ملاحظه حیران که از چه راه

بلبل ز گل کناره کند خاصه در بهار؟

دل تنگ گشت، از غم آن مرغ تنگدل

جان زار شد، ز زاری آن طایر نزار

آواز ناله ام، چو به آن بینوا رسید

خونش به جوش آمد و، نالید زار زار

گفتا که: سرگذشت من سنگدل شنو

یعنی ز تنگی دل زارم عجب مدار

بودیم سالها من و مرغی ز جنس هم

کش بود از مصاحبت مرغ روح عار

با هم هم آشیان و هم آواز و هم نوا

فصل خزان مصاحب و فصل بهار یار

ناگاه بی خبر ز من، او برفشاند بال

در آشیان نشسته غمین من در انتظار

و اکنون دو روز شد که نیامد، مگر شده است

از بخت بد، به چنگ عقاب اجل دچار

یا جان ز تنگنای قفس باشدش غمین

یا خاطر از شکنجه ی دامش بود فگار

یاران، من آن شکسته پر و بال بلبلم

کز بی کسی نشسته به بال و پرم غبار

 

وان عندلیب رفته، گرامی برادرم

کز دوریش، به خاک ره او برابرم

 

یعنی صفیقلی، که چو گل زین چمن برفت

غلتان به خون چو اشک من، از چشم من برفت

در بوستان وزید دگر باد مهرگان

ریحان برفت و لاله برفت و سمن برفت

زلف بنفشه، طره ی سنبل، شکن گرفت

رنگ شقایق، آب رخ نسترن برفت

حرف چمن مگو، چو نهال چمن فتاد

نام یمن مبر، چو عقیق از یمن برفت

چون شب، چگونه تار نباشد کنون ز آه؟

روزم، که شمع انجمن از انجمن برفت

چون زر چگونه زرد نباشد کنون ز غم؟

رویم، که از کنار من آن سیمتن برفت

چون دیده ام سفید نباشد، کنون ز اشک؟

یعقوب سان که یوسف گل پیرهن برفت

زان یوسفم چرا نبود شکوه؟ کز جفا

تنها مرا گذاشت به بیت الحزن، برفت

یا رب چه دید ز اهل وطن، کش به سر فتاد

شوق دیار غربت و زود از وطن برفت؟

یا رب به گوش او چه رسید از سروش غیب

کو بست از آن نشاط لب از هر سخن برفت

یا رب چه تیر بر پر آن خوش ترانه مرغ

آمد، که خون ز بال فشان زین چمن برفت؟

نی نی خجسته بلبل گلزار خلد بود

دلتنگ شد ز صحبت زاغ و زغن برفت

اکنون به شاخ سدره نشسته است نغمه خوان

آن مرغ خوش ترانه که از باغ من برفت

 

کو قاصدی که گوید ازین پیر ناتوان

در خلدش این پیام، که : ای نازنین جوان

 

من تاب دوری تو برادر نداشتم

این آن حکایتی است که باور نداشتم

حسرت برم به مرگ کنون، من که پیش ازین

جز دیدن تو حسرت دیگر نداشتم

تا داشت سایه بر سر من، نخل سرکشت

در دل خیال سرو و صنوبر نداشتم

تا بود کاکلت به مشامم عبیر بیز

در سر هوای نکهت عنبر نداشتم

تا شهد خنده ی تو به کامم شکر فشان

بود، آرزوی چشمه ی کوثر نداشتم

این حسرتی که در دلم از توست، آه اگر

امید دیدن تو به محشر نداشتم

زین بوستان، چو طایر روحت به باغ خلد

پرواز کرد، حیف که من پر نداشتم

بر پهلویت رساند چو تیغ جفا عدو

من هم به حنجر آه که خنجر نداشتم

بار سفر چو بستی و رفتی، من از قفا

می آمدم، چه سود که رهبر نداشتم

در خاک و خون شنیدمت، آنگاه دیدمت

این گوش و چشم را، چه زیان گر نداشتم

این بود چون ز دور فلک سرنوشت من

آزاد بودم از غم اگر سر نداشتم

دردا که چون به خاک فتادی ز تیغ جور

سوی تو ره، ز بیم ستمگر نداشتم

داغم به دل، به داغ دلت مرهمم نبود

خاکم به سر، ز خاک سرت برنداشتم

من نیز درد خویش، به جان بخش جان ستان

گفتم نهان، که یاور دیگر نداشتم

 

نعش تو را بدوش چو بردند همدمان

این بود با تو حرف من از پی زمان زمان

 

ای تیغ ظلم خورده که مهلت نیافتی

مهلت به قدر عرض وصیت نیافتی

زخمت، چه زخم بود، که مرهم نکرد سود؟

دردت چه درد بود، که صحت نیافتی؟

از موج خیز حادثه، چون کشتی ات شکست

راه برون شدن به سلامت نیافتی

آه از دمی که چون به تو تیغ ستم زدند

بودت هزار شکوه و فرصت نیافتی

دل پر ز درد رفتی و، یاری که گوییش

از سرگذشت خویش حکایت نیافتی

دشمن کشیده تیغ، چو آمد به سوی تو

یاری که خیزدت به شفاعت نیافتی

روی زمین چو فتنه ی آخر زمان گرفت

جز قم مگر مقام اقامت نیافتی

آخر چو کرد فتنه سرایت به آن دیار

جایی به غیر روضه ی جنت نیافتی

گرد غمت به دل ننشیند، که آگهی

از حال دوستان، دم فرقت نیافتی

انگار سیر سینه ی تنگ برادران

کردی وغیر داغ مصیبت نیافتی

نوشت بود که سوخت دلت چون ز تشنگی

آبی به جز زلال شهادت نیافتی

چون اهل ظلم، تیغ کشیدند از میان

از کس در آن میانه مروت نیافتی

جز آستان فاطمه ی فاطمی نسب

جای دگر برای شکایت نیافتی

درسایه خفتیش، که جز آنجا گریزگاه

از آفتاب روز قیامت نیافتی

 

دلجویی تو، زاده ی خیر النسا کند

خون خواهی تو، بضعه ی شیر خدا کند

 

رفتی و رفت بی تو ز جانم قرار حیف

نومید گشت خاطر امیدوار حیف

رفتی به مرغزار جنان و نیامدت

زین مرغزار یاد در آن مرغزار حیف

ابری دمید و روی نهفت آفتاب آه

بادی وزید و ریخت گل از شاخسار حیف

در زیر خاک، آن قد چون سرو صد دریغ

وز تیغ چاک، آن تن چون گل، هزار حیف

گلچین روزگار، گلی چید ازین چمن

پژمرده شد ز چیدن آن گل بهار حیف

دادی هزار عطر شمیمش مشام را

بود آن گل از هزار چمن یادگار حیف

بی سرو و قد و بی گل رویش به صبح و شام

دارد به لب تذرو فغان و هزار حیف

ای شاخ گل، که چون تو گلی این چمن نداشت

زودت شکست گردش لیل و نهار حیف

از رفتن تو، هر که مرا زنده دید، گفت

گل رخت بست از چمن و ماند خار حیف

از روزگار چشم دگر داشتم، ولی

این رنگ ریخت چشم بد روزگار حیف

دردا که درد خود نشمردی به دوستان

بردی به خاک آرزوی بی شمار حیف

بستی به ناقه محمل و گشتی روان و من

ماندم ز بازماندن خود شرمسار حیف

شد عیش خانه، آه به ماتم سرا بدل

شد شمع حجله گاه، چو شمع مزار حیف

یکتا دُر یتیم، که ماند از تو یادگار

از رفتنت نشست به رویش غبار حیف

 

رفتی و دوستان تو را دل فگار ماند

چشم برادران ز غمت اشکبار ماند

 

ای بی تو صبح همنفسان تیره تر ز شام

دور از تو، دوستان تو را زندگی حرام

من چون سیه به بر نکنم از غمت که چرخ

پوشیده در عزای تو، خفتان نیلفام

رفتی برون ز گلشن گیتی نچیده گل

گشتی روان به روضه ی رضوان ندیده کام

چون سرو قامت تو، به روی زمین فتاد

در حیرتم نکرد قیامت چرا قیام؟

باری، چگونه میگذرانی که از جهان

رفتی و پیکی از تو نمی آورد پیام

آن دم که با تو همنفس دوستان شدیم

در خلوتی، نه خاص در آن داشت ره نه عام

ناگه درآمدند گروهی ز هر طرف

از کین کشیده خنجر بیداد از نیام

جمعی شهید گشته به ناحق در آن میان

ز آنها یکی تو، ای ز شهیدان تو را سلام

چون ریختند خون تو، من نیز خون خود

بایست ریزم، آه بدل شد به ننگ، نام

میداد ساقی اجلم، گر شراب مرگ

بهتر که ریخت زهر فراق توام به جام

زین پیش چید نرگست از گلشن جمال

بی رحمی و کشید ازو ایزد انتقام

و امروز آنکه نخل حیاتت به تیشه کند

دستش بریده باد و نبیند ز عمر کام

ای عندلیب همنفس، از من شدی چو دور

گلشن مرا قفس بود و آشیانه دام

آری چو رفت همنفس بلبلی ز باغ

دام است آشیانه به چشمش علی الدوام

 

غمگین مرا نهادی و غمخواری این نبود

تنها مرا گذاشتی و یاری این نبود

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها